pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
هم‌کلاسی مرجان عبدلی
مریم آرطور
دو/

نام و نام خانوادگی: مرجان عبدلی
مکان در کلاس: ردیف وسط، سه نیمکت آخر (بنا به زنگ موردِ نظر، متغیر)
زمان: پنجم دبستان
خصوصیات اصلی: موهای حنایی، پوست رنگ و رو رفته، دهان نیمه‌باز، ابتکار عمل از در عقب.

در بین تمام صورت‌های کج و کوله‌ای که از دبستان به خاطراَم مانده مال این یکی قطعاً کج و کوله‌تر است و اگر بپذیریم که هر دانش‌آموزی دوست و دشمن خاص خود را دارد، عبدلی اولین و قطعی‌ترین دشمن من بود. آن‌قدر دشمن که مطمئن ام اگر الآن این طرف‌ها بود و همان‌قدر که در دبستان دشمن بود دشمن بود، من زنده نمانده بودم که آبروی‌اش را ببرم و یک جوری مرا نابود کرده بود. وی کلاً اولین کسی بود که واقعاً ازش متنفر بودم و چون دل به دل راه دارد گویا او هم به همان نسبت از من متنفر بود.
اگر این را چاخان به حساب نیاورید من دانش‌آموز خوبی بودم و نمره‌های‌‍‌ام خوب بود و همیشه‌ی عمراَم ردیف‌های جلو می‌نشستم بنابراین در ردیف‌های آخری دشمنان قسم‌خورده‌ای داشتم که از هر فرصتی برای آزار من استفاده می‌کردند. یا زنگ‌های ورزش که در آن‌ها نخودی بودم حال‌ام را جا می‌آوردند یا به طرق دیگر که ذکرشان ممکن است شرم‌آور هم باشد.
عبدلی را تنها در کلاس پنجم به خاطر می‌آورم و نمی‌دانم که سال‌های قبل‌اش هم او را می‌دیدم یا نه ولی به هر حال در سال پنجم و آن کلاس طبقه‌ی آخر، دستِ راستِ پله‌ها بود که چهره‌اش با مقنعه‌ی چونه‌دار سفید و پوست سفید و فکل حنایی و چشمان قهوه‌ایِ خیلی روشن و ابلهانه در ذهن‌ام نقش بست جوری که اگر خودش را برنزه هم کند و لنز بگذارد و کلی هم عمل کند باز قابل شناسایی خواهد بود.
آن سال‌ها دائماً در حال نقاشی کردن بودم و سال‌های بعد کتاب‌داستان و طراحی لباس عروس هم به آن اضافه شد. مثلاً می‌نشستم شب، یک ظرف میوه‌ی بزرگ می‌کشیدم و فرداش می‌بردم سر کلاس و خانوم کیایی آن را با هزار تا پونز می‌زد به دیوار و خیلی زیاد تشویق‌ام می‌کرد. من نقاش کلاس بودم و دفترنقاشی‌های‌ام دست به دست می‌شد و بچه‌ها می‌بردند خانه به مادر پدرشان و یا شاید خواهر برادرهای‌شان نشان می‌دادند و پس می‌آوردند و هر دفعه، می‌دیدم که گوشه‌ی جلدشان کمی بیش‌تر تا خورده، اما دندان روی جگر می‌گذاشتم. طی حادثه‌ای فهمیدم این مسئله حسادت عبدلی را برانگیخته بوده است.
من خانم رفیعی معلم نقاشی‌مان را خیلی دوست داشتم. یک بار روز حادثه یک روزنامه‌دیواری درست کردم پر از اَشکال رنگارنگ و مطالب آموزنده و خواندنی و طبیعتاً یک جُکِ ملایم. پروانه‌ی بزرگ زیبایی هم یک گوشه‌اش کشیده بودم. آن را نایلون کردم و فردای‌اش پنج‌شنبه که زنگ هنر داشتیم بردم مدرسه. من اول‌اِش لو ندادم. زنگ تفریح که خورد رفتم روزنامه‌دیواری را گذاشتم روی میز خانوم رفیعی تا زنگ دوم یکهویی آن را ببیند و خودم چون به هر حال زنگ تفریح بود رفتم بیرون کلاس تا تفریح کنیم. بعد از چند دقیقه برگشتم توی کلاس چون می‌دانید که، تفریحی نداشتیم بکنیم و تغذیه را هم خورده بودم. رفتم بالاسر کاراَم تا دوباره نِگاش کنم. دیدم نایلون‌اَش پاره‌پوره شده و روی‌اش پر از خط‌خطی‌های یک خودکاربیکِ آبی ست. خیلی ناراحت شدم و حتی هنوز هم که یادش می‌افتم ناراحت می‌شوم ولی آن لحظه انگار جور دیگری می‌دیدم و عجیب کاظِم‌ُالغَیظ شده بودم. شاید خیلی راحت این قضیه را قبول کردم چون از دیدگاه فلسفی روی میز خانوم رفیعی این اتفاق برای‌اش افتاده بود و من بلندنظرانه احساس می‌کردم که خُب به هر حال که این دست من نمی‌ماند و من درست‌اِش کرده بودم که بدم‌اِش به خانوم رفیعی.
