pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید تابستان خود را چگونه گذراندید؟
اديب فروتن
می‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
هرکس که در این شهر چو ما نیست کدام است؟

باز هم انشایی دیگر. آیا در این انشا می‌توانم گفته‌های خود را بازگو کنم؟ من به همراه مادر، پدر، مادربزرگ و تعدادی از برادرهایم تابستان امسال را تصمیم به مسافرت گرفتیم. بندرعباس جایی بود که ما برای سفر انتخاب کرده بودیم. صبح روز اول تیر به راه افتادیم و با ماشینی که از عمویم قرض گرفته بودیم به جاده زدیم. در راه ماشین ما از تمام ماشین‌های موجود در جاده کندتر حرکت می‌کرد و همین موضوع باعث شد یکی از برادرهایم که از بقیه کم‌حوصله‌تر بود پلنگکی به پشت گوش پدرم بزند. همه‌ی برادرهایم با صدای بلند به پدرم خندیدند و او را مسخره کردند. پدر از شدت عصبانیت کنترل خود را از دست داد و ماشین را به کنار جاده هدایت کرد. او می‌گفت من از این که به پشت گوشم ضربه زده‌اید ناراحت نشده‌ام. من از این ناراحت شدم که شما برای پدرتان احترام قائل نیستید. ولی به نظر من دروغ می‌گفت و از همان ضربه‌ی پلنگک عصبانی شده بود و زورش آمده بود. دوباره به راه افتادیم. یکی از نیت‌های ما از رفتن به این سفر این بود که به مدیر کارخانه‌ی تن ماهی جنوب به دلیل تبلیغ زشتی که در تلویزیون گذاشته بودند بی‌احترامی بکنیم. مخصوصاً مادربزرگم اصرار زیادی داشت که با مدیر کارخانه گلاویز شود. وقتی به بندر‌عباس رسیدیم و کارمان با کارخانه‌ی تن ماهی به پایان رسید، دیگر هیچکس میل چندانی به دیدن دریا از خود نشان نداد و تصمیم بر این شد که برگردیم. در راه برگشت من به یک‌باره فهمیدم که از تعداد ما یکی کم شده است؛ ولی متوجه نشدم که او چه کسی می‌باشد. بالاخره یکی از برادرهایم که اسامی را روی کاغذ نوشته بود به من گفت که مادربزرگ را جا گذاشته‌ایم. وقتی این موضوع را با پدر در میان گذاشتم، از این قضیه عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد و به راه خود ادامه داد. الحق والانصاف گم‌شدن مادربزرگْ شیرینی خاصی به آن سفر داد و سفر را از آن حالت یک‌نواختی در‌آورد. یک ساعت بعد ما به خانه رسیدیم، ولی رسیدن خود را به عمو اطلاع ندادیم تا بتوانیم چند روزی از ماشینش بیشتر استفاده نماییم. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم با وجود این‌که پدرم از آن پلنگک دردش گرفته بود، ولی به دروغ می‌گفت من از این ناراحت شدم که شما برای پدرتان ارزش قائل نیستید.
نظرات (۸)