|
|||
قلاب کمدی Haken der Komödie |
| حامد میرنظامی |
جایی هست که از ویژگیهایش، به شبهای سرد و روزهای گرم اشاره میکنند. ظاهرا هرچه خالیتر، سردی و گرمیاش هم بیشتر و البته ترسش هم. طبیعتی دارد که انگار زیباییاش را نه در سرسبز بودن و صدای چهچ پرندهاش یا آبِ پررفتوآمدِ پرسروصدایش که در سکوتْ بهدنیا میآورد. همانطور که اشاره شد اگر روز را با آن بگذرانید، لباسهایتان خیسِعرق شده و زبان خشکتان، حرفزدن یادش میرود؛ راضی میشوید به خیسشدن لبها. اگر تصمیم دارید بمانید، پس باید بعد از غروباش را هم ببینید. از شدت سرما خیسشدنِ چشمها را احساسکردن، از نکتههای فراموشنشدنی شبهایش است. بارانی اگر میخواهید در آن بیآبی، گاهی سرما مجبورتان میکند، احساسِ خیسشدن، به شکل باریدن از چشمها تغییر کند. کیفیت سیرابشدن به خودتان بستگی دارد، آسمانِ صحرا باران به شما نمیدهد (البته معجزههای نادری شاید باشد)؛ لطفا از خودتان تغذیه کنید.
به نام آنکه نقطهٔ کمال یک مریض روانی است.
قطعهای از زندگی انسان هست که قابلیتِ ساختن فجیعترین خاطرات را دارد. ده یازده (برای بعضیها یکی دوسال قبل یا بعدتر) تا هجده سالگی (یا یک سال قبلاش). فجیع بهاین خاطر چون، تجربهٔ دنیای بدبختیهای دوستداشتنی و عالمی لبریز از احساسات (درحد شُرّهکردن) به صورت فشرده خودش را بغلِ شما انداخته و تضمین میکند که تا آخر عمر ولتان نخواهد کرد. فقط برای نمونه این یکی را ببینید:
در آپارتمانی زندگی میکنید که قرار است خاطرات کودکی که نه، میانسالیِ بعد از کودکیتان آنجا شکل بگیرد. بچهٔ همسایهٔ بغلی مثل شما مقطعِ راهنمایی را میگذراند، پیانو (یا هر آلتِ موسیقی دیگری) که از قضا مورد علاقهٔ شما هم هست مینوازد. چون دیوارِ حائلِ بین خانهٔ همسایه و همان خانهٔ خاطرات، توخالی است (و هیچوقت ازمیان برداشته نمیشود تا شما پشتاش را ببینید) صدا را از خود عبور میدهد. پس همهجور صدایی در طول شبانهروز خواهید شنید. از صدای دعوای زن و مردی که وقتی صبحها برای مدرسه بیرون میروید، آرام و مودب میبینیدشان؛ تا صدای نتهایی که میدانید شاهکار همان بچهای است که صبحها با پدر و مادرش از پارکینگ خارج میشود. خوب، خانوادهها که هیچ دلیلی برای ارتباط باهم نمیبینند هرکدام زیرِسقفخانهٔخود زندگی را ادامه میدهند، ولی وضع شما فرق کرده. دیگر ادامه نمیدهم چون تا همینجا هم خبر ندارید چه بدبختیای را دارید تجربه میکنید. چند سال بعد؛ قولِ زمان (این موجود دوستداشتنی) مبنی بر فراموشی قطعههایی از زندگی را مدام به یاد میآورید و این یکی را هم: صداهای بم پشتِ دیوار و نگاههای یک نوازندهٔ همسنوسال.
میخواهیم با پتانسیل این قطعه از زندگی که آمده تا برای همیشه بماند، کارهایی بکنیم.
