pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
هم‌کلاسی عسل مافی
مریم آرطور
سه/

نام و نام خانوادگی: عسل مافی
مکان: ردیف وسط، نیمکت چاهار تا مانده به آخر
و
ردیف چسبیده به پنجره، نیمکت آخر
زمان: پنج سال دبستان، ترم دوم سال اول دبیرستان (واحدِ ریاضی‌دو)
خصوصیات اصلی: صورت تخم‌مرغی‌شکل (پیشانی: کوچک، مخلفاتِ پایین: پهن)، خیلی سبزه (سیاه مثلاً)، دماغ و لب‌های مدل آفریقایی، موی وزی، خیلی تپل، بوی سیگار.

یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌ها برای دبستانی‌ها (با حذف اغماض‌گرایانه‌ی خوابیدن و خُرّ و پف کردن وسط درس معلم)، که هرگز از خاطره‌ی دسته‌جمعی ِ هیچ قوم و قبیله‌ای نمی‌رود؛ شاشیدن روی نیمکت است. خیلی‌ها لابد فکر می‌کنند دخترها هیچ‌وقت برای‌شان این اتفاق در دبستان نیفتاده. باید به این دسته از عزیزان عرض کنم: "وا، چرا؟ چرا این‌طور فکر می‌کنید؟ مگر اتفاق هم دختر و پسر دارد؟"
البته شایان ذکر است که من فقط یک مورد را دیده‌ام، آن هم عسل بود که جلوی چشم همه خودش را خیس کرد و بعد، از کلاس خارج‌اش کردند و آن روز دیگر سر کلاس نیامد. عسل چند باری نشسته خوابیده بود و خُرّ و پف هم کرده بود و ما با خوابیدن‌اش بیگانه نبودیم لکن خیس کردن نیمکت کهنه‌ی چوبی با رویه‌ی ورنی ِ خط افتاده، چیز دیگری بود که به اندازه‌ی کافی بیگانه بودیم باهاش.

هم‌چنین عسل دختری بود گرد وَ قلنبه. خانه‌شان هم یک بار رفتم دفتر یک درسی را بگیرم که اصلاً یادم نیست پدر مادری چیزی دیده باشم. خیلی دوست داشتم بدانم قیافه‌ی او به کی رفته و آیا شبیه پدر مادراَش است؟
خانه‌شان با ما یک خیابان و یک کوچه فاصله داشت. حالا نمای آن خانه را کاملاً سفید کرده‌اند و نمی‌دانم هنوز آن‌جا زندگی می‌کنند یا نه. خودش و کیف‌اش بوی سیگار می‌دادند و این مسئله همیشه مرا آزار می‌داد چون وقتی به عنوان یک متخصص که روزانه چند ساعت در معرض دود سیگار باباش به سر می‌بَرَد، بهِ‌ش می‌گفتم: "کیف‌اِت بوی سیگار می‌ده." نمی‌دانست چه جوابی بدهد و لب‌های کلفت‌اش حتی از هم باز نمی‌شدند و مثل ماست مرا نگاه می‌کرد و فقط شانه بالا می‌انداخت.

(بعدها در هنرستان به واسطه‌ی آناهیتا دادبه راز بوی سیگار نیز بر من فاش شد ولی برای توضیح دادن به عسل خیلی دیر بود.)

سر ریاضی‌دو (کُتانژانت و این‌ها) هم هم‌کلاس بودیم. لابُد می‌گویید به دلیل کیفیت بالای دبستان‌مان بود که بچه‌های درس‌خوانی بار آمده بودیم.
نمرات‌مان خوب بود و هر دو جزو گروهِ پنج‌نفره‌ی بدبختی بودیم که باید تکالیف بچه‌ها را چک می‌کردیم که آیا انجام داده‌اند؟ یا اگر داده اند درست داده اند؟، که کاری بس بی‌فایده برای همه بود و یادم نمی‌آید نتیجه‌اش واقعاً چه بود ولی بدی‌اش این بود که دفتر ما پنج تا را خود خانوم مقراضی چک می‌کرد و این وحشتناک بود چون خود مقراضی وحشتناک بود. یک بار که داشت چک می‌کرد و رفته‌رفته با جاهای خالی ِ حل تمرین مواجه می‌شد و سر تکان می‌داد گفتم: "می‌شه من دیگه دفتر بچه‌ها رو چک نکنم؟" گفت: "می‌خوای بشینی یه گوشه به تنبلی‌ت ادامه بدی؟" که معنی‌اش این بود که با این درخواست موافقت نخواهد کرد.
من اول‌های ریاضی‌دو خوب بودم و برای همین انتخاب شدم که چک کنم ولی یکهو تِم کتاب عوض شد. سر سینوس کسینوس و نمودارها قضیه را نمی‌گرفتم و کم‌ترین نمره‌ی دوران تحصیل‌ام و تنها ناپلئونی‌ام را سر همین ریاضی‌دو گرفتم؛ دَه شدم.
خلاصه من طرفِ ردیفِ چسبیده به دیوار می‌نشستم و او طرف پنجره دار کلاس بزرگ‌مان و هم‌چنان ردیف وسطی حائلی بود بین ما و هیچ کدام حوصله‌اش را نداشتیم آشنایی بدیم و یک ردیف را طی کنیم، بغل دیگری بنشینیم از دوران دبستان حرف بزنیم. ما در دبستان خاموش و مطیع بار آمده بودیم آخه. خلاصه موقعیت، را نمی‌داد به هم‌صحبتی.

یک بار هم وقتی تازه وارد هنرستان شده بودم جلوی سینما سپیده با خانواده وایستاده بودیم... جشنواره‌ی فجر بود و من هیبتی بزرگ را دیدم که در قالب یک دختر داشت وارد سینما می‌شد. دَر دَم او را شناختم ولی چون این واقعه مال قبل از کشف راز بوی سیگار با همکاری آناهیتا دادبه بود و چون من کاری با مافی نداشتم؛ نه آشنایی دادم، نه سلام علیک کردم و نه به روی خودم آوردم و به هر حال او توی سینما بود و من بیرون تو سرما منتظر بلیط واستاده بودم.

خوش‌بختانه دلایل‌ام برای کارهام و اقدامات‌ام همیشه کافی و وافی بوده اند و یحتمل هستند. خدا رو شکر.
نظرات (۶)