pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
هم‌کلاسی مژده گل‌سیما
مریم آرطور
چاهار/

نام و نام خانوادگی: مژده گل‌سیما
مکان: جلوترین نیمکت از ردیفِ چسبیده به دیوارها (طرفِ دَر کلاس).
زمان: اول و دوم راهنمایی
خصوصیات اصلی: پوست سبزه‌ماستی، موی صاف پرکلاغی، عینک ذره‌بینی با فریم گربه‌ای، رُستنگاهِ هفتی‌شکل (مو)، چشم‌های خیلی خیلی ضعیف، لبخند وسیع.

همیشه آدم در کلاس‌ها با چند نفری صمیمی ست و با بعضی‌ها فقط دوست و هم‌کلاس است (یا هم‌شاگردی) و با بعضی‌ها دشمن خونی. مژده جزو آن دسته‌ای بود که فقط باهاش دوست و هم‌کلاس بودم و با هم صمیمی نبودیم و باز هم در این‌جا یک ردیفِ وسط دیگر بین ما کنار پنجره‌ای‌ها و ردیف آن‌ها فاصله بود.

یک بار آمدند روی تخته‌ی کلاس از این‌ها که برای سنجش بینایی ست نصب کردند، تا بینایی ما را سنجش کنند حال آن که مشکل اصلی در مدارس ما شنوایی بود و گمان نکنم هنوز این‌طور نباشد. مژده عینک ذره‌بینی‌اش را برداشته بود تا سنجش شود. تقریباً یک متر و بیست سانت و حتی کم‌تر با علامت‌های نصب‌شده روی تخته فاصله داشت. یک دست‌اش روی یکی از چشم‌های‌اش بود و از یک متری بزرگ‌ترین علامت از بالاترین خطِ علامت‌های نصب‌شده‌ی روی تخته را هم نمی‌توانست ببیند و جهت علامت را تشخیص نمی‌داد. آرزو می‌کنم که نه ولی شاید اگر با آن وضع تاکنون ادامه داده باشد، الآن نبیند (یعنی زبان‌ام لال کور شده باشد) یا شاید هم با خرج اداره‌ی باباش عمل کرده باشد چون عمل چشم بحمدلله در مملکت ما رایج شده و جا افتاده و دیگر هراسی از این عمل در بین دل‌های مردم نیست.
معلم پرورشی که بانی این کار خیر بود اظهار تعجب شدید می‌کرد و ما بچه‌ها هم از تعجب در حال بالا آوردن بودیم ولی مژده لبخنداَش روی لبان‌اش بود و چه معصومانه لبخند می‌زد... و دسته‌ی عینک‌اش را در دست آزاداَش می‌فشرد و هیچ نمی‌گفت. آن روز به هر حال گذشت ولی می‌بینید که دنیا هنوز هر روزاَش چاهارشنبه است.

مژده غیر از آن وضعیت منفعلانه همیشه سر و زبان‌دار بود و کلاً کم نمی‌آوَرد. نیمکتِ جلویی بود، حاضرجواب، و همیشه درس را آماده کرده بود، اخلاق‌اش هم خوب بود و همیشه لبخند می‌زد. همیشه یعنی؛ همیشه‌ی خدا.

یک بار خانوم فراهانچی که کلاً از اول از ریخت من بیزار بود و با من لج بود و تاریخ و جغرافی درس می‌داد (و من هم از ریخت‌اِش بیزار بودم)، و یک فکل‌موی بی‌نهایت وز وزی (شبیهِ اسکاچ ظرف‌شویی) وَ زشت و بد رنگ و بزرگ روی سراَش داشت من را پای تخته خواست.
یک بار چند تا از بچه‌های معلوم‌الحال و دلیر کلاس با ماژیکِ تخته‌وایت‌بُرد روی کیف‌اش نوشته بودند "رضا عطاران" و دیده بودند که تا دیده به جای ناراحتی از خرابی کیف‌اش لبخند زده و عشوه برای خودش ریخته. انگشت سبابه‌ی دست راست‌اش را می‌چسباند به محل اتصال لب‌هایی که انگار به‌زور بسته شده بودند و بدون هیچ خجالتی یک دقیقه‌ای در این حالت مکث می‌کرد و عشوه‌هه را ریز ریز می‌ریخت. فراهانچی بسیار لاغر و مردنی بود و سن‌اش هم از چهل گذشته بود و رضا عطاران هم که می‌دانید... مَرد، پسر و پسربچه‌ی اول ایران بود آن روزها و تازگی‌ها فاش شده که همان سال شروع بازی در ساعت خوش (1373 هجری شمسی) ازدواج کرده ولی این را آن زمان لو نداده بودند که.