بعد از آن هجومِ ناگهانی یادآوری، شب را برای زمان و اتاق (یا هر محدودهٔ خصوصی دیگری) را برای مکانمان انتخاب میکنیم. ما قصد داریم امشب شب ترسناکی را تجربه کنیم که اصلا هم خندهدار نیست. اگر احساس میکنیم ترسمان نمیآید، در طول روز اعصابِ خود را در معرض دید اطرافیان قرار نمیدهیم تا راحت و بدون عذابِ وجدان لهش کنند. هرچه میتوانیم روحمان را تضعیف میکنیم (البته سهمیهٔ شب را باید کنار بگذاریم). خوب که شب شد (یعنی اگر کنار پنجره میرویم صدای کامیون و موتورهای گذری شنیده شود) شروع میکنیم به مرور علایق سینماییمان. میخواهیم امشب فیلم ببینیم. اگر تابهحال از دیدنِ فیلمهای ترسناک خودداری میکردیم تجدید نظر و اگر مشکلی با این ژانر نداریم یکی از آن زیباترینهایش را انتخاب میکنیم. چون شوخی نداریم خوب به صحنههای زیبایش نگاه میکنیم. مثلا بعد از دیدن بریدهشدنِ پای شخصیت فیلم، باید بدانیم حینِ قطع، چند رگ پاره و اولین خون از کدام رگ پاشیده میشود. جزییات استخوانها هم نباید از نظر پنهان بماند. کبودیهایی را ببینید که با چاقو شکافته میشوند، ناخنهای ازریشهدرآمده. خواستم عینیتر مثال بزنم که از ژانر فرعی اسلشر نمونه آوردم، وگرنه کیست که جزئیاتِ تخریبِ روحِ یک انسان را، در ترسناکهای ماورائی یا همین زمینیِ خودمان فراموش کند؟
هروقت احساس کردیم فیلم به پایاناش نزدیک میشود، زیاد به خودمان تکانهای اساسی نمیدهیم، چون به تصویرهایی که دیدهایم علاقهمند شدیم؛ پس تیتراژ را تا انتها نگاه میکنیم و در حالِ گوشدادن به موسیقیاش با خود، ماهیت وجودیِ صحنههای فیلم را جویا میشویم: کارگردان مریضی خاصی دارد؟ هدفاش فقط سرگرمیسازی است؟ و سؤالها بسته به تخیل شما گسترش پیدا میکنند. هدفون را برداشته و سعی میکنیم حالا خودمان را از فضای چند دقیقه قبل جدا کنیم*. بیرون اتاق، خودمان را خالی و سپس پر میکنیم (این دومی با یخچال است). بازگشتمان به محیط خواب همراه میشود با بازکردنِ پنجرههایی که جابهجایی هوا را درپی دارند. سروصورتمان را در بالش فروبرده (سختی و نرمیاش مهم نیست) هر صدای نامفهوم و دوری را که پنجرهٔ بازشده به گوشها راه میدهد با خونسردی قبول میکنیم و ما که یکبار دلایلِ وجودی چیزهایی را جویا شده بودیم، اینبار هم با صداها همان کار را میکنیم. و بالاخره زمانی میرسد که دیگر هیچچیز احساس نمیشود؛ تا صبح.
فردا هیچ تغییری در چهره ما دیده نمیشود: بال درنیاوردهایم، بدن و دستهایمان شکل ساقه و برگ نشده یا هر چی. نمونهٔ ظاهری میآورم تا منظورم را بهتر منتقل کنم وگرنه... .
* گاهی در این قسمت فاجعهای رخ میدهد: بعد از برداشتن هدفون، صدایی که میشنوید سکوت قطرههای باران است. سکوتاش را وقتی خوب گوش کنید به چشم میآید. آرام و بیسروصدا اتاق پر میشود از برخورد قطرهها با شیشه. و این از آن معدود لحظههایی است که باراناش را میتوانید به اسم خود نامگذاری کنید. خوشبخت شدهاید بهاندازه تمام عروسودامادهای خانهٔ بخت.
نظرات (۵)
به نام آنکه نقطهٔ کمال یک مریض روانی است.
