pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
هم‌کلاسی ساناز میرخانی
مریم آرطور
یک/

نام و نام خانوادگی: ساناز میرخانی
مکان: بغل‌دست من
زمان: پنجم دبستان
خصوصیات اصلی: بدن انعطاف‌پذیر، پوستِ بد، صاف راه رفتن.

ساناز دختر خیلی جالب و دوست‌داشتنی‌ای بود که به ناگاه در سال پنجم وارد دبستان مُتَقین شد. او دوست خوب و خوش‌برخوردی بود و به نسبتِ شیربرنج‌های پیشین که کناردَستِ من ولو می‌شدند (نمونه‌ش مریم مرادیِ شیربرنج)، چیزهای هیجان‌انگیزی برای تعریف کردن داشت. او گاهی از دایی‌اش تعریف می‌کرد که یک جا می‌نشیند (هر جا) و نامزداَش سرش را می‌گذارد روی پاش و او موهای‌اش را ناز می‌کند، یا از عکس دوست‌دختر دوران جوانی پدراَش لای آلبوم خانه و خاطراