|
|||
خونهی مادربزرگه خانجون |
| آرش آرین |
به نام نامیاش
یک خانوادهی سنتی در یکی از محلههای جنوبی تهران زندگی میکنند. اگر خط فقر را استوا فرض کنیم، اینها در قطب جنوب میزیستند و خلاصه از نظر مالی وضع خوبی نداشتند. بزرگ این خاندان خانجون است که هشتاد و نه سال سن دارد. البته همه نسبت به صحت این موضوع شک و شبهه دارند و اعتقادشان به این است که سن خانجون میبایستی سهرقمی شده باشد و این مأمور ثبت احوال بوده که تاریخ تولد او را به اشتباه نگاشته است.
مش احمد یعنی همسر خانجون و پدر خانواده سالها پیش در یک سانحهی رانندگی در محور تهران-قم به دار فانی پیوست. گویا میخواسته به زیارت برود ولی قبل از سفر خانجون او را نفرین کرده بوده، یک نفرین شوم و نفرینهای خانجون هم که معروفند.
نزدیکیهای شب یلدا بود. قرار گذاشتند که شب یلدا همه خانهی خانجون گرد هم آیند و دور هم باشند. بالاخره شب یلدا فرا رسید. بچهها و نوهها یکی یکی به خانهی خانجون میآمدند. ساعت هشت و نیم شده بود و همه رسیده بودند. طبق معمول بحث در مورد سن خانجون از سر گرفته شد. هر کس نظرش را میگفت. جلال که پسر آخر خانجون بود و او را از صمیم قلب دوست داشت، از خانجون دفاع میکرد و میگفت سن خانجون درست است و به راستی اعتقاد داشت که او از این هم جوانتر نشان میدهد.
خانجون هم به جلال علاقهی خاصی داشت و او را از همه بیشتر دوست داشت و بهتر است بگوییم که بقیه را اصلاً دوست نداشت. در این جمع خسرو که پسر اول خانواده بود هم وجود داشت. او از معتقدان سهرقمیشدن سن خانجون بود. رامین یعنی پسر خسرو که تحصیلکرده هم بود پیشنهاد داد تا خانجون را به آزمایش مغز استخوان ببرند تا سن دقیق او مشخص بشود. همه با پیشنهاد او موافق بودند و قرار شد که هفتهی بعد خانجون را به آزمایشگاه ببرند.
شب قبل از آزمایش رامین میخواست خانجون را چیزخور کند ولی خانجون گرگ باراندیده بود و گول رامین را نخورد. فردا صبح رامین به همراه جلال و خسرو آمدند و خانجون را به آزمایشگاه بردند. آزمایش با موفقیّت انجام شد و به خانه برگشتند.
روز گرفتن جواب آزمایش فرارسیده بود. مدتزمان دادن آزمایش تا گرفتن جواب آن یک محدودهی زمانی پراسترس بود و ثانیهها در این مدت به کندی میگذشت. جلال و خسرو سر جواب آزمایش شرطبندی کردند و قرار شد شخص بازنده سیبیل خود را از ته بزند که این یک ننگ بزرگ به حساب میآمد. خانجون به آن دو گفت شرطبندی حرام است، درست در همین لحظه جمع رفت روی هوا. به طوری که نوهها از شدت خنده زمین را دندان میگرفتند و مدام با انگشت سبّابهی دست چپ به خانجون اشاره میکردند و قهقه میخندیدند.
رامین، جلال و خسرو به آزمایشگاه رفتند تا جواب را بگیرند. پزشک آزمایشگاه به آنها گفت که مادر شما یک نمونهی نادر است و در آزمایش او یک چیز غیرقابلباور دیده شده. خلاصه معلوم شد که خانجون تا یکی دو سال آینده تبدیل به نفت خواهد شد. رامین، جلال و خسرو به خانه بر گشتند و به کسی چیزی نگفتند، تا اینکه شب در اخبار خانجون را نشان دادند و همه قضیه را فهمیدند.
بعد از چند روز زنگ خانه به صدا در آمد و رامین در را باز کرد. چند نفر مالزیایی آمده بودند تا خانجون را بخرند. رامین از این ماجرا به وجد آمد و به داخل خانه رفت و همه را باخبر ساخت. تقریباً همه به جز خسرو و رامین با فروش خانجون مخالف بودند. خسرو و پسرش رامین در صدد جلب رضایت سایرین برآمدند. خسرو در جمع ژست منطقی به خود گرفت و گفت: ببینید، ما همه اعضای یک خانواده هستیم و خودتون میدونین که در چه سطحی داریم زندگی می کنیم. ما الآن به این پول خیلی نیاز داریم و این مالزیاییها هم دارن رقم خوبی رو پیشنهاد میدن. حالا همه راضی بودند به جز جلال. رامین گفت: ببینید، مالزیاییها از برادران مسلمان ما هستن، تو کشور اونا نفت خیلی کم شده و با این کار میتونیم به اونا کمک کنیم و ثواب هم داره. جلال هم کمکم راضی شد. ولی یک شرط گذاشت و آن هم این بود که باید نیمی از پول را به کمیتهی امداد امام خمینی بدهند. همه راضی شدند و خانجون را در یک مزایدهی رسمی به فروش رسانیدند.
پایان
نظرات (۱۱)
یک خانوادهی سنتی در یکی از محلههای جنوبی تهران زندگی میکنند. اگر خط فقر را استوا فرض کنیم، اینها در قطب جنوب میزیستند و خلاصه از نظر مالی وضع خوبی نداشتند. بزرگ این خاندان خانجون است که هشتاد و نه سال سن دارد. البته همه نسبت به صحت این موضوع شک و شبهه دارند و اعتقادشان به این است که سن خانجون میبایستی سهرقمی شده باشد و این مأمور ثبت احوال بوده که تاریخ تولد او را به اشتباه نگاشته است.
مش احمد یعنی همسر خانجون و پدر خانواده سالها پیش در یک سانحهی رانندگی در محور تهران-قم به دار فانی پیوست. گویا میخواسته به زیارت برود ولی قبل از سفر خانجون او را نفرین کرده بوده، یک نفرین شوم و نفرینهای خانجون هم که معروفند.
نزدیکیهای شب یلدا بود. قرار گذاشتند که شب یلدا همه خانهی خانجون گرد هم آیند و دور هم باشند. بالاخره شب یلدا فرا رسید. بچهها و نوهها یکی یکی به خانهی خانجون میآمدند. ساعت هشت و نیم شده بود و همه رسیده بودند. طبق معمول بحث در مورد سن خانجون از سر گرفته شد. هر کس نظرش را میگفت. جلال که پسر آخر خانجون بود و او را از صمیم قلب دوست داشت، از خانجون دفاع میکرد و میگفت سن خانجون درست است و به راستی اعتقاد داشت که او از این هم جوانتر نشان میدهد.
خانجون هم به جلال علاقهی خاصی داشت و او را از همه بیشتر دوست داشت و بهتر است بگوییم که بقیه را اصلاً دوست نداشت. در این جمع خسرو که پسر اول خانواده بود هم وجود داشت. او از معتقدان سهرقمیشدن سن خانجون بود. رامین یعنی پسر خسرو که تحصیلکرده هم بود پیشنهاد داد تا خانجون را به آزمایش مغز استخوان ببرند تا سن دقیق او مشخص بشود. همه با پیشنهاد او موافق بودند و قرار شد که هفتهی بعد خانجون را به آزمایشگاه ببرند.
شب قبل از آزمایش رامین میخواست خانجون را چیزخور کند ولی خانجون گرگ باراندیده بود و گول رامین را نخورد. فردا صبح رامین به همراه جلال و خسرو آمدند و خانجون را به آزمایشگاه بردند. آزمایش با موفقیّت انجام شد و به خانه برگشتند.
روز گرفتن جواب آزمایش فرارسیده بود. مدتزمان دادن آزمایش تا گرفتن جواب آن یک محدودهی زمانی پراسترس بود و ثانیهها در این مدت به کندی میگذشت. جلال و خسرو سر جواب آزمایش شرطبندی کردند و قرار شد شخص بازنده سیبیل خود را از ته بزند که این یک ننگ بزرگ به حساب میآمد. خانجون به آن دو گفت شرطبندی حرام است، درست در همین لحظه جمع رفت روی هوا. به طوری که نوهها از شدت خنده زمین را دندان میگرفتند و مدام با انگشت سبّابهی دست چپ به خانجون اشاره میکردند و قهقه میخندیدند.
رامین، جلال و خسرو به آزمایشگاه رفتند تا جواب را بگیرند. پزشک آزمایشگاه به آنها گفت که مادر شما یک نمونهی نادر است و در آزمایش او یک چیز غیرقابلباور دیده شده. خلاصه معلوم شد که خانجون تا یکی دو سال آینده تبدیل به نفت خواهد شد. رامین، جلال و خسرو به خانه بر گشتند و به کسی چیزی نگفتند، تا اینکه شب در اخبار خانجون را نشان دادند و همه قضیه را فهمیدند.
بعد از چند روز زنگ خانه به صدا در آمد و رامین در را باز کرد. چند نفر مالزیایی آمده بودند تا خانجون را بخرند. رامین از این ماجرا به وجد آمد و به داخل خانه رفت و همه را باخبر ساخت. تقریباً همه به جز خسرو و رامین با فروش خانجون مخالف بودند. خسرو و پسرش رامین در صدد جلب رضایت سایرین برآمدند. خسرو در جمع ژست منطقی به خود گرفت و گفت: ببینید، ما همه اعضای یک خانواده هستیم و خودتون میدونین که در چه سطحی داریم زندگی می کنیم. ما الآن به این پول خیلی نیاز داریم و این مالزیاییها هم دارن رقم خوبی رو پیشنهاد میدن. حالا همه راضی بودند به جز جلال. رامین گفت: ببینید، مالزیاییها از برادران مسلمان ما هستن، تو کشور اونا نفت خیلی کم شده و با این کار میتونیم به اونا کمک کنیم و ثواب هم داره. جلال هم کمکم راضی شد. ولی یک شرط گذاشت و آن هم این بود که باید نیمی از پول را به کمیتهی امداد امام خمینی بدهند. همه راضی شدند و خانجون را در یک مزایدهی رسمی به فروش رسانیدند.
پایان
نظرات (۱۱)



خانجون

خط استوا من رو حیرت زده کرده.خیلی خوب بود
اگر مشتری دست به نقد داری ما هم یه دونه داریم.
اون تشبیه خط استوا دیوانه کننده بود.
It was awwwwsome !!!
خیلی قشنگه.
با شگون
kheyli khoob bood... ghashang o khoob dige !!!
خیلی باحال بود و البته جالب!
منم 2 تا شبه خانجون دارم.مشتری بیار پورسانت هم البته محفوظ است.......
نگارش قسمت بعد از از راضی شدن جلال باس طنز تر می بود
البته ما صاحب نظر نیستیما هویجوری احساسمو گفتم
=))
عالی بود،تبدیل به نفت خواهد شد !!!!
)):