|
|||
پلک سنگین توهم |
| معین فرّخی |
بعد از آن که زنگ میخورد که آزاد شویم، بچهها جیغ و فریاد میزدند و رهگذران درِ حیاط مدرسه را میدیدند که ناگهان باز میشد و بچههای کوچکی قد و نیمقد ازش میدویدند بیرون، توی خیابان. بعدش را اگر بخواهید؛ همان مسیر را پیاده یا با سرویس برگشتن و کشفکردن تدریجی اطراف است. خنده، پفک، پارک، تابسواری است. رسیدن به خانه و پرت کردن لباسها یک طرف و خوردن تند ناهار است و بعدش؟ بعدش میشود همان چیزی که این نوشته قرار است باشد. یعنی بعدازظهرهای طولانی و کشدار؛ دو سه ساعتی که کش میآمدند و نمیخوابیدیم. مشق مینوشتیم و بیصدا سگا بازی میکردیم یا تلویزیون میدیدیم. مسابقههای تلفنیِ بیمزه وقتمان را پر میکردند. بههمریختهشدن تصاویر و بازسازی آنها توسط کسی که آنطرف خط بود. بعد کمکم اعضای خانه از خواب بیدار میشدند. یادم میآید از اینکه آزاد شده بودم موقع ساکر۹۷ بازیکردن به سبکِ خیابانی آنوقتها گزارش کنم ذوقزده میشدم. قبلتر از آن سالها همهی ذوقم این بود که با برادرم جورابها را به سبکی که خودمان ساخته بودیم –خُب؛ هرکس سبکِ خودش را داشت- در هم کنیم و توپ محکمی ازش بسازیم. آنوقت شروع میکردیم به گلکوچک بازیکردن در خانه. صندلی یک دروازه بود و ستون هم دروازهی دیگر. داد و بیدادهای مامان هم بود وقتی چیزی میشکست یا اعصابش از صدای ما خرد میشد. صبح روزهای تعطیل هم میرفتم خانهی پسرخالهام و تا عصر با هم فوتبالدستی بازی میکردیم. فوتبالدستی چندان هیجانانگیز نبود. که اگر دنبال هیجان بودیم خود فوتبال هیجانانگیزتر بود. هیجان را خودمان میساختیم. خودمان تیم انتخاب میکردیم و روی تیممان تعصب داشتیم. همهاش همینها بود. ما این بودیم. اینجور تفریح میکردیم.
دخترها هم مثل خودشان. لابد همان داستان کلیشهای عروسکبازی.
هر نسلی خودش را نسل سوخته میداند. نسل قبل از ما آدمهای انقلاب و جنگ بودند و ما نسل بعد از جنگ. پدرانمان را متهم میکنیم به ایدئولوژیزدگی ولی خودمان چیزی از خودمان نداریم. به تفریحات دوران کودکی، فوتبالبازیکردن در خانه و فوتبالدستی و سگا و غیره که فکر میکنم میبینم کودکی ما کاملا تحت تأثیر جریانی است که جامعه را داشت پیش میبرد. فوتبالدستی و فوتبالبازیکردن در خانه نتیجهی شخصیترشدن زندگیها بود. بهخانهرفتنِ همهچیز. شروع آپارتماننشینی. شروع حرکتی که زندگیها و آدمها را پیچیدهتر کرد. همه چیز ما مُدل کوچکشدهی تفریحات نسل پدرانمان بود. ما چیزی را ندیدیم. ما توهم همهچیز را دیدیم. که آن را هم خودمان ساخته بودیم. ما با «لِگو» ماکت میساختیم، با سگا و کامپیوتر بازی میکردیم. ما سرمان گرم بود به رمز بازیها. خوب یا بد، ما اینجور زندگی کردیم. اینجور بزرگ شدیم. ما با توهمِ بودنِ همهچیز زندگی کردیم.
نظرات (۱)
دخترها هم مثل خودشان. لابد همان داستان کلیشهای عروسکبازی.
هر نسلی خودش را نسل سوخته میداند. نسل قبل از ما آدمهای انقلاب و جنگ بودند و ما نسل بعد از جنگ. پدرانمان را متهم میکنیم به ایدئولوژیزدگی ولی خودمان چیزی از خودمان نداریم. به تفریحات دوران کودکی، فوتبالبازیکردن در خانه و فوتبالدستی و سگا و غیره که فکر میکنم میبینم کودکی ما کاملا تحت تأثیر جریانی است که جامعه را داشت پیش میبرد. فوتبالدستی و فوتبالبازیکردن در خانه نتیجهی شخصیترشدن زندگیها بود. بهخانهرفتنِ همهچیز. شروع آپارتماننشینی. شروع حرکتی که زندگیها و آدمها را پیچیدهتر کرد. همه چیز ما مُدل کوچکشدهی تفریحات نسل پدرانمان بود. ما چیزی را ندیدیم. ما توهم همهچیز را دیدیم. که آن را هم خودمان ساخته بودیم. ما با «لِگو» ماکت میساختیم، با سگا و کامپیوتر بازی میکردیم. ما سرمان گرم بود به رمز بازیها. خوب یا بد، ما اینجور زندگی کردیم. اینجور بزرگ شدیم. ما با توهمِ بودنِ همهچیز زندگی کردیم.
نظرات (۱)



توهم

ناجوانمردانه ست اگه نگم که از نوشته ت خوشم اومد. مرسی