قطعهای از زندگی انسان هست که قابلیتِ ساختن فجیعترین خاطرات را دارد. ده یازده (برای بعضیها یکی دوسال قبل یا بعدتر) تا هجده سالگی (یا یک سال قبلاش). فجیع بهاین خاطر چون، تجربهٔ دنیای بدبختیهای دوستداشتنی و عالمی لبریز از احساسات (درحد شُرّهکردن) به صورت فشرده خودش را بغلِ شما انداخته و تضمین میکند که تا آخر عمر ولتان نخواهد کرد. فقط برای نمونه این یکی را ببینید:
در آپارتمانی زندگی میکنید که قرار است خاطرات کودکی که نه، میانسالیِ بعد از کودکیتان آنجا شکل بگیرد. بچهٔ همسایهٔ بغلی مثل شما مقطعِ راهنمایی را میگذراند، پیانو (یا هر آلتِ موسیقی دیگری) که از قضا مورد علاقهٔ شما هم هست مینوازد. چون دیوارِ حائلِ بین خانهٔ همسایه و همان خانهٔ خاطرات، توخالی است (و هیچوقت ازمیان برداشته نمیشود تا شما پشتاش را ببینید) صدا را از خود عبور میدهد. پس همهجور صدایی در طول شبانهروز خواهید شنید. از صدای دعوای زن و مردی که وقتی صبحها برای مدرسه بیرون میروید، آرام و مودب میبینیدشان؛ تا صدای نتهایی که میدانید شاهکار همان بچهای است که صبحها با پدر و مادرش از پارکینگ خارج میشود. خوب، خانوادهها که هیچ دلیلی برای ارتباط باهم نمیبینند هرکدام زیرِسقفخانهٔخود زندگی را ادامه میدهند، ولی وضع شما فرق کرده. دیگر ادامه نمیدهم چون تا همینجا هم خبر ندارید چه بدبختیای را دارید تجربه میکنید. چند سال بعد؛ قولِ زمان (این موجود دوستداشتنی) مبنی بر فراموشی قطعههایی از زندگی را مدام به یاد میآورید و این یکی را هم: صداهای بم پشتِ دیوار و نگاههای یک نوازندهٔ همسنوسال.
میخواهیم با پتانسیل این قطعه از زندگی که آمده تا برای همیشه بماند، کارهایی بکنیم.
بعد از آن هجومِ ناگهانی یادآوری، شب را برای زمان و اتاق (یا هر محدودهٔ خصوصی دیگری) را برای مکانمان انتخاب میکنیم. ما قصد داریم امشب شب ترسناکی را تجربه کنیم که اصلا هم خندهدار نیست. اگر احساس میکنیم ترسمان نمیآید، در طول روز اعصابِ خود را در معرض دید اطرافیان قرار نمیدهیم تا راحت و بدون عذابِ وجدان لهش کنند. هرچه میتوانیم روحمان را تضعیف میکنیم (البته سهمیهٔ شب را باید کنار بگذاریم). خوب که شب شد (یعنی اگر کنار پنجره میرویم صدای کامیون و موتورهای گذری شنیده شود) شروع میکنیم به مرور علایق سینماییمان. میخواهیم امشب فیلم ببینیم. اگر تابهحال از دیدنِ فیلمهای ترسناک خودداری میکردیم تجدید نظر و اگر مشکلی با این ژانر نداریم یکی از آن زیباترینهایش را انتخاب میکنیم. چون شوخی نداریم خوب به صحنههای زیبایش نگاه میکنیم. مثلا بعد از دیدن بریدهشدنِ پای شخصیت فیلم، باید بدانیم حینِ قطع، چند رگ پاره و اولین خون از کدام رگ پاشیده میشود. جزییات استخوانها هم نباید از نظر پنهان بماند. کبودیهایی را ببینید که با چاقو شکافته میشوند، ناخنهای ازریشهدرآمده. خواستم عینیتر مثال بزنم که از ژانر فرعی اسلشر نمونه آوردم، وگرنه کیست که جزئیاتِ تخریبِ روحِ یک انسان را، در ترسناکهای ماورائی یا همین زمینیِ خودمان فراموش کند؟