خلاصه... پای تخته که بودم، فراهانچی نمی‌دانم چه پرسید و چه جوابی دادم که گفت: "نه، در رشت". من هم برای خنده گفتم "آئووو". کثافت برگشت گفت: "یعنی چی؟" گفتم: "رشتی‌ها می‌گن آئووو دیگه." مژده از میز اول گفت: "آره. آئووو... ما رشتی هستیم... راس می‌گه خانوم."
فراهانچی شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی سؤال چرت و بی‌هوده‌ای که پرسیده بود. من یادم نیست موضوع چی بود ولی چون نزدیک زنگ بود و خیلی هم خسته بودم و زمان پای تخته بودن هم داشت به پایان وقت قانونی‌اش نزدیک می‌شد با استایل ِ "برو بابا دیگه حالا ول نمی‌کنه" ول کردم رفتم بشینم سر جام. به‌ناگاه احساس کردم کسی پشت سراَم است. نیم‌نگاهی انداختم دیدم دارد با عصبانیت می‌آید از پشت بزند توی گوش‌ام و با این که از این حرکت شدیداً جا خورده بودم با در دست گرفتن ابتکار عمل، فقط باداَش و بند اول انگشت دراز وسطی‌اش گرفت به من و ضایع شد و البته من هم به عنوان یک شاگرد خوب اندکی ضایع شدم ولی سریعاً جایگاه خود را در کلاس باز یافتم چون پشت‌ام به حمایت بچه‌هایی گرم بود که به مبصر جدیدشان عشق می‌ورزیدند (با شانزده رأی موافق).

یک بار داشتیم در حیاط بازی‌خَرَکی می‌کردیم که مژده ناجور زمین خورد و عینک‌اش روی چشم‌اش شکست و همه گفتند اسفند دود کند و خدا را شکر کند که یک‌کم اگر پایین‌تر بود دوباره کور شده بود.

یک بار وایساده بودیم تو حیاط منتظر، که در را باز کنند ما برویم. مژده هی لبخند می‌زد. داشتیم سر یک چیزی با هم حرف می‌زدیم. دیدم دست‌اش روی شکم من است و انگشتان‌اش را از شکافِ طبیعی ِ بین دو دکمه از مانتو برده تو و دارد هی به دل من دست می‌زند. طبیعتاً فقط متعجب شده ام و او هم‌چنان لبخند می‌زده. چشم‌های‌اش از پشت آن ذره‌بین قطور مثل چشم‌های آدمی بودند که افتاده باشد توی چاه و برای عابرینی که از آن‌جا می‌گذرند و فریاد کمک را می‌شنوند و خم می‌شوند از سر چاه نگاش کنند خیلی کوچک به نظر می‌رسند، ولی آن تهِ‌چاهی‌ها هم حتی همیشه خندان بودند.

یک روز که در جمعی پنج شش نفره در حیاط، مژده حضور نداشت ما طبق روال ِ "گمرکی ِ غایبانِ حاضر در صحنه" شروع کردیم درباره‌ی او حرف زدن. آنیتا گفت: "این دختره آزار داره. یه بار رفته بود زیر میز چیزی‌ش‌و بیاره یهو دیدم دستش تو پاچه‌م اِه. تو پاچه‌ی یکی دیگه‌م دست کرده." یکی‌دیگر خودش سر سخن را باز کرد که: "آره قشنگ دستِ‌شو برده بود تو ول هم نمی‌کرد اصن." من هم مال خودم را تعریف کردم و سپس زنگ خورد و همه به سر کلاس باز گشتیم.
بعدها یک بار هم ماجرای‌اش را سر پیش‌دانشگاهی تعریف کردم و آن‌جا طی تبادل نظر با تَهِ‌کلاسی‌ها که استادکار این جور مسائل بودند به نتایج جالبِ توجه‌ای در مورد جذابیت خودم رسیدم.

می‌دونید... این چند سال اخیر به شکل باورنکردنی‌ای فُکل هم دوباره مُد شده، حتی مانتوی بنفش و اپُل سرشانه. می‌ترسم نتوانم این چیزها را هضم کنم و یک روز در بی‌خبری افکار عمومی، از فشار امر ناباورانه بمیرم.
نظرات (۴)