pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا عصبانی‌بودگی مزمن یا مرگ بر هرچی عیده
علی حسینی
۱
دلم یواشی برای خانه‌مان تنگ شده. این‌که می‌گویم یواش یعنی یه‌هو اتفاق نیفتاد این چیزهایی که می‌خواهم بگویم. انگار کسالت روزها رفته بود زیر پوستم و هیچ جور بیرون نمی‌آمد. یک چیزهایی می‌رفت زیر پوستم و من باد می‌کردم انگار. چند ماه گذشت و من بدون آن‌که خودم بدانم هی باد کردم و باد کردم و آخر مثل یک عدد بادکنک چاق رفتم هوا. آپ را دیده‌اید دیگر؟ عین همان پسربچه‌ی هالوی آپ که خانوم دال عاشقش است و نه مثل دختر زرنگ و شیطانی که با آن پیرمرده عروسی می‌کند و من عاشقش هستم. انی‌وی دیدم که رفتم هوا و از آن بالا همه‌چیز را می‌بینم. آن موقع بود که یواش یواش دلم تنگ شد. از آن بالا هر روزی که با خانوم دال بودم انگار یک منطقه، یک جور جزیره‌ی کوچک و عجیب بود و منی که بادکرده بودم و الخ، می دیدم همه‌ی این‌ها را. همان وقت بود که دلم برای خانه‌مان - خانه‌مان که یعنی خانه‌ی خودم که هی خانوم دال می‌آمد توش و می‌رفت و هر روز یک‌جا را تغییر می‌داد، یک روز رنگ یک دیوار را عوض می‌کرد، یک روز فیلان چیز را می‌شکست و می‌گفت علی خوب شد مخصوصن شیکوندمش که دیگه نباشه و جاش بریم یه چیز دیگه بخریم - تنگ شد کم‌کم.
اصن کاری ندارم که خانوم دال الان معلوم نیست توی کدام محله‌ی این شهر هست و دست چه کسی را گرفته و شب‌ها که می‌رود توی تراس اتاقش و خانه‌ی مردم را نگاه می‌کند و برای هر کدامشان داستانی می‌بافد و آخرین سیگار آن روزش را می کشد به من فکر می‌کند هنوز؟ - که فکر هم نمی‌کنم بکند - مهم این است که من همه‌ی این‌ها را از آن بالا دیدم و دیگر نمی‌توانم به خودم بگویم هیچ‌چیز ندیدم و اوضاع عین قبل است. می‌فهمید که چه می‌گویم. نه؟

۲
الان در یک جور حالت عصبانی‌بودگی قرار دارم و این‌ها هم شوخی نیست که می‌گویم: آقای اصغرخان فرهادی نمی‌شود دست از سر ما برداری لطفن؟ چرا نمی‌گذاری خیالمان راحت باشد که همان دو سه تایی که ال روشنفکری مانده بودند هم رفته‌اند خانه‌شان گرفته‌اند خوابیده‌اند و اصولن توی ایران قرار نیست اتفاقی بیفتد کلن؟ چرا هر دو سال یک‌بار باید یک فیلمی بسازی و خواب ما را آشفته کنی؟ مگه تو خودت زن و بچه نداری؟ (یکی منو بگیره!) حالا از این حرف‌ها گذشته و این‌ها، بدین وسیله همین‌جا از شما شکایت می‌کنم که برای ساختن شخصیت نادرتان یک کپی از شخصیت بنده - با همان دستگاهی که اول تیتراژ نشان می‌دهیدش - گرفته‌اید و همان را تحویل مردم داده و جایزه هم گرفته‌اید. طبیعتن از من اجازه‌ای گرفته نشده و همین‌جا شکایتم از شما را اعلام می‌کنم. در ضمن مرد حسابی برای چی این جزئیات ویران‌کننده را می‌گذاری توی فیلمت؟ حالمان کم خراب است که تو هم بدترش می‌کنی؟ حتمن باید یک حکم بیست‌ساله هم برای تو ببرند تا حالت بیاید سر جاش و حال ما را هم خراب نکنی دیگر؟ دو ساعت پیش از سالن سینما آمدم بیرون و هنوز یک‌چیز سیاه و لغزنده درست مانده وسط گلویم و پایین هم نمی‌رود. من همه‌ی این‌ها را از چشم شما می‌بینم آقای فرهادی‌خان.

۳
همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم خوب نیستم این روزها. شما اما خوب باشید و عیدتان هم مبارک باشد خیلی و این حرف‌ها خلاصه.
نظرات (۱۰)