Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری جزیره‌ی لختی‌ها
الف.میم
چیست این سلول
چیست این دیوارهای پست بی‌روزن
جز برای یک دو روزی بیش
پایداری‌های لرزان در مسیر سیل
سیل بنیان‌کن
...
آی ای چشمان خون‌پالا
پشت این شب
این شب فرتوت
صبح مردم
صبح بیداری‌ست
***

سال چهل‌و‌ششْ دولت بنا می‌کند یک‌چیزی به‌نام کنگره‌ی ملی نویسندگان راه‌بیندازد. نویسنده‌ها و شاعرهای درست‌حسابی آن‌زمان مثل شاملو و به آذین و آل‌احمد و بهبهانی، بیانیه‌ای می‌نویسند که توی کشوری که سانسور وجود دارد، حرف زدن از کنگره‌ی ملی نویسندگان که باید از نویسندگان آزاد تشکیل شده باشد، بی‌معناست. برای این‌که خوب جلوی کنگره‌ی به قول خودشان درباری نویسندگان دربیایند، کانون نویسندگان ایران را پایه می‌گذارند. ده سال بعد، کانون نویسندگان ایران با پیش‌نهاد و به میزبانی انستیتو گوته‌ی تهران، برنامه‌ای برپا می‌کند به اسم «ده شب شعر و سخن». شصت شاعر و نویسنده و مترجم از همه قماش دعوت می‌شوند که شبی چندتاشان بروند روی سن و برای تماشاچیان‌شان شعر بخوانند، حرف بزنند و اصلن هرچی دوست داشتند بگویند.
آن‌ها ده شب از قرن‌ها تاریخ و سال‌های سال آزادی‌خواهی را، واقعن آزاد بوده‌اند. سی‌ویک سال پیش، از هجده تا بیست‌وهفت مهرماه، توی انستیتو گوته‌ی تهران آزاد بودند. هرچه خواستندگفتند و شنیدند . به کسی نپریدند و کسی به‌شان نتوپید. کسی نگفت هیس، دستی در دهانی را نبست و حنجره‌ای به جرم فریاد زدن فشرده نشد.
می‌گویند شبی ده‌هزار جوان و شاید هم میان‌سال و پیر (حالا هر سنی، پر از شور. پر از امید.) جمع می‌شدند آن‌جا و توی خیابان‌های اطراف. و پلیس‌ها فقط دور تا دور را محاصره کرده‌بودند و گذاشته‌بودند جزیره‌ای وسط تهران از همه‌ی ایران و از همه‌ی تاریخ‌ش جدا باشد و هرکس همانی باشد که هست. در آن ده شب از هوشنگ گل‌شیری و غلام‌حسین ساعدی بگیر تا بهرام بیضایی تا حسین منزوی و تا موسوی گرمارودی، آمدند و حرف زدند و شعر خواندند. یکی از جوان‌مرگی درنثر پارسی گفت، یکی دیگر به آن نویسنده‌هایی که با حکومت هم‌کاری می‌کنند گفت شبه هنرمند و یکی هم درآمد گفت که شیعه چرا همیشه مظلوم است. و همه‌ی این‌ها را کسی کار به کارش نداشت.
***

برخی سخن‌رانان ده شب شعر و سخن کانون نویسندگان ایران
شب اول: تقی هنرور شجاعی، مهدی اخوان ثالث، منصور اوجی، سیاوش مطهری
شب دوم: منوچهر هزارخانی، م.آزرم، کاظم سادات اشکوری، عمران صلاحی، محمدعلی بهمنی
شب سوم: شمس آل احمد، بهرام بیضایی، محمد زهری، طاهره صفارزاده، سیروس مشفقی، فاروق امیری، محمد کسیلا
شب چهارم: غلامحسین ساعدی، هوشنگ ابتهاج، عظیم خلیلی، علیرضا نوری زاده، مفتون امینی، حسین منزوی
شب پنجم:باقر مؤمنی، سعید سلطان پور، علی موسوی گرمارودی، اورنگ خضرایی، اسماعیل شاهرودی، اصلان اصلانیان
شب ششم:هوشنگ گلشیری، سیاوش کسرایی، فریدون مشیری، حسن ندیمی، محمد خلیلی، محمدعلی مهمید
شب هفتم: اسلام کاظمیه، داریوش آشوری، م.آزاد، جواد مجابی، بتول عزیزپور، علی باباچاهی، جعفر کوش آبادی، جلال سرفراز
شب هشتم: مصطفی رحیمی
شب نهم: باقر پرهام
شب دهم:م.ا به آذین، اسماعیل خویی، جواد طالعی، فریدون فریاد
***

شب پنجم از ده شب، باران می‌گیرد. روی تن جوشان و روح داغِ آدم‌هایی که آن‌جا جمع بودند باران می‌گیرد و سعید سلطان‌پور که تازه هم از زندان آزاد شده‌بود، می‌آید روی سنِ ده شب و چندتایی شعر تند و تیز می‌خواند. یکی‌ش همان شعری که اول این نوشته هست. بعد هم اصلان اصلانیان این سروده‌ی معروف‌ش را مثل جرقه‌ای می‌اندازد به جان شنوندگان: «برادر نوجوون ئه...برادر غرق خون ئه...برادر کاکل‌ش آتش‌فشون ئه». شنوند‌ه‌ها بی‌تاب می‌شوند و مدیر آلمانی انستیتو گوته تهدید می کند برنامه را از فردا شب برخواهدچید. ولی خب این‌بار، زور به رویاها نمی‌چربد و ده شب تا شب دهم برگزار می‌شود.
جوان باشی، دانش‌جو باشی، فضا فضای قیام و انقلاب باشد. چه‌گوارا و گاندی و موسا چومبه. کتاب‌های زیراکسی و اعلامیه‌های پلی‌کپی. شابلون عکس شریعتی و اسپری سرخ. و بعد گروهی از آن‌هایی که ساواک می‌گوید توی خانه‌ی هر انقلابی بالاخره یک کتاب ازشان پیدا می‌شود، بیایند و همه‌ی آن‌چه را تو می‌خواهی، که دنبالشی، برای تو و هزارها نفر دیگر کنارت، با آن حرف‌های دل‌نشین و کلام جادویی بگویند. پشت بلندگو. هر واژه‌شان، هر جمله‌شان، بلند مثل صدای خدا توی هوا بپیچد و پژواک‌ش هی بیفتد توی ذهن تو و آدم‌های دور و برت. مورمورت نمی‌شود؟ خیال نمی‌کنی بالاخره همه‌ی سختی‌ها تمام شده. حتا آن کتک خوردن‌های دوران مدرسه و بی‌پولی‌های پدر کم کم دارند می‌شوند یک داستان تلخ که تو در روزهای شیرینِ آینده برای بچه‌های‌ت تعریف می‌کنی؟ خیال نمی‌کنی قدرت‌مندترین آدم دنیایی و می‌توانی دنیایت را خودت بسازی؟به قول مخمل‌باف توی آفریقا گل بکاری و نان بپزی بدهی این فقیر بی‌چاره ها بخورند؟ خیال نمی‌کنی این جا هم پاریسِ سال هزارونهصدوشصت‌و‌هشت است حالا گیریم با ده سال تاخیر. ده سال برای کشوری که این همه عقب بوده از جلودارانِ کاروان آزادی که چیزی نیست.
***

خوش به حال‌شان. حتمن حسابی به‌شان خوش گذشته و کیف کرده‌اند. هم آن‌هایی که پشت تریبون می‌رفتند و شعر می‌خواندند و برسرِ سانسور و خفقان فریاد می‌زدند، هم آن ده‌هاهزار نفری که توی آن شب‌ها جمع می‌شدند و گوش می‌دادند و دست می‌زدند و شعار می‌دادند و امیدوار بودند. من که فکر کنم مثل یک کنسرت راک، توی دل همه آتش روشن شده و آن چیزی که به‌ش می‌گویند روح سرکش، حسابی تاخته و همه‌ی قله‌ها را بالا رفته. اگر جز این بود که به آذین، شبِ آخر نمی‌گفت: « دوستان...جوانان...ده شب به صورت جمعیتی که غالبا سر به ده هزار و بیش‌تر می‌زد، آمدید و اینجا روی چمن و خاک نم‌ناک، روی آجر و سمنت لبه‌ی حوض، نشسته و ایستاده، در هوای خنک پاییز و گاه ساعت‌ها زیر باران تند صبر کردید و گوش به گویندگان دادید. چه شنیدید؟ آزادی و آزادی و آزادی.» سه بار پشت سر هم فریاد بزند آزادی، و آدم احساس آزادی نکند؟
آن سعید سلطان‌پور که آن شعره را گفته بود، سال شصت اعدام شد.
------------------------------------------------------------------------------------------------
[بیش‌تر اطلاعات این نوشته از مقالات و گفت‌و‌گوهای سهیل آصفی برداشته شده‌اند.]
+ ترانه‌ی برادر بی‌قراره با صدای محمدرضا شجریان
نظرات (۴)