Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین توهم
معین فرّخی
بعد از آن که زنگ می‏خورد که آزاد شویم، بچه‏ها جیغ و فریاد می‏زدند و ره‏گذران درِ حیاط مدرسه را می‏دیدند که ناگهان باز می‏شد و بچه‏های کوچکی قد و نیم‏قد ازش می‏دویدند بیرون، توی خیابان. بعدش را اگر بخواهید؛ همان مسیر را پیاده یا با سرویس برگشتن و کشف‌کردن تدریجی اطراف است. خنده، پفک، پارک، تاب‏سواری است. رسیدن به خانه و پرت کردن لباس‏ها یک طرف و خوردن تند ناهار است و بعدش؟ بعدش می‏شود همان چیزی که این نوشته قرار است باشد. یعنی بعدازظهرهای طولانی و کش‏دار؛ دو سه ساعتی که کش می‏آمدند و نمی‏خوابیدیم. مشق می‏نوشتیم و بی‏صدا سگا بازی می‏کردیم یا تلویزیون می‏دیدیم. مسابقه‏های تلفنیِ بی‏مزه وقتمان را پر می‏کردند. به‏هم‏ریخته‏شدن تصاویر و بازسازی آن‏ها توسط کسی که آن‏طرف خط بود. بعد کم‏کم اعضای خانه از خواب بیدار می‏شدند. یادم می‏آید از این‏که آزاد شده بودم موقع ساکر۹۷ بازی‌کردن به سبکِ خیابانی آن‏وقت‏ها گزارش کنم ذوق‏زده می‏شدم. قبل‏تر از آن سال‏ها همه‏ی ذوقم این بود که با برادرم جوراب‏ها را به سبکی که خودمان ساخته بودیم –خُب؛ هرکس سبکِ خودش را داشت- در هم کنیم و توپ محکمی ازش بسازیم. آن‏وقت شروع می‏کردیم به گل‏کوچک بازی‌کردن در خانه. صندلی یک دروازه بود و ستون هم دروازه‏ی دیگر. داد و بیدادهای مامان هم بود وقتی چیزی می‏شکست یا اعصابش از صدای ما خرد می‏شد. صبح‏ روزهای تعطیل هم می‏رفتم خانه‏ی پسرخاله‏ام و تا عصر با هم فوتبال‏دستی بازی می‏کردیم. فوتبال‏دستی چندان هیجان‏انگیز نبود. که اگر دنبال هیجان بودیم خود فوتبال هیجان‏انگیزتر بود. هیجان را خودمان می‏ساختیم. خودمان تیم انتخاب می‏کردیم و روی تیممان تعصب داشتیم. همه‏اش همین‏ها بود. ما این بودیم. این‏جور تفریح می‏کردیم.
دخترها هم مثل خودشان. لابد همان داستان کلیشه‏ای عروسک‏بازی.
هر نسلی خودش را نسل سوخته می‏داند. نسل قبل از ما آدم‏های انقلاب و جنگ بودند و ما نسل بعد از جنگ. پدرانمان را متهم می‏کنیم به ایدئولوژی‏زدگی ولی خودمان چیزی از خودمان نداریم. به تفریحات دوران کودکی، فوتبال‌بازی‌کردن در خانه و فوتبال‏دستی و سگا و غیره که فکر می‏کنم می‏بینم کودکی ما کاملا تحت تأثیر جریانی است که جامعه را داشت پیش می‏برد. فوتبال‏دستی و فوتبال‌بازی‌کردن در خانه نتیجه‏ی شخصی‏تر‌شدن زندگی‏ها بود. به‌خانه‌رفتنِ همه‏چیز. شروع آپارتمان‏نشینی. شروع حرکتی که زندگی‏ها و آدم‏ها را پیچیده‏تر کرد. همه چیز ما مُدل کوچک‌شده‌ی تفریحات نسل پدرانمان بود. ما چیزی را ندیدیم. ما توهم همه‏چیز را دیدیم. که آن را هم خودمان ساخته بودیم. ما با «لِگو» ماکت می‏ساختیم، با سگا و کامپیوتر بازی می‏کردیم. ما سرمان گرم بود به رمز بازی‏ها. خوب یا بد، ما این‏جور زندگی کردیم. این‏جور بزرگ شدیم. ما با توهمِ بودنِ همه‏چیز زندگی کردیم.

نظرات (۱)