|
|||
مهاجمان فضا موجودات فضایی |
| آریا بخششی |
«زندگینامهی انسان عبارت است از : مدهوش از
امید و آرزوها، پایکوبان به آغوش مرگ پناهبردن.» [آرتور شوپنهاور]
در روز شانزدهم جولای ۱۹۴۵ میلادی که اولین آزمایش بمب اتمی به صورت رسمی در صحرای آلاماگوردو واقع در نیومکزیکوی ایالات متحدهی امریکا انجام میگرفت، جیمز ریچاردسون در خانهی شخصیاش در بوستون مشغول تماشای دیدار حساس بیسبال بین دو تیم Boston Red Sox و Pittsburgh Crawfords بود.
روزی که بسیاری از مردم جهان به خاطر اتفاق ناگواری که در شرف وقوع بود به فکر سرنوشت لعنتی این کرهی آبی و خاکی بودند، این مرد نابغه به چیزی جز ضربات هنرمندانه و فوق تصور Ted Williams (معروف به The kid) به توپ تیم حریف فکر نمیکرد. آن روز مثل روزهای دیگر پای تلویزیون فریاد میکشید و بالا و پایین میپرید و پرانرژی بود.
به شهادت همسر لهستانیتبار ریچاردسون، جیمز در آن روز و تا روزها هیچ اطلاعی از آزمایش هستهای مذکور نداشت و تنها پس از بهوقوعپیوستن دو انفجار مهیب هیروشیما و ناکازاکی مطلع شد که آن اولین آزمایش در روز کذایی انجام شده و در آن زمان که مطلع شد ککش هم نگزید.
آن روز ریچاردسون پس از تمامشدن مسابقه، با وجود برندهشدن تیم بوستونی بیدلیل لحظاتی همانجا مینشیند و گریه میکند. پس از مدتی همسرش از آشپزخانه متوجه صدای خفیف گریهی کودکانه و دوستداشتنیاش میشود و فوراً خودش را به او میرساند. جیمز در وضعیتی رقتانگیز سعی میکند اشکهایش را پاک کند و از زنش رو برگرداند.
پس از گذشت تقریبا پنج ثانیه با تسلط و تیزبازی ستودنی خودش را جمع میکند، وانمود میکند که حالش خوب است و فقط یاد اتفاقی ناگوار در کودکیاش افتاده. کمی هم میخندد تا زنش شک نکند.
بعد از ظهر همان روز، جیمز به توصیهی همسرش میرود چرتی بزند تا خستگی ذهنیاش در شود و خاطرات بد را فراموش کند. وقتی به خواب میرود، به طرز باورنکردنیای تا همانموقعِ روز بعد میخوابد و در نهایت پس از دقیقاً بیست و چهار ساعت خواب سنگین و بیوقفه با حالتی نزار و حالبههمزن چشمهایش را باز میکند.
از آن زمان تا حتی لحظات پایان عمر جیمز ریچاردسون، او را خستگی و بیحالی بیامانی همراهی کرد که هیچکس تا سالها نفهمید دلیلش چه بوده.
در روز هفتم آگوست ۱۹۶۹ میلادی، درست بیست و چهار سال بعد، ریچاردسون نابغهی فیلسوف به عنوان سفیر صلح سازمان ملل در امریکا در همایش صلح سازمان شرکت میکند.
(فعالیتهای بشردوستانهی عجیب و غریب ریچاردسون از سال هزار و نهصد و چهل وشش، چند ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم در جنوب، بیشتر مرکز و بعضاً شمال افریقا آغاز میشود. وی در این راه به حدی از میراث عظیم و گویی تمامنشدنی پدریاش بذل و بخشش میکند و به حدی نسبت به اقداماتش بیاحساس است که افریقاییان بومی پس از مدتی او را «فرعون بیادعا» یا «خدای بیخیال» خطاب میکنند. وی به مدت پانزده سال بیوقفه در جهت آبادانی سرزمینهای دربوداغان افریقایی میکوشد و سرانجام در ۱۹۶۴ سفیر صلح در سازمان ملل می شود.)
وقتی او را برای سخنرانی فرا میخوانند، بدون کوچکترین اضطراب و هیجانی بالا میرود و شروع به صحبتکردن میکند و طوری حرف میزند که انگار تا به حال هیچکاری برای کسی نکرده. صحبت کوتاهش را تمام میکند و حضار متحیر و مبهوت، بیامان برایش کف میزنند. تشکر میکند و میآید که سر جایش بنشیند؛ ولی پس از تمامشدن تشویق، به ناگاه در بین راه با همان حالت بیحالش برمیگردد و میرود پشت تریبون.
نگاه بسیار عمیق و معنیداری به خیل مردم توی سالن میاندازد و آرام این جملات را ادا میکند:
«بچه که بودم دنیا برایم آنقدر غریب بود که بیاختیار دوست داشتم ادامه بدهم و کشف کنم و همین جذابیتش بود. بعد احساسکردم که دنیا واقعاً جای دوستداشتنیایست و کمکم آرزوهایی داشتم که میخواستم هرطور شده بهشان برسم. بعدها که دیدم با وضع موجود به چیزی نخواهم رسید، قبول کردم که این دنیا حتی یک ذرهاش برای من ساخته نشده. آنگاه اشکریزان پیه زندگیکردن را با بهگوربردن تمام آرزوهایش به تن مالیدم و آرام به خواب رفتم تا برای همیشه در خوابی ابدی زندگی کنم.»
مکث.
«این رخوتی که امروز همهی ما را در بر گرفته - و ادابازیهای این شکلی هم ذرهای نمیتوانند آن را از نظرمان پنهان کنند – بلاییست که هیچکدام نفهمیدیم چه زمانی بر سرمان نازل شد...»
اینجا ریچاردسون دوباره مکثی میکند و با پوزخندی حرفهای نطقش را به پایان میرساند:
«... کسی چه میداند. شاید این رخوت - که حالمان را از همهچیز به هم زده - زمانی از میان برود که مخلوقات جدیدی را ملاقات کنیم.
درست فهمیدهاید: منظورم موجودات فضاییست. هه هه!...»
نظرات (۳)
امید و آرزوها، پایکوبان به آغوش مرگ پناهبردن.» [آرتور شوپنهاور]
در روز شانزدهم جولای ۱۹۴۵ میلادی که اولین آزمایش بمب اتمی به صورت رسمی در صحرای آلاماگوردو واقع در نیومکزیکوی ایالات متحدهی امریکا انجام میگرفت، جیمز ریچاردسون در خانهی شخصیاش در بوستون مشغول تماشای دیدار حساس بیسبال بین دو تیم Boston Red Sox و Pittsburgh Crawfords بود.
روزی که بسیاری از مردم جهان به خاطر اتفاق ناگواری که در شرف وقوع بود به فکر سرنوشت لعنتی این کرهی آبی و خاکی بودند، این مرد نابغه به چیزی جز ضربات هنرمندانه و فوق تصور Ted Williams (معروف به The kid) به توپ تیم حریف فکر نمیکرد. آن روز مثل روزهای دیگر پای تلویزیون فریاد میکشید و بالا و پایین میپرید و پرانرژی بود.
به شهادت همسر لهستانیتبار ریچاردسون، جیمز در آن روز و تا روزها هیچ اطلاعی از آزمایش هستهای مذکور نداشت و تنها پس از بهوقوعپیوستن دو انفجار مهیب هیروشیما و ناکازاکی مطلع شد که آن اولین آزمایش در روز کذایی انجام شده و در آن زمان که مطلع شد ککش هم نگزید.
آن روز ریچاردسون پس از تمامشدن مسابقه، با وجود برندهشدن تیم بوستونی بیدلیل لحظاتی همانجا مینشیند و گریه میکند. پس از مدتی همسرش از آشپزخانه متوجه صدای خفیف گریهی کودکانه و دوستداشتنیاش میشود و فوراً خودش را به او میرساند. جیمز در وضعیتی رقتانگیز سعی میکند اشکهایش را پاک کند و از زنش رو برگرداند.
