|
|||
من این همه نیستم تا شمارهی بعد |
| اشکان خیلنژاد |
«کتاب باید وارد زندگی مردم شود»
این سردبیر نسبتاً محترم مجلهی زرد پرونده که از قضا جوانکی بعضاً مرموز برای شما و کاملاً ملموس برای ماست (با نگاهی دوباره به جامدادی جدیدش) از اوایل این ترم طاقتفرسا مدام با لابه و زاری از راقم این سطور تقاضا میکرد تا راقم سطری در پرونده شوم که شاید مجله از این فلاکت در بیاید و من بتوانم با دستان توانمندم باعث «توفیق اجباری»اش گردم؛ ولی از آنرو که هیچوقت این پسرک لپگلی را جدی نمیگرفتم، یک گوش را دروازه میکردم و دیگری را در.
مدتی گذشت و باز از او التماس و اصرار و از ما امتناع و امتزاج و افتراق که وقت برای این کارهای بیمزد - خصوصاً برای آدمهای بیلیاقت و هرجایی- ندارم! خدا را شکر از این گفتهی ما پند گرفت و مدت مدیدی دلشکسته گشت و رفت.
از بد روزگار سروکلهاش باز پیدا میشد و بعد از هر شمارهی پرونده – که حداکثر ۱ تا ۲ نفر از دوستان خیلی نزدیکش مطالعه و با میل و اشتیاق تمام اه و تف میکردند – با من تماس میگرفت و آویزانم میشد؛ تا اینکه ناگزیر شدم مدت اندکی «رد تماس بدم تو گوشیم».
بالاخره طاقت این همه تحقیر را نیاورد و روز موعود فرا رسید و حضوراً در دانشکده ما را حین بازی با دخترکان ملوس گیر انداخت و از روی خشم و غلیان جلوی آن ضعیفگان گفت آنچه را که نباید میگفت. و رسماً بهم فحش «خار پاره» را اطلاق کرد (قسمتی از خار که بسیار تیز است) و من هم از روی شرم دستبهقلم شدم و حاصل این اراجیف شد...
در مورد این ستون چند نکته حائز اهمیت است:
۱: بههیچوجه مطالب نو و آموزنده نخواهید خواند و ممکن است حتی گهگاه با فحاشی هم مزین گردد (علامت تعجب هم نمیذارم).
۲: در قسمت بالای ستون قصد کردم یک جملهی نغز و بدیهی از بزرگان عالم قرار دهم.
۳: در آخر هم ارادت خود را با امضایی به ثبت میرسانم.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
ششم ذیالحجه ۱۴۲۹
اشکان خیلنژاد
نظرات (۱)
این سردبیر نسبتاً محترم مجلهی زرد پرونده که از قضا جوانکی بعضاً مرموز برای شما و کاملاً ملموس برای ماست (با نگاهی دوباره به جامدادی جدیدش) از اوایل این ترم طاقتفرسا مدام با لابه و زاری از راقم این سطور تقاضا میکرد تا راقم سطری در پرونده شوم که شاید مجله از این فلاکت در بیاید و من بتوانم با دستان توانمندم باعث «توفیق اجباری»اش گردم؛ ولی از آنرو که هیچوقت این پسرک لپگلی را جدی نمیگرفتم، یک گوش را دروازه میکردم و دیگری را در.
مدتی گذشت و باز از او التماس و اصرار و از ما امتناع و امتزاج و افتراق که وقت برای این کارهای بیمزد - خصوصاً برای آدمهای بیلیاقت و هرجایی- ندارم! خدا را شکر از این گفتهی ما پند گرفت و مدت مدیدی دلشکسته گشت و رفت.
از بد روزگار سروکلهاش باز پیدا میشد و بعد از هر شمارهی پرونده – که حداکثر ۱ تا ۲ نفر از دوستان خیلی نزدیکش مطالعه و با میل و اشتیاق تمام اه و تف میکردند – با من تماس میگرفت و آویزانم میشد؛ تا اینکه ناگزیر شدم مدت اندکی «رد تماس بدم تو گوشیم».
بالاخره طاقت این همه تحقیر را نیاورد و روز موعود فرا رسید و حضوراً در دانشکده ما را حین بازی با دخترکان ملوس گیر انداخت و از روی خشم و غلیان جلوی آن ضعیفگان گفت آنچه را که نباید میگفت. و رسماً بهم فحش «خار پاره» را اطلاق کرد (قسمتی از خار که بسیار تیز است) و من هم از روی شرم دستبهقلم شدم و حاصل این اراجیف شد...
در مورد این ستون چند نکته حائز اهمیت است:
۱: بههیچوجه مطالب نو و آموزنده نخواهید خواند و ممکن است حتی گهگاه با فحاشی هم مزین گردد (علامت تعجب هم نمیذارم).
۲: در قسمت بالای ستون قصد کردم یک جملهی نغز و بدیهی از بزرگان عالم قرار دهم.
۳: در آخر هم ارادت خود را با امضایی به ثبت میرسانم.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
ششم ذیالحجه ۱۴۲۹
اشکان خیلنژاد
نظرات (۱)



تا شمارهی بعد

رفتي منو دور زدي...