Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید گزارشی از بازدید کارخانه‌ی شیر
اديب فروتن
ز دهقان و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخن‌ها به کردار بازی بود
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

به نام خداوندی که به من جان داد تا قلم در دست گیرم و همه از جمله خود او را به زیر سؤال ببرم. بازدید از کارخانه‌ی شیر بد بود. زیرا از ابتدای سفر معلم ما که به زور خود را وارد مینی‌بوس کرده بود، بچه‌ها را تهدید می‌کرد که اگر گزارشی ننویسند نمره‌ی پایانی بر روی برگه‌ی آن‌ها صفر خواهد شد که منطق و شرف را به زیر سؤال برده بود. تو راه که ما خوش بودیم سوار مینی‌بوس بودیم. کرایه‌ی مینی‌بوس را هم از ما گرفتند. بیشتر بچه‌ها برای گرفتن یک پاکت شیرموزی که قرار بود بعد از بازدید به بچه‌ها داده شود راهی این سفر شده بودند. وقتی به کارخانه‌ی شیر رسیدیم، بچه ها از دیدن آن ساختمان بزرگ تعجب کردند. در داخل ساختمان کارگران زیادی مشغول به کار بودند. یکی از آن‌ها که لباسش با بقیه فرق می‌کرد، راجع به قسمت‌های مختلف به ما توضیح می‌داد. من به بچه‌ها پیشنهاد دادم که اسم او را «آقای شیر» بگذاریم که با موافقت آن‌ها همراه شد. یکی از بچه‌ها به او گفت آقای شیر و بقیه به زیر خنده زدند. پس از خنده همه به من نگاه کردند و معلوم شد که آتش‌ها از گور چه کسی بلند می‌شود. پس از اخراجم از کارخانه، به بیرون آمدم و در کناری نشستم. از یک نفر که داشت چمن‌ها را آب می‌داد در مورد کارخانه سؤالاتی پرسیدم. او گفت: این کارخانه ۵ سال است که تأسیس شده. در این مدت ۸ مدیر عوض کرده است. من نیز چهل‌و‌سومین آب‌پاش چمن‌های اینجا هستم. کارگرها در این‌جا به طور متوسط هفته‌ای یک بار اعتصاب می‌کنند و اعتصاب در اینجا جزو کارهای روزمره به شمار می‌آید. مدیر جدید بسیار خشن و مستکبر است و نظرات خود را به همه تحمیل می‌کند. او از بین همین کارگران و با رأی آن‌ها انتخاب شد؛ ولی حالا که به قدرت رسیده دیگر کسانی را که به او رأی داده اند به یاد نمی‌آورد. قدرتْ انسان را جادو می کند. تمام مدیران ما همین‌گونه‌اند. در این مملکت مدیریت‌ها خود‌محورند نه مردم‌محور. سیستم است که حرف می‌زند. تنها به فکر حفظ سیستم خود می‌باشند و هر آن‌چه را که مانع بقای سیستم شود، به فجیع‌ترین وضع له می‌کنند. تمام انرژی و سرمایه‌ی خود را که باید در رسیدن به خیر مشترک صرف شود، صرف گسترش قلمرو قدرت خود می‌کنند. دولتْ نمونه‌ی بارز آن. سینمایمان، رسانه‌هایمان و حتی در و دیوار فروشگاه‌هایمان را دولتی کرده‌اند. چگونه است که قیمت یک روزنامه‌ی دولتی با ۵۰ صفحه نهایتاً صد تومان است؟ در این حال یک روزنامه‌ی خصوصی مانند اعتماد چگونه با قیمت ۵۰۰ تومان می‌تواند فروش داشته باشد؟ کارگران اینجا برای رهایی از این سناریوی قدرت، راهی جز اعتصاب نمی دانند. لزوم ذاتی یک حکومت خود‌کامه این است که با هر گونه تفکر و استدلال و مغز جوانی مخالفت کند. در بین کارگران اینجا مغز‌های جوان کمتر یافت می‌شوند. اگر هم باشند خوراک ماران روییده از روی دوش ضحاکان خواهند شد. اینان ضحاکانند. به قول سعیدی سیرجانی عده‌ای با تیغ کشیده‌ی سخن به جنگ رویارو با مظاهر فتنه و فساد بر‌می‌خیزند بدین سودای باطل که با رفتن این و آمدن آن اوضاع زمانه دگرگون خواهد شد و شهر و دیارشان رشک بهشت برین. غافل از این واقعیت که حکام ستمگر زمانه از مقوله‌ی نقش دیوارند و تا در و دیوار و پی و ستونی نباشد، نقش زشت و زیبایی مجال ظهور نخواهد یافت. غافل از این واقعیت که این جهل مرکب و تربیت غلط توده‌ی مردم است که مجال مناسبی در اختیار جباران خودکامه می‌نهد... آری ما در جهل مرکبیم که ضحاکان حکمرانانند. با این حساب طبیعی است که در بین کارگران هم کم‌کم انسانیت رو به انقراض باشد. در اینجا بیم جان ریشه‌ی جوانمردی را خشکانده است. همه ی این ها را آقای آب‌پاش گفت. وقتی حرف‌های او تمام شد من حوصله‌ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم کمی او را مسخره کرده و به او بخندم. من به او گفتم که فرق کار تو با فشفشه‌های آب‌پاش که در وسط چمن‌ها می گذارند چیست و برای او توضیح دادم که تو نقش فشفشه را بازی می‌کنی و حتی شاید کارایی همان را هم نداشته باشی. او از دست من ناراحت شد و دیگر با من حرف نزد. من از توضیحات زیادی که او راجع به مدیر جدید داده بود فهمیدم که مدیر جدید همان آقای شیر می‌باشد. در همین لحظه بچه‌ها به همراه آقای شیر به بیرون آمدند و من به طرف آن ها دویدم و فوراً تمام حرف‌هایی را که آقای آب‌پاش به من گفته بود به مدیر گفتم. بچه‌ها به وجد آمدند و شروع به سردادن شعارهایی نظیر «آقای شیر حیا کن، محوطه را رها کن» کردند. برای اولین‌بار از بچه‌ها خوشم آمد و متوجه شدم که احمقی آن‌ها فقط به فضای خاص مدرسه مربوط می‌شود. در همین لحظه کارکنان هم که روز اعتصابشان بود به ما اضافه شدند. یکی از آن‌ها به سرعت به طرف ما آمد و با صدای بلند شعار «آقا بالا سر نخواستیم ما دردسر نخواستیم» را سر داد. این شعار با همراهی هیچکس مواجه نشد و همه به او خندیدند. بچه‌ها با خوشحالی به او اشاره می‌کردند و شادمان بودند. در همین لحظه مدیر که خود را از بچه‌ها جدا کرده بود از محوطه خارج شد. کارگران می‌گفتند که او را هر طور شده بر کنار می‌کنند و به جای او برادرش را به روی کار می‌آورند. ولی به نظر من فرقی نمی کرد. هر دوی آن ها یکی بودند و نامی که برای برادر مدیر در نظر گرفته بودم هم این بود: «آقای شیر». بازدید از کارخانه‌ی شیر به خوبی و خوشی تمام شد و ما بعد از خداحافظی از کارگران سوار مینی‌بوس شدیم. معلم باز هم تلاش زیادی برای سوارشدن کرد که خوشبختانه این‌بار با تلاش بچه‌ها و همکاری راننده موفق به سوار‌شدن نشد و ما توانستیم در راه شعار های زیادی را بر ضد همه بدهیم. هفته‌ی بعد فهمیدیم که کارخانه‌ی شیر تعطیل شده است و معلم که می‌دانست شروع این کار زیر سر من بوده، ۲۵صدم از نمره‌ی انضباط من کم کرد. در پایان ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که قبل از رفتن به کارخانه به ما قول داده بودند که یک پاکت شیرموز به ما می‌دهند که همان را هم ندادند.
نظرات (۱۳)