پس از گذشت تقریبا پنج ثانیه با تسلط و تیزبازی ستودنی خودش را جمع میکند، وانمود میکند که حالش خوب است و فقط یاد اتفاقی ناگوار در کودکیاش افتاده. کمی هم میخندد تا زنش شک نکند.
بعد از ظهر همان روز، جیمز به توصیهی همسرش میرود چرتی بزند تا خستگی ذهنیاش در شود و خاطرات بد را فراموش کند. وقتی به خواب میرود، به طرز باورنکردنیای تا همانموقعِ روز بعد میخوابد و در نهایت پس از دقیقاً بیست و چهار ساعت خواب سنگین و بیوقفه با حالتی نزار و حالبههمزن چشمهایش را باز میکند.
از آن زمان تا حتی لحظات پایان عمر جیمز ریچاردسون، او را خستگی و بیحالی بیامانی همراهی کرد که هیچکس تا سالها نفهمید دلیلش چه بوده.
در روز هفتم آگوست ۱۹۶۹ میلادی، درست بیست و چهار سال بعد، ریچاردسون نابغهی فیلسوف به عنوان سفیر صلح سازمان ملل در امریکا در همایش صلح سازمان شرکت میکند.
(فعالیتهای بشردوستانهی عجیب و غریب ریچاردسون از سال هزار و نهصد و چهل وشش، چند ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم در جنوب، بیشتر مرکز و بعضاً شمال افریقا آغاز میشود. وی در این راه به حدی از میراث عظیم و گویی تمامنشدنی پدریاش بذل و بخشش میکند و به حدی نسبت به اقداماتش بیاحساس است که افریقاییان بومی پس از مدتی او را «فرعون بیادعا» یا «خدای بیخیال» خطاب میکنند. وی به مدت پانزده سال بیوقفه در جهت آبادانی سرزمینهای دربوداغان افریقایی میکوشد و سرانجام در ۱۹۶۴ سفیر صلح در سازمان ملل می شود.)
وقتی او را برای سخنرانی فرا میخوانند، بدون کوچکترین اضطراب و هیجانی بالا میرود و شروع به صحبتکردن میکند و طوری حرف میزند که انگار تا به حال هیچکاری برای کسی نکرده. صحبت کوتاهش را تمام میکند و حضار متحیر و مبهوت، بیامان برایش کف میزنند. تشکر میکند و میآید که سر جایش بنشیند؛ ولی پس از تمامشدن تشویق، به ناگاه در بین راه با همان حالت بیحالش برمیگردد و میرود پشت تریبون.
نگاه بسیار عمیق و معنیداری به خیل مردم توی سالن میاندازد و آرام این جملات را ادا میکند:
«بچه که بودم دنیا برایم آنقدر غریب بود که بیاختیار دوست داشتم ادامه بدهم و کشف کنم و همین جذابیتش بود. بعد احساسکردم که دنیا واقعاً جای دوستداشتنیایست و کمکم آرزوهایی داشتم که میخواستم هرطور شده بهشان برسم. بعدها که دیدم با وضع موجود به چیزی نخواهم رسید، قبول کردم که این دنیا حتی یک ذرهاش برای من ساخته نشده. آنگاه اشکریزان پیه زندگیکردن را با بهگوربردن تمام آرزوهایش به تن مالیدم و آرام به خواب رفتم تا برای همیشه در خوابی ابدی زندگی کنم.»
مکث.
«این رخوتی که امروز همهی ما را در بر گرفته - و ادابازیهای این شکلی هم ذرهای نمیتوانند آن را از نظرمان پنهان کنند – بلاییست که هیچکدام نفهمیدیم چه زمانی بر سرمان نازل شد...»
اینجا ریچاردسون دوباره مکثی میکند و با پوزخندی حرفهای نطقش را به پایان میرساند:
«... کسی چه میداند. شاید این رخوت - که حالمان را از همهچیز به هم زده - زمانی از میان برود که مخلوقات جدیدی را ملاقات کنیم.
درست فهمیدهاید: منظورم موجودات فضاییست. هه هه!...»
نظرات (۳)



موجودات فضایی

چی بگم؟
به طرز عجیبی تحت تاثیر قرار گرفتم
آقا دست مریضاد!!!