pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نوح؛ جامانده از کشتی لطفاً کتاب نخوانید - ۳
محمّد میرزاعلی
«مشکل انسان متجدّد این نیست که تابع عقل ِ استدلال‌گر است، بل‌که این است که همه‌جا تابع این عقل نیست و با آن معامله‌ی «یک بام و دو هوا»یی می‌کند. یعنی محض این‌که واقعیّتی در چارچوب ِ فکری و عقلی‌اش قابل تبیین نبود، به‌جای این‌که از همین‌جا به عیب و نقصی در آن چارچوب پی ببرد، آن واقعیّت را انکار می‌کند و یا از آن تغافل می‌ورزد» -مصطفا ملکیان (I)
ــــــــــــــــــــــــــــ

یک حقیقت انکارناپذیر: اغلب ما، انگاره‌های بنیادین و معتقداتِ ابتدائی‌مان را خود با دستان خود رقم نزده‌ایم. برای نمونه اعتقادمان به این‌که خدا هست/ نیست، چیستی ِ متافیزیک، مفهوم عدالت، چگونگی ِ زیستِ ایده‌آل و کلّی باور و خرده‌باور دیگر. در یک جمله اگر تعریف کلاسیک از «تفکّر» را بپذیریم که «تفکّر تلاشی‌ست برای تبدیل ِ مجهول به معلوم»، به‌نظر، قریب به اتّفاقِ ما «تفکّر»ی ناظر به این مسائل به انجام نرسانده‌ایم. البته این به این معنا نیست که نفیاً یا اثباتاً اعتقادی راجع به صدق یا کذب‌شان نداریم، امّا هر چه هست در ذهن ما نگذشته.

لابد این پرسش ایجاد می‌شود که بنابر کدام مستند؟ می‌پرسم: اوّلین باری که اعتقاد به وجود/ عدم خدا، یا اعتقاد به گزاره‌ی «خدا هست/ نیست» متعلَّق تصدیق شما واقع شد کی بود؟ آیا این باور ابتداءً با استدلال‌هائی عقلانی برای‌تان صورتی موجّه یافت؟ اوّلین بار آیا با مثلاً برهان علیّت به وجود خدا معتقد شدید یا بعد از اعتقادی نامدلّل (Unjustified)، به دنبال تدلیل‌اش رفتید؟ آیا کسی می‌تواند ادّعا کند (با این وجود که اعتقاد به معمولاً «وجود» خدا در سنین خردسالی شکل می‌گیرد) در دورانِ شکل‌گیری این باور، توجیهی کاملاً مدلّل بر این اعتقاد داشته؟ اگر جواب مثبت است، هم‌او می‌توانسته در همان سال‌ها دلایل‌اش را در قالب یک برهان به هم‌سن‌وسالان‌اش عرضه کند؟ پاسخ من منفی‌ست؛ ما اگر فی‌الحال برای باورهامان ادلّه‌ای داریم (که البته عدّه‌ای این‌طور هم نیستند)، آن‌ها را بعد از باورمان به صدق یا کذب آن باور اقامه کرده‌ایم -هر که می‌خواهیم باشیم. هم برتراند راسل قبل از ردّ وجود خدا با پوزیتیویزم ِ منطقی‌اش، خدا را «نا-بوده» فرض کرده بود، هم خواجه نصیرالدّین طوسی او را «بوده» (II)؛ تلاش هر دو در جهتِ اثباتِ باور نامدلّل‌شان شکل گرفته (که البته این «نامدلّل» طبیعتاً به معنای «نادرست» نیست). همه‌ی ما در تلاشی -البته شایانِ تقدیر- در اثباتِ باورهای ناموجّه‌مان به‌سر می‌بریم. تلاشی که اغلب با خواندن این کتاب و آن مقاله صورت می‌پذیرد. خدا هست؟ خب کتاب می‌خوانیم تا بفهمیم؛ یعنی تکرار ِ همان چرخه‌ی معیوب، یعنی قرض گرفتن عقاید نه‌الزاماً موجّه از این و آن. همین‌جاست که سقراط از امثال ما جدا می‌شود: سقراط خدایان المپ را زیر سوآل برد، امّا نه با نوشته‌های مثلاً هراکلیتوس، او تعریفی نو از حیات ارائه داد که فرضاً بر نظریاتِ فیثاغورث مبتنی نبود (در عین این که از آن‌ها شاید تأثیر هم پذیرفته بود).

این‌که در باب چنین باورهائی کتاب بخوانیم، بد نیست، شاید کتابی کمک‌مان کند کاری سقراط‌وار انجام دهیم، امّا چه‌قدر؟ برای خودم هم معلوم نیست. این اداهائی هم که عدّه‌ای در می‌آوردند که مثلاً «من از وقتی نگاهِ راسیونالیستی به زندگی پیدا کردم، فهمیدم خدا نیست» هم چرت محض است. تصوّر این که عقلانیّت، باعثِ تمایل به بی‌خدایی می‌شود همان‌قدر درست است که تصوّر عقلانی بودن توحید. تفکّر بیمار مدرن سعی در اثبات تقابل گزاره‌های وحیانی و عقلانی دارد، همان‌طور که تفکّر بیمار سنّتی سعی در اثباتِ هم‌داستانی مطلق این دو. اغلب ِ کسانی هم که خدا را قبول ندارند با عقل معامله‌ی «یک بام و دو هوا»ئی کرده‌اند، همین و بس؛ همان‌طور که اغلب موحّدان چنین کاری؛ پس اِن‌قدر از گفتن این جمله که «من به خدا اعتقاد ندارم» احساس قدرت نکنید.
ــــــــــــــــــــــــــــ

I. نقل قول از کتاب دوست‌داشتنی ِ:
راهی به رهایی/ مصطفا ملکیان/ نشر نگاه معاصر/ از صفحه‌ی72 اُم.
II. دیدگاه‌های آته‌ایستی ِ راسل را می‌توان یک‌جا در کتاب ِ «Why I`m Not Christian» پی‌اش را گرفت -یک متاظره‌ی بی‌مزه هم با کاپلستون آخرش دارد. دیدگاهِ خواجه‌ی طوسی هم در کتاب‌اش «تجرید الاعتقاد» دقیقاً تبیین شده. نشر هرمس ترجمه‌ی ابوالحسن شعرانی از شرحِ علّامه‌ی حلّی بر این‌کتاب را با عنوان «کشف المُراد» به شکل شایسته‌ای -به‌تازگی- چاپ کرده است.
نظرات (۹)