pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین خداداد، عابدزاده و دیگران
معین فرّخی
در هیاهوی سال‌های ۷۶-۷۷ بعد از دوم خرداد که همه چیز رنگ‌وبوی سیاسی گرفته بود و همه همین‌جوری الکی انرژی داشتند؛ جریان عجیبی هم میان مردم دویده بود: تبِ فوتبال. در همه‌ی مهمانی‌ها و جمع‌ها حرف از فوتبال هم می‌آمد. فوتبال برای مردم مهم شده بود و همه -حتا کسانی‌که فوتبال را دنبال نمی‌کردند- بازی‌های تیم ملی را می‌دیدند، برایش حرص می‌خوردند و تحلیلش می‌کردند. یادم هست هر کس واقعا عاشق یکی از بازی‌کن‌ها بود. من عاشق مهدوی‌کیا بودم. دقت کرده بودم که وقتی به احترام سرود ملی می‌ایستد، دستش را پشت سرش مُچ می‌کند. و من هم سر صف همین کار را می‌کردم. می‌دانستم در ۲۱ سالگی ازدواج کرده و اسم دخترش عسل است. اصرار داشتم که من هم باید در ۲۱ سالگی زن بگیرم. عابدزاده خدای خیلی‌ها بود. شاهرودی که نیمه‌ذخیره بود و سانترهاش معمولا با فاصله‌ی زیادی بیرون می‌رفت به‌خاطر قیافه‌اش محبوب شده بود. شده بود رضا مالدینی. خداداد هنوز هم محبوب است و دوست‌نداشتنش سخت. دایی هم آن‌ موقع آدم پرخاش‌گر شناخته نمی‌شد، مهندس فوتبالیست مملکت بود. حتا مایلی‌کهن را هم دوست داشتیم. آن وقت‌ها کوچک‌ترین عکس‌های بازی‌کن محبوبمان را از روزنامه می‌بریدیم و نگه می‌داشتیم. برای بازی‌کنان تیم ملی شعر درست می‌کردند و ما هم می‌خواندیم. حتا برای پیروانی هم شعر درست کرده بودند.

بازی‌کنان و اتفاقات آن وقت تیم ملی هنوز هم گاهی موضوع بحث‌هایمان می‌شوند. هنوز هم که هنوز است، همه یادمان مانده که استاداسدی اولِ بازی ژاپن به خودمان گل زد و داور هم که مثل ما شوکه شده بود، آفساید گرفت. و یادمان مانده که ساندر پُل بعد از ۸ دقیقه سوت پایان بازی با استرالیا را زد، بعد استیلی رفت باهاش دست داد و دایی ماچش کرد. حتا اسم بازی‌کنان استرالیا هم در یادمان هست. ریز اتفاقات آن بازی و بازی‌های دیگر هم یادمان مانده. یادتان نرفته که عابدزاده چطور ارسال استرالیایی‌ها را با یک دست گرفت؟ و همه‌ی این‌ها در حالی است که برای به‌یادآوردن چگونگی رفتن ایران به جام جهانی ۲۰۰۶ باید به ذهنمان فشار بیاوریم. صحنه‌های مختلفی را به ذهن بیاوریم و از بین همه‌ی آن‌ها تصویر برانکوی کراوات‌نزده را جدا کنیم یا علی دایی را که فریاد می‌زند. ولی این صحنه‌ها هیچ حسی بهمان نمی‌دهد. درحالی‌که ذوق می‌کنیم از به‌یادآوردن خاطره‌ی بازی ایران- استرالیا، و آن تماشاگر دیوانه که تور دروازه‌مان را پاره کرد.

چه اتفاقی افتاده بود؟ این تب و این همه شور از کجا آمده بود؟ چرا فوتبال این‌قدر برای مردم مهم شده بود؟ دلیلش دوم خرداد بود و فضای پُرشور آن روزها که به فوتبال هم سرایت کرده بود؟ یا این بود که مردمِ از جَنگ‌ برگشته -به‌هرحال فقط ۸ سال از جنگ گذشته بود- نیاز به دل‌خوشی‌ای داشتند و آن دل‌خوشی فوتبال بود؟ و چرا مردم، حالا، این‌قدر یخ‌زده‌اند؟ چرا دیگر فوتبال‌ها را نه با شور که با بی‌تفاوتی یا گاهی با کینه نگاه می‌کنیم؟ کدام این‌ها عجیب‌تر است؟
نظرات (۵)