نگاه کردم دیدم ساره بیگدلی دارد لبخند می‌زند و فاخته کناراَش نشسته دارد بیسکوییت می‌خورد. گفتم: «کی روزنامه‌دیواری مَن‌و خراب کرده؟» ساره گفت: «نمی‌گم». گفتم: «بگو، من نمی‌گم تو گفتی». گفت: «مرجان عبدلی». گفتم: «تو نمی‌تونستی بهِ‌ش بگی نکنه؟» و دیگر چیزی یادم نمی‌آید.
یادم نیست به روی عبدلی آوردم و لواَش دادم یا نه (ولی فکر کنم این کار را کرده‌ام چون یادم می‌آید روی دیوار کوچه‌ی شهید ماستری فراهانی برای‌ام با ذکر نام فامیل فحش نوشته بود یا شاید به فاخته پول داده بود که او بنویسد چون کوچه‌ی فاخته‌اینا بود و فاخته هم عوضی‌ای بود برای خودش) ولی دست آخر از آن روزنامه‌دیواری یک پروانه‌ی بزرگ بنفش باقی ماند با دو خط آبی روی‌اش که آن‌قدر با حرص کشیده شده بود که از آن طرف مقوا رَد انداخته بود. ساناز، بغل‌دستی‌ام پروانه را بُرید و باهاش جلد دفترچه درست کرد. و با آخرین حدِ فشار سلیقه، کاغذهای دفترچه را حتی، شکل پروانه بریده بود. خودتان هم می‌دانید که ساناز بلد نبود یک خط راست بکشد و از این کارها هیچ نمی‌دانست ولی از شانس من آن یک بار سر پروانه‌ی من استعداد غریبی بروز داد.
سال اول دبیرستان علوی، روزهای اول مدرسه رفتم از بوفه یک نوشابه‌ی سیاه خریدم و در صف بچه‌های نوشابه به دست وایستادم تا «اون دختره» در نوشابه را برای‌ام باز کند. وای که عبدلی هنوز همان‌قدر ماست و نچسب بود که در دبستان بود. فقط هیکل گنده کرده بود و لِنگ‌اش دراز شده بود و چون قداَش به نرده‌های پنجره‌ی دفتر مدیر می‌رسید وایساده بود کنار نرده‌ها و هِی در نوشابه‌ها را تکیه می‌داد به نرده و با دست می‌کوبید روش. معلوم بود خیلی احساس مفید بودن می‌کند چون موهای حنایی زشت‌اش خوشحال به نظر می‌رسیدند و دهن زشت‌اش با لبخند زشتی شکافته بود و چه بسا آب دهان‌اش هم آویزان بود. خیلی دل‌ام برای‌اش سوخت چون یک تنبل به‌دردنخور بود و لااقل خوشگل هم نبود. ندید می‌شد نمرات‌اش را و جای‌اش را در کلاس حدس زد. بی هیچ حرفی در نوشابه را برای‌ام باز کرد و داد دست‌ام. فکر نمی‌کنم، ولی شاید هم شناخت، نمی‌دانم... ولی دیگر حتی در حیاط هم ندیدم‌اش.
کلاً من اگر یک روزی دوباره او را ببینم و ببینم که او این بار مادر دو بچه‌ی خوشگل شده و کارهای عام‌المنفعه می‌کند و برای زندانیان جوراب پشمی می‌بافد، باز او هم او را یک آشیغال به‌دردنخور می‌دانم ولی اگر یک در میلیون این نوشته را خواند شاید ازش عذرخواهی کنم که آشیغال است.
وقتی روز معلم همان سال پنجم، هدیه‌ای که برای خانوم رفیعی برده بودم پیش از زنگِ او از توی جامیز افتاد و شکست (چون تکان‌اش می‌دادی صدا می‌داد)، اول به این نتیجه رسیدم که خدایی‌ش هر جور فک کنی من بدشانس ام. دوم گمان‌ام رفت به عبدلی ولی ساناز گفت: «نه، من تو کلاس بودم خودِش از تو جامیز افتاد پایین.» بعد که دید من اصرار دارم قضیه را علنی کنم و عبدلی را رسوا سازم گفت: «نه، شادان میزو هل داد جلو من اومدم میزو بکشم عقب که از جامیز افتاد بیرون.» وقتی رفیعی بازاَش کرد آن مجسمه‌ی زیبا دیگر سرهم نبود و دو تکه‌ی جدا از هم بود. همان جا فهمیدم عشق من به رفیعی به جایی نمی‌رسد و من خیلی بدشانس ام و زنجریره‌ی بدشانسی‌های من که به دست عبدلی ِ ریقو گشوده شده بود تا به امروز نیز متناوباً ادامه دارد... تا ببینیم خدا چه می‌خواهد.
نظرات (۵)