pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه دوقلوها
آرش آرین
به نام نامی‌اش

میثم و سمانه زوج خوشبختی بودند که به‌تازگی بچه‌دار شده بودند. خدا به آن‌ها نظر کرده و به‌شان دوقلو داده بود. این دو جوان که اکنون پدر و مادر شده بودند، احساس می‌کردند خوشحال‌ترین زوج روی زمین هستند و اعتقاد داشتند که قدم دوقلوها خیر است و با وجود بچه‌ها تمامی مشکلات آن‌ها از قبیل سرماخوردگی میثم، میخچه‌ی کف پای سمانه، چکه‌کردن سقف و گرمی هوا برطرف خواهد شد. سمانه اصرار داشت اسم بچه‌ها را که هر دو پسر بودند ایمان و کاظم بگذارند؛ ولی میثم می‌گفت که خوبیت ندارد اسم بچه‌های دوقلو مثل هم نباشد. پس تصمیم گرفتند که اسم یکی را مِهدی و دیگری را مَهدی بگذارند.
دوقلوهای قصه‌ی ما به قدری شبیه هم بودند که مادرشان گاهی آن‌ها را از هم تشخیص نمی داد و اشتباهاً به مِهدی دو بار شیر می‌داد و مَهدی گرسنه می‌ماند.
میثم در کارگاه تولید کفش پدرش کار می‌کرد و بعد از مرگ پدرش همه‌کاره‌ی آنجا شده و درآمدش هم افزایش یافته بود. میثم و سمانه از این موضوع بسیار خوشحال بودند و تصمیم گرفتند که به یک مسافرت خارج از کشور بروند. آن دو برای این منظور قبرس را انتخاب کردند؛ چرا که تعریف سواحلش را زیاد شنیده بودند. بلیت‌ها را به مقصد قبرس رزرو کردند و هر چهار نفر آماده‌ی سفر شدند. میثم و سمانه و همچنین مِهدی و مَهدی که اکنون یکساله شده بودند، برای اولین‌بار بود که سوار هواپیما می‌شدند. در نتیجه استرس در چهره‌ی هر چهار نفرشان مشهود بود. سمانه بارها در فرودگاه استخاره کرد و فال حافظ گرفت و هر دفعه هم خوب می‌آمد؛ ولی باز ته دلش رضا نمی‌داد.
استرس دست از سر آن‌ها بر نمی‌داشت. بالاخره نوبت پرواز آن‌ها شد. مدارک خود را تحویل دادند. بی‌نقص بود. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. از پله‌برقی بالا می‌رفتند که ناگهان مَهدی از دست میثم افتاد و دماغش لای پله‌ها گیر کرد. میثم تلاش کرد که دماغ را از پله‌ها بیرون بکشد. بالاخره مَهدی نجات یافت؛ ولی دماغش را در این حادثه از دست داد. میثم و سمانه خوشحال بودند که به خیر گذشته و اعتقاد داشتند که امکان داشته از این بدتر پیش بیاید.
سرانجام سوار هواپیما شدند و پریدند. در هوا که بودند، میثم و سمانه شروع کردند به بحث در مورد اولین کسی که هواپیما را ساخته و اولین مسلمانی که توانسته است پرواز کند. بعد از دو ساعت و نیم به مقصد رسیدند. وسایلشان را در هتل گذاشتند و بعد از اندکی استراحت برای کشتی‌سواری به دریا رفتند. سوار کشتی شدند و به‌کلی از ساحل فاصله گرفتند، به طوری که دیگر خشکی معلوم نبود. این خانواده‌ی چهارنفره‌ی خوشبختْ در قسمت عقب کشتی مشغول تماشای دریا بودند. میثم پسرش مَهدی را در آغوش گرفته بود و به هوا پرت می‌کرد. سمانه می‌گفت این کار را نکن خطرناک است؛ ولی میثم گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. این‌بار که میثم مَهدی را به هوا پرت کرد... درست در لحظه‌ای که مَهدی در هوا بود، ناگهان کشتی شتاب گرفت و سرعتش زیاد شد؛ به طوری که فضای زیر مَهدی کاملاً خالی شد و میثم هم نتوانست او را بگیرد و بچه در آب افتاد. هر چه سعی کردند که او را از آب بیرون بکشند بی‌فایده بود.
سمانه مدام میثم را سرزنش می‌کرد و می‌گفت که هرگز او را نخواهد بخشید و در ضمن شیرش را هم بر مِهدی حلال نخواهد کرد. بعد از مدتی مَهدی در ساحل بیهوش افتاده بود. یک کَرکَس او را به منقار گرفت و با خود برد به یکی از قبیله‌های بومی آن‌جا که شبیه انسان‌های نخستین زندگی می‌کردند. رئیس قبیله از مَهدی خوشش آمد، ولی سایر افراد قبیله از مَهدی می ترسیدند؛ چون او فردی بی‌دماغ بود. رئیس قبیله مَهدی را بزرگ کرد و به او شنا، سوارکاری و تیراندازی یاد داد.
یک روز که رئیس قبیله مَهدی را با خود به شکار برده بود، تمام ماجرا را به او گفت و مَهدی فهمید که او را از آب بیرون کشیده‌اند. مَهدی تصمیم گرفت که به ایران بازگردد تا پدر و مادرش را پیدا کند. با افراد قبیله خداحافظی کرد و به ایران برگشت. او برای پیداکردن والدینش به هر دری زد، بارها با شکم گرسنه سر روی بالش گذاشت، پیش هر کس و ناکسی دستش را دراز کرد؛ ولی نتوانست آن‌ها را پیدا کند و به ناچار به قبیله بازگشت.


پایان
نظرات (۱۱)