هروقت احساس کردیم فیلم به پایاناش نزدیک میشود، زیاد به خودمان تکانهای اساسی نمیدهیم، چون به تصویرهایی که دیدهایم علاقهمند شدیم؛ پس تیتراژ را تا انتها نگاه میکنیم و در حالِ گوشدادن به موسیقیاش با خود، ماهیت وجودیِ صحنههای فیلم را جویا میشویم: کارگردان مریضی خاصی دارد؟ هدفاش فقط سرگرمیسازی است؟ و سؤالها بسته به تخیل شما گسترش پیدا میکنند. هدفون را برداشته و سعی میکنیم حالا خودمان را از فضای چند دقیقه قبل جدا کنیم*. بیرون اتاق، خودمان را خالی و سپس پر میکنیم (این دومی با یخچال است). بازگشتمان به محیط خواب همراه میشود با بازکردنِ پنجرههایی که جابهجایی هوا را درپی دارند. سروصورتمان را در بالش فروبرده (سختی و نرمیاش مهم نیست) هر صدای نامفهوم و دوری را که پنجرهٔ بازشده به گوشها راه میدهد با خونسردی قبول میکنیم و ما که یکبار دلایلِ وجودی چیزهایی را جویا شده بودیم، اینبار هم با صداها همان کار را میکنیم. و بالاخره زمانی میرسد که دیگر هیچچیز احساس نمیشود؛ تا صبح.
فردا هیچ تغییری در چهره ما دیده نمیشود: بال درنیاوردهایم، بدن و دستهایمان شکل ساقه و برگ نشده یا هر چی. نمونهٔ ظاهری میآورم تا منظورم را بهتر منتقل کنم وگرنه... .
* گاهی در این قسمت فاجعهای رخ میدهد: بعد از برداشتن هدفون، صدایی که میشنوید سکوت قطرههای باران است. سکوتاش را وقتی خوب گوش کنید به چشم میآید. آرام و بیسروصدا اتاق پر میشود از برخورد قطرهها با شیشه. و این از آن معدود لحظههایی است که باراناش را میتوانید به اسم خود نامگذاری کنید. خوشبخت شدهاید بهاندازه تمام عروسودامادهای خانهٔ بخت.
نظرات (۵)



Haken der Komödie

چیزی هم برای گفتن نمانده
سلام
به محتوای متنتون کاری ندارم، درباره ریختاش چند نکته را لازم میدونم یادآوری کنم:
در جمله "...صدای چهچ پرندهاش یا..." منظور از "چهچ پرنده" دقیقا کجای پرنده را مراد گرفتید؟
(شاید هولشدن در تخلیه افکار نویسنده را احساساتی کرده تا بهجای "چهچه: آواز پرنده" از واژه عجیبوغریب "چهچ: ؟" استفاده کند.)
معمولا اگر بخواهند نوشته را با یاد چیزی آغاز کنند مثلا:
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
پایان جمله نقطه نمیگذارند.
(مگراینکه متن توجیحاش کند که در این اینجا منظور خاصی نظر خواننده را جلب نکرده)
واژه "خوب" مترادف است با خوبی، پسندیده، نیکو. آدمِ خوب، زغالِ خوب، مقاله خوب و... . اما "خب" هممعنی است با دیگر چه، بعد چه. نویسنده در جمله "خوب، خانوادهها که هیچ..." از "خوب" استفاده کرده اما هنگام خواندن "خب" به ذهن میآید و "خوب" بیمعنی جلوه میکند.
شایسته است اگر بیمحتوا مینویسیم حداقل ریختوفیافه متنمان را حفظ کنیم :دی
و البته که بهتر است آدم اول بداند «توجیه» را چطوری مینویسند و بعد همچین کامنتی بگذارد.
پس با این تفاسیر عذرخواهیام را بابت بیدقتی/بیسوادی پذیرا باشید.
yeki az matnaye khoobi k dide boodam be koori cheshm bi salighe ha!