pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نوح؛ جامانده از کشتی لطفاً کتاب نخوانید - ۲
محمّد میرزاعلی
«زندگی کردن بهترین چیزی‌ست که تابه‌حال به ذهن کسی رسیده» - نیل سایمون
ــــــــــــــــــــــــــــ

بگذارید بحث را با خود شوپنهاور پی بگیریم؛ چندوقتی است که کتاب‌هایی از گفته‌ها ونوشته‌های شوپنهاور -به‌شکل گزیده یا کامل- توسّط این و آن ترجمه می‌شوند که بنابر ظاهر امر، حاصل مساعی و تتبّعات شوپنهاور در باب «حکمت زندگی» اند. یکی‌اش را که دست‌تان بگیرید بایستی لابد قبلاً پذیرفته باشید که تک‌تک جملات کتاب، انکشافِ حقایقی از لابه‌لای واژگان، در بسط مفهوم ِ «زندگی»ست؛ مرواریدهائی که شما به‌دلیل شنا-نابلدی، خودتان توان صیدش را نداشته‌اید. او بنابر معمول گزاره‌هائی مغشوش و مغلوط درباب زندگی ارائه می‌دهد که اگر نام ِ «آرتور شوپنهاور» روی جلد نبود (و شما در کتب تاریخ‌فلسفه نخوانده بودید که او فصلی از فلسفه‌ی معاصر را رقم زده)، یا مثلاً از زبان یک آدم عادی چنین جملاتی را می‌شنیدید، طرف را بی‌گمان به بی‌تعادلی روحی، و افسردگی‌ای انزواگزیده‌ متّصف می‌کردید.
فی‌المثل آرتور شوپنهاور -که به‌قول مریدش نیچه «ابداً یک دوست هم نداشت»- شما را به فاصله‌گرفتن از دوستان‌تان دعوت می‌کند و از فضیلت داشتن ِ دوست، به عنوان «کارهای پیش‌پاافتاده‌ی کوته‌عقلان» تعبیر می‌کند. جا به جا در این‌کتاب‌ها، بارها درباره‌ی موضوعات مختلف چنین خطّ‌سیری را دنبال می‌کند و خب کاملاً هم قابل درک است. خلاصه اگر یک کتاب معمولاً بایستی حاصل «داشته»‌های نویسنده‌اش باشد، بی‌گمان این حکمت‌بافی‌های شوپنهاور، حاصل ِ «نداشته»های بیمارگونه‌ی او -از کودکی تا زمان نگارش کتاب- است...
در عین حال امّا بحث فراتر از یک شخص و چند کتاب است.
×

دنیای متجدّد به شما قبولانده است که فکر مستقلّی از خود ندارید؛ اگر فیلمی دیدید، سریع پشتِ کامپیوترتان پرت خواهید شد تا این سایت و آن وب‌لاگ را زیر و رو کنید تا فیلم مذکور را اساساً «فهم» کنید؛ نهایتاً هم یه‌کمی از این وب‌لاگ، یک‌قدری از آن‌یکی می‌بُرید و در گوشه‌ی ذهن‌تان فایلی برای فیلمی که دیده‌اید باز می‌کنید و از یافته‌های التقاطی‌تان یک «باور» می‌سازید. اگر هم اهل وب‌نویسی باشید همین مخلوطِ عاریتی را پست می‌کنید و فردا شب‌اش هم ‌می‌بیند که نوشته‌تان چندده‌تا لایک خورده‌است. خب کلّه‌ی خر هم نخورده‌اید که به ترکیب تیم برنده دست بزنید؛ شما إلی‌الابد و علی‌الدّوام به بازتولید اندیشه‌ها مشغول‌اید و نه تولید اندیشه. فاز بعدی اندکی بانمک‌تر هم می‌شود؛ کم‌کم زندگی را هم سعی می‌کنید از خلال نوشته‌های دیگران بیابید. تا به این‌جای کار صرفاً به برداشت‌های‌تان از مخلوقات ادبی و هنری بی‌اعتماد بودید؛ حالا به «زیسته»های‌تان هم ظنین‌اید. حالا ادراکِ بی‌واسطه‌تان و دریافت‌های بکرتان از زندگی، مؤخّر شده است از یافته‌های کسانی که با شما به یک اندازه زیسته‌اند، و یافته‌های‌شان هم الزاماً معتبرتر از یافته‌های شما نیستند؛ و این آغاز «نبودن» است.

زندگی آن‌قدر تجربه‌ی دسته‌اوّلی هست که با ویروس تجربه‌های دسته‌چندم ِ فلان فیلسوف آن‌را را به بستر احتضار نکشانم؛ رفاقت، نوشتن، دوست‌داشتن، دعواکردن، بازی‌کردن با کودکانِ فامیل، گریستن و خندیدن، دل‌خور شدن، درآغوش‌کشیدن و بوسیدن، آن‌قدر «واقعی» هستند که دنبال شرح‌شان در میان صفحاتِ یک رساله‌ی به‌ظاهر فلسفی نروم. القصّه زندگی را در یک کلام باید «زندگی» کرد، و نه کار دیگری. شما هم دستی‌دستی خودتان را بدبخت نکنید.
ــــــــــــــــــــــــــــ

بعدالتّحریر:
عنوان این نوشته را می‌شود «کتاب‌های شرح بر متن ِ زندگی را نخوانید» گذاشت، که سعی‌اش هم بر تبیین ِ همین موضوع بود. افق ِ این چند نوشته چنین ترسیم شده است که هر بار، خواندن کتاب‌هائی در زمینه‌ای/ با رویه‌ای/ از کسانی/... مورد نقد قرار گیرد. هر حکم جزمی‌ای پیرامون مطلق ِ «کتاب نخواندن» موضع ِ تکذیب نویسنده‌ی این ستون است و طبعاً پوچ و بی‌معنا خواهد بود.
نظرات (۹)