|
|||
نوح؛ جامانده از کشتی لطفاً کتاب نخوانید - ۴ |
| محمّد میرزاعلی |
«فرهنگ غربی را -به علّت غنای حیرتآورش- نمیتوان با خواندن چند کتاب، آنهم به فارسی، مهار کرد و پنداشت که اصل مطلب را دریافتهایم. موقعی که یک مشرقزمینی خود را فیالمثل مارکسیست میداند، متوجّه نیست که مارکس از هگل برمیخیزد و هگل وارث کانت، و کانت وارث هیوم و دکارت، و همه وارث این تحوّل شگفتانگیز فکر غربی، یعنی دنیویکردن است... این بدان مانَد که یک جوان امریکائی با آموختن حالاتی چند از یوگا بپندارد که به کُنه معنویت هندو راه یافته است، غافل از آنکه یوگا فقط ورزش نیست و معنویت هندو در چند حرکت بدنی یا چند ورد سانسکریت خلاصه نمیشود و آنگاه منشأ اثر تواند بود که محور زندگیاش را یکسره تغییر دهد و جمله ارزشهای خود را باطل انگارد و خلقیات قومیاش را تغییر دهد، و بهنحوی بمیرد و باز زنده شود...» - داریوش شایگان (I)
ﮮ
ما اساساً در نسبت با غرب دچار ناهمتاریخی هستیم. غربْ دورهای/ دورههائی را پشت سر گذاشته که ما حتّی درستوحسابی واردش هم نشدهایم؛ بهقول احمد فردید «صدر تاریخ ما، ذیل تاریخ غرب است». با چنین فرضی ما در خوانش آثار ادبی -مثل رمانها- نمیتوانیم این ناهمترازی را نادیده بگیریم، ولی میگیریم. مثلاً کسی که ادّعا میکند «در انتظار گودو» بهترین نمایشنامهایست که تابهحال خوانده است، نهایتاً دارد مهمل میگوید (مگر فقط همین یک نمایشنامه را کلّاً خوانده باشد). ما هیچگاه نمیتوانیم استراگون یا ولادیمیر، یا انتظار هرکدامشان برای گودو را بفهمیم؛ ما مدرنیزم را «نزیستهایم» که حالا بخواهیم «بخوانیم»اش. تلاش برای فهم نازیستهها معمولاً تبدیل به کاریکاتور کسی میشود که بخواهد قبل از درآوردن پیرهناش، زیرپیرهناش را درآورد.
در نهایت البته بایستی بگذریم از کسانی که توانستهاند حیات نسبتاً مدرنی را تجربه کنند -که البته این تجربه نمیتواند تجربهی مطلقاً مدرنی باشد؛ و همچنین از لذّتهائی که گهگاه از مدرنها میبریم -که ناظر به جذابیتهای دیگر این آثار است (مثل دیالوگهای هوشمندانه، پرسوناژها و توصیفهای دلنشین، و از این دست)، و نه از برخورد بیواسطه با ماهیتِ جوهری آنها. (II)
ــــــــــــــــــــــــــــ
I. نقل از کتاب خواندنی ِ:
آسیا در برابر غرب/ داریوش شایگان/ انتشارات امیرکبیر/ از صفحهی دویست و سیوپنج
II. یک چیزهائی از پستمدرن-خواندن-هایمان هم بماند برای بعد.
نظرات (۱۴)
ﮮ
ما اساساً در نسبت با غرب دچار ناهمتاریخی هستیم. غربْ دورهای/ دورههائی را پشت سر گذاشته که ما حتّی درستوحسابی واردش هم نشدهایم؛ بهقول احمد فردید «صدر تاریخ ما، ذیل تاریخ غرب است». با چنین فرضی ما در خوانش آثار ادبی -مثل رمانها- نمیتوانیم این ناهمترازی را نادیده بگیریم، ولی میگیریم. مثلاً کسی که ادّعا میکند «در انتظار گودو» بهترین نمایشنامهایست که تابهحال خوانده است، نهایتاً دارد مهمل میگوید (مگر فقط همین یک نمایشنامه را کلّاً خوانده باشد). ما هیچگاه نمیتوانیم استراگون یا ولادیمیر، یا انتظار هرکدامشان برای گودو را بفهمیم؛ ما مدرنیزم را «نزیستهایم» که حالا بخواهیم «بخوانیم»اش. تلاش برای فهم نازیستهها معمولاً تبدیل به کاریکاتور کسی میشود که بخواهد قبل از درآوردن پیرهناش، زیرپیرهناش را درآورد.
در نهایت البته بایستی بگذریم از کسانی که توانستهاند حیات نسبتاً مدرنی را تجربه کنند -که البته این تجربه نمیتواند تجربهی مطلقاً مدرنی باشد؛ و همچنین از لذّتهائی که گهگاه از مدرنها میبریم -که ناظر به جذابیتهای دیگر این آثار است (مثل دیالوگهای هوشمندانه، پرسوناژها و توصیفهای دلنشین، و از این دست)، و نه از برخورد بیواسطه با ماهیتِ جوهری آنها. (II)
ــــــــــــــــــــــــــــ
I. نقل از کتاب خواندنی ِ:
آسیا در برابر غرب/ داریوش شایگان/ انتشارات امیرکبیر/ از صفحهی دویست و سیوپنج
II. یک چیزهائی از پستمدرن-خواندن-هایمان هم بماند برای بعد.
نظرات (۱۴)



لطفاً کتاب نخوانید - ۴

اول،در انتظار گودو رو نخوندم/ امثال در جست و جوی زمان از دست رفته و ... هم هنوز نخوندم ولی می تونم بفهمم که احتمالن کسان زیادی هستند که تو اون فیلد خاص نفس کشیدن (مثلن رشته ادبیات فرانسه یا هرچی) و اینا رو می خونن و دوس دارن و مهمل نمی گن. تازه اینم بذار کنارش که مثلن چقد از خود غربیا به طور جدی دنبال رمان و نمایشنامه و ادبیاتن (هر چند از ایران به مراتب بیشتره ولی در نسبت کلی درصد بسیااااار اندکی ست. به خصوص الان و وضع زندگی کنونی شون) پس در این مورد به نظرم باید کمی تجدید نظر کنی
دوم، این جمله ی فردید یه اشتباه تکراری رایجه. مثل این: نهضت مشروطه ایران و ژاپن تقریبن همزمان بوده ولی اصلاحات تو ژاپن خیلی زودتر پا گرفت و تو ایران پا نگرفت. ما می تونستیم الان کنار ژاپن باشیم و اینا. این یکی گرفتن اصن درس نیس. اگه بخوام خلاصه بگم این طور می شه که تفاوت ایران و غرب و شرق و ... بر حسب "درجه" نیس، بر حسب "نوعه"
(ادامه بالا) ببین این مشکل رایجیه. الان نمی خوام بیشتر رو این حرف بزنم ولی به طور مثال وبر به عنوان یه جامعه شناس تطبیقی یکی از مهم ترین کاراش این بوده که از دل هر دینی، اخلاق اقتصادی خاصی بیرون میاد و انتظار یکی بودن این ها احمقانست. یا بحث های انسان شناسی دین یا حتی فلسفه تکنولوژی و ... (هدفم ردیف کردن چندتا اسم نبود! یه کد بود که تا آخر حرفم رو بری)
سوم، ببین از چیزایی که من هیچ وقت نفهمیدم این تحلیل سنت-مدرنیته بوده. آخه مگه تو دنیای مدرن چیزی به نام سنت هس؟! تو بخوای و نخوای تو دیسکورس (گفتمان) مدرنی. به خصوص وقتی داری با تحلیل اجتماعی میای جلو (کاری که خودآگاه یا ناخودآگاه تو این نوشته انجام دادی)
چهارم، این که ما دوره ی مدرنیته ی غرب رو طی نکردیم حرف درستی است ولی به این معنی نیست که برای زیست مدرن، باید همون دوره رو طی کنیم (تالی منطقی جمله ی فردید عینن همینه، حتی اگه منظورت نبوده و از دستت در رفته) چون ممکنه اساسن ما نتونیم اون کارو بکنیم و ... (مراجعه به بند سوم)
پنجم، کتاب تجربه ی مدرنیته رو بخون!
ششم، خسته نباشی/ ببخشید اگه لحن خیلی منصفانه ای نداشتم، بذار به خاطر بی حالی
هفتم، به طور خلاصه این که این تحلیل جواب دادن به مسئله نیس، پاک کردن صورت مسئله ست، کاری که از لحاظ تاریخی توش استادیم
@ حمیدرضا:
ایراد نداره... تو اون فضا نفس بکشه. ولی میدونی چیئه؟ اون صرفاً داره تو یه فضائی «کتاب» میخونه، «زندگی» نمیکنه! همونطور که گفتم تمامقد مواجه شدن با ماهیتِ جوهری مثلاً در انتظار گودو کاملاً درگروی ِ زیستهشدن «نیهیلیزم»ئه، نه یه تجربهی دستهچندم ازش لابهلای کتابا...
کدوم نوع ؟!؛ ببین تو سالهای معادل مشروطه تو ژاپن ما هگلشناس داشتیم؛ پس زمینه برای مثلاً مارکسشناختن (و پیدا نشدن ِ هیولاهائی مثه مجاهدین خلق و مارکسیزم اسلامی) مهیّا شده اونجا. میدونی ینی چی؟ ینی ما اگه یه گام برمیداشتیم عقب، مارکس این بلا سرش تو ایران نمیاومد. حرفات ئو به یه تعبیری میتونه دُرُس باشه که خب ما ویژگیهای قومی-مذهبیای داشتیم که باعثِ این تغییر «نوع»ئی شده، ولی مگه ژاپن شینتوئیزم ئو نداشت؟ مگه چین دائوئیزم ئو نداشت؟ ما به دلیل قوّت نسبی سنّتمون، اساساً نتونستیم تجدّد ئو با سرعت ( ِ مثلاً ژاپن) بپذیریم. معنویت اسلام کجا، معنویت شینتو کجا؟ پس ما «دیر» متوجّه تجدّد شدیم؛ موضوع همون موضوعئه؛ جملهی فردید جزو معدود جملههای دُرُسّاشئه...
@حمیدرضا:
من ربطی بین این بخشهای مختلف حرفات پیدا نمیکنم؛ حکم اقتصادی کجا، حکم بود-شناختی کجا... واقعاً بخشهای بعدم نمیفهمم. تو از حرفِ من تو حوزهی کتابخوندن داری یه غول نصفهنیمه و ناقص میسازی و بهنظرت میزنیاش زمین و...
من تجربهی مدرنیته رو میخونم، ولی توئم سعی کردی اینا رو بخونی:
جدال قدیم و جدید/ سیدجواد طباطبائی/ نشر ثالث (مخصوصاً پیشگفتارش)
روشنفکران ایرانی و غرب/ مهرزاد بروجردی/ ترجمهی جمشید شیرازی/ نشر فرزانروز
* سعی کن اینا رو بخونی.
(اشتباه نوشتمش!)
غرب ِ فردید ، با این غربی که شما تعریف کردی فقط اشتراک در حروف دارند ، و در معنی به کل متنافر.
هرچند که حرفتان مقبول ، که همین غربی که شما تعریف کردی را هم نتوانسته ایم واردش شویم.
زندگی در پست مدرنیسم باعث شده حرفت رو حداقل نصفه قبول داشته بشم. آدم وقتی تو اون فضازمان زندگی کنه براش معنای یه اثر متفاوت ( مستقیم تر، یا بیشتر، یا عمیق تر) می شه. ولیکن پریدن از اینجا به اونجا که پس حالا کلن آثار مدرن و پست مدرن رو کنار بذاریم و سعی نکنیم بفهمیم و دوستشون داشته باشیم رو نمی فهمم. مسائل، همچنان مسائل انسانی اند و آثار ادبی و هنری اگه یه خاصیت داشته باشن انتقال تجربه انسانیه. این وری هام که نصف من و شمام تاریخ تفکر خودشونو نمی دونن. به عبارت دیگه، من که از قضا پیش از اومدنم در انتظار گودو رو خوندم، استراگون و ولادیمیر رو خیلی هم بد نفهمیدم.
کلن، اگه قرار باشه شما فقط زیسته ها تو بتونی بخونی که خوندن و نوشتن عبث می شه.
کلشو یجورایی موافقم اگه فقط ادبی منظورت نباشه البته، وگرنه اون بخش آخر خب آرش راست میگه اصلن امکان پذیر نیست که لزومن حتا در آون جوامعی که اون دوره ها کامل طی شدن "همه" تجربه کردباشنشون، در ضمن اونجوری هر دوره بد از گذشتش کلن نابود میشه و آثارش غیر قابل خوندن مبشه؟ و اونوقت نقد آثار قدیمی خیلی کار عبثی میشه؟
@ کارتاژ: من فقط یه جمله از فردید نقل کردم؛ نگفتم منظورم «غرب فردید»ئه. شما جمله رو با تعریفِ غربی که بنظرت درسّه بسنج.
@ آرش: آره؛ من نگفتم نباید خوند، گفتم امکان نداره ما فهم اکثری داشته باشیم ازشون؛ همین. میتونیم لذّت ببریم کاملاً.
@ ارا: آره. امکان نداره، رج. به جواب آرش!
وا
؟
اشکال از آموزش پرورشه. این حرفا رو اگه دوره رضاشاه می زدی می کردت تو تنور
حرف هات بدیع و پسندیده هستن. به مدت 30 ثانیه.
پیام نوشته را نفهمیدم. چون تاریخ آنان را نزیستهایم سعی هم نکنیم بفهمیمشان یا درس بگیریم؟ حتی نباید فقط به قصد لذت ادبیات مدرنشان را مطالعه کنیم؟