Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
ریخت‌شناسی وال-ای دو
مصطفی اوصانلوی
نوشتن از این موجودِ عجیبِ دوست‌داشتنی کار بسیار سختی بود؛ آنقدر که مرا تا آنجا ببرد که موضوع این شماره را عوض کنم. اما وقتی دیدم چیزی که من دنبالش بودم - چنین مطلبی - موجود بسیار نادری بود، نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم در مورد شخصیتی بنویسم که بار دیگر من را مجذوب پویانمایی کرد و به من نشان داد چه ناگفته‌های فراوانی در پویانمایی وجود دارد؛ ناگفته‌هایی که منتظرند تا گفته شوند و به شیرینی شکلات از گلوی شما پایین روند. نوشتن در مورد چنین شخصیت پر و پیمانی که این مراتب ارادت را نسبت به آن دارید کار بسیار سختی است. اما این داستان پشت این کلمات است. داستان یک عشق، یک زندگی و یک نویسنده‌ی با‌کلاس و دست‌هایی درون موهای به‌هم‌ریخته ی مکش‌مرگ‌مایش.



گفته و ناگفته‌ها به یک دیگر پیچید و از فلسفه و علوم کلاسه‌ی دیگر سر در آورد و باز بدانجا رسید که می‌بایست. بحث دلنشین آن نگار دلنشین. از توجه منظم به چیزها گفتیم و از هنرمندان ناکام و کلکسیونرها و گفته آمد که آنها بیشینه کدخدای خویشند و هیچ نمایندگی از عوالم دیگر ندارند و قس علی هذا... و مثال وال-ای آمد در کلکسیونرها و گفته شد که راز محبوبیت او را خدا داند و سه نقطه آمد از بهر آنکه «و ما». تا سه هفته‌ی دیگر برسد و این نوشته شود. وال-ای چیست؟ از همان ابتدا این برای ما روشن می‌شود که وی یک کارگر سخت‌کوش است و البته از آن خصوصیاتی که مردمان طبقات بالاتر شهر را از کارگران جا می‌کند، مبراست و آن کثیفی و پلشتی و بوی بد است. (صحبت اینجا از تصور عامه است، هنگامی که یک کارگر ساختمانی با موی ژولیده در اتوبوس به آنها می‌چسبد. غیرت نزنید.) روی خویش و انتخاب وسایلش از دیگر ربات‌ها وسواس دارد. کیف کولی دارد و خاطره‌ی خوش کیف کولی و یک سوسک که بسیار با وی مهربان است. یک کارگر سخت‌کوش که نه از آن کارگرهاست که شما می‌شناسید. تا اینجا هنوز معمولی است. اما او یک کلکسیونر است. باز هم نه از آن کلکسیونرها که شما می‌شناسید؛ دماغ بالاگرفته و تمیز و پولدار و با حساسیت روی چیزهای بی‌ارزش. بلکه کودکی که خاطرات از‌دست‌رفته‌ی ما و توجهات کوچکمان در کودکی را جمع می‌کند: چیزی که برق می‌زند رنگی است و یا عجیب. فضا به عجیبی ذهن ماست. گویی وال-ای آن موجود دوست‌داشتنی است که چیزهای بد خاطرات و تفکرات ما را از چیزهای خوب جدا می‌سازد. قسمت‌های گمشده‌ی خاطراتمان را پیدا و ما را دچار نوستالژی می‌کند؛ نوستالژی نور طلایی و رنگ زرد. اما این موجود دوست‌داشتنی شبیه چیست؟ چرا ما را در همان نگاه اول می‌گیرد؟ اولین تصاویری که از وال-ای دیدم مربوط به یک تبلیغ با فرمت فلش بود، که در آن وال-ای از فرمت مکعبش در می‌آمد و به خودش تبدیل می‌شد. چیزی که مرا بسیار مجذوب خویش ساخت این بود که وال-ای یک مکعب بود، شاید دوست‌داشتنی‌ترین حجم غیر طبیعی، حجمی که به شدت با ما ارتباط بر قرار می‌کند؛ و وال-ای چیز دیگری نداشت جز آنچه برای دوست‌داشتنش لازم بود. چشم‌هایی عمیق و دست‌هایی ظریف و کودکانه و صدایی بانمک. پس او نیازی به پا نداشت؛ در عوض با یک تغییر کوچک روی ریل تانک آن را به خاطره‌ای زیبا از اسباب‌بازی‌های کودکی تبدیل می‌کرد. یک مکعب کر‌و‌کثیف، چیزی که از گوشه و کنار خانه‌مان پیدا می‌کنیم و ما را به روزهایی می‌برد که همه‌چیز نمی‌بایست منحنی می‌بود. اما چشم‌های وال-ای چرا اینقدر نفوذ دارد؟ وقتی به آن‌ها فکر می‌کردم اولین چیزی که به خاطرم آمد فورد ماستانگ‌های قدیمی بود، مدل ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰.



اما وال-ای چیزی بیش از آن داشت. وال-ای با ترکیب دوایری با قطرهای گوناگون همان خاصیتی را به چشم‌ها داده بود که در چشم انسان با عضلاتی خطی رو به سیاهی مردمک ایجاد می‌شود: عمق. گویی قلبی چیزی درون آن چشم‌هاست که از دسترس تو بیرون است و با افزایش زاویه‌ی آن‌ها احساس دقت و دلسوزی به راحتی به تو منتقل می‌شود. زائده‌ای در کنار این لنزها وجود دارد و آن را شبیه به گونه‌ای از چشم‌های انسان می‌کند که بیشتر مربوط به پدران ماست. آن عضله‌ی بالای چشم که روی آن را تا قسمتی می‌پوشاند و بدان عمق می‌دهد. و باز چشم‌ها من را یاد کودکانی می اندازد که عینک‌های بزرگتر از چشم‌هایشان زده‌اند و فکر می‌کنم این به خاطر فاصله‌ی لنز اصلی با یکی از دوایر داخلی است. نکته‌ی بسیار مهم دیگر که دیگر مجالش اینجا نیست، حرکات وال-ای‌ست که او را شبیه انسان، کودک و کیوپیدها می‌کند و از نبوغ بی‌اندازه‌ی کارکنان پیکسار حاصل شده. و ترکیب همه‌ی این‌ها یکی از خاطره‌انگیزترین شخصیت‌های انیمیشن تاریخ را می‌سازد.
اگر این انیمیشن را ندیده‌اید بجنبید.
نظرات (۴)