Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری خواب تهرونِ قشنگ
الف.میم
این خیلی واقعی‌تر از دبیرستان دولتی بدرِ گوزن‌هاست یا قصه‌های شب رادیو. این باغ‌های درندشت سعادت‌آباد است. سبزی‌اش که آدم را پر می‌کند. درختان بلندش و صدای دارکوب‌هایش، تنها با فاصله‌ی چند قدم از بزرگ‌راه یادگار امام که پیچ و واپیچ خزیده و هی ماشین‌ها را این‌طرف آن‌طرف می‌کند. این تک و توک باغِ هنوز پابرجا یادگار دورانی هستند که همه‌ی سعادت‌آباد باغ بود. از صدای شهر خبری نبود و هواش خنک بود. دیوارهاش آجری بود و آن قدر کوتاه که درخت‌ها را راه می داد سری به کوچه کج کنند. این‌ها همان‌هایی هستند که شهرشان را وبا زد و خانواده‌شان زیر آوار ماند و همه‌چیزشان را سیل برد. غریبه‌ها آمدند شهر را گرفتند و شدند آن‌جایی. قدیمی‌ها توی کوچه‌هاشان ماندند. پیر شدند و نازا. خاک خوردند و خاک خوردند و فقط باران بود که جرعه آبی دست‌شان داد.

این پامنار است. حیاط‌های از این سر تا آن سر. اتاق‌هایی که توی هرکدام‌شان، مادری، پدری و فرزندانی، سال‌ها زندگی می‌کردند که داستانی بسازند. و شب‌ها بنشینند داستان‌های‌شان را برای داستان‌گوهای دیگر اتاق‌ها تعریف کنند. همان حوضِ معروف است با کاشی‌های آبی و ماهی‌های سرخ. همان خاطره‌ی دست‌مالی شده. من بلد نیستم جوری تعریف‌ش کنم که تازه باشد. آن‌هایی بلدند که توش زندگی کرده‌اند. من همیشه یکی بوده‌ام که از سر اتفاق پایش به دنیای تازه‌ای باز می‌شود و وقتی می‌خواهد از شگفت‌زدگی‌اش بیرون بیاید و نوک انگشت‌ش را به این دنیا بزند که ببیند جنس‌ش از چیست، همه‌چیز دود می‌شود، قصه و خاطره تمام.

خانه‌های پامنار هم تک‌وتنهاتر از باغ‌های سعادت‌آباد. خاک‌خورده‌تر و زخمی‌تر. زخمِ این که آخرین صاحب‌خانه، پیش از این که بمیرد و ملکش بیفتد توی وارث و آپارتمان چهارطبقه‌ی دوواحدی شود، تنِ عریان خانه را با ایرانیت‌های زبر پوشانده که چشم نامحرمِ خانه‌های دوروبر به حریم‌ش نیفتد. ایوان را شیشه‌ی رفلکسِ آبی پوشانده و جلوی درْ آیفون تصویری چسبانده. دلِ خانه برای آفتاب و آسمان تنگ شده. دل خانه برای آزادی تنگ شده. برای دری که همیشه باز بود و کاسه‌ی آبی که دست بچه‌گانه از لای در توی دست ره‌گذر تشنه می‌گذاشت.

این سر پل تجریش است، روزگاری که صدای بوقِ آدم‌های سوار ماشین، صدای پرنده‌های روی درخت‌ها را نتارانده‌بود و صدای جار‌زدن بازاریان تجریش را از آن‌طرف میدان هم می‌شد شنید. روزگاری که همه‌ی شهر را می‌شد از آن‌جا دید، حتا سوسوی چراغ بالای مناره‌ی مسجدی را، دوردست. بوی دود، بوی سبزی‌فروش‌ها و عطاری‌ها را نمی‌خورد و لازم نبود حتمن جلوی در عطاری باشی تا بویش را احساس کنی. بعدازظهرهای‌ش دسته‌دسته کلاغ توی آسمان ول می‌چرخیدند و بچه‌ها را وا می‌داشتند که بگویند مدرسه‌ی کلاغ‌ها تعطیل شده.

این سر پل تجریش است با مسافران منتظر و کلافه‌اش. ماشین‌های سرگردان‌ش و آدم‌هایی که آن‌یکی‌شان باید صبر کند گره‌های خیابان، خودشان باز شوند تا برسد سر قرار. این پاتوق هوادارانِ کاندیداهاست، شب‌های مانده به هر انتخابات. گذرگاه پیرمردهایی که می‌خواهند زودتر بگذرند، شاید توی خاطرات، «شمران»شان را آن‌جور که دوست داشتند پیدا کنند. این سر پل تجریش است که دود است و صدا. که هر روزنه‌ای برای گریز از شلوغی‌اش غنیمت است.

این تهران بود. سبز بود، گرم نبود و هواش وارونه نمی‌شد که بچه‌های شهر را خنگ کند. این تهران بود که درخت داشت و پرنده داشت. آسمان داشت. این تهران بود که اتوبان و روگذر، زیرگذر و میان‌گذر شرحه‌شرحه نکرده بود تن‌اش را. که آپارتمان‌های بدقواره روی دوش‌ش نایستاده بودند. که ماشین‌ها رسوب نکرده بودند توی رگ‌های‌ش. تهرانی بود که وقتی ازش دور می‌شدی، نمی‌ترسیدی برگردی و یک نظر دیگر هم ببینی‌ش. این هیولای متراکم خاکستری روی شهری که از بیرون می بینی‌ش، لم نداده بود و ذره‌ذره نفس مردم را نمی‌گرفت. این تهرانی بود که آدم‌های ناچار به ماندن، فحش‌ش نمی‌دادند. تهرانی بود که قدم به قدم‌ گذشتن ازش را می‌شد خاطره‌های شیرین تعریف کرد.

تهران، ازش چیزهایی رفته که برنمی‌گردد. چیزهایی که خراب شده و دیگر نمی‌شود ساخت. چیزهایی گوشه‌کنار و پراکنده. باغی، خیابانی، خانه‌ای. و باید خیلی بگردی که کشف‌ش کنی. و باید دلِ گنده‌ای داشته‌باشی که اگر روزی خراب‌ش کردند، وسط‌ش خیابانی کشیدند، اره انداختند به جانش یا دادندش دست آتش، آتش نگیری، خراب نشوی، وانمانی. باید مراقب باشی. دل‌خوشی‌ها این‌جا وفا نمی‌کنند به‌ت.

[عنوان نوشته: بخشی از ترانه‌ی به یاد تهران/ ویگن]
نظرات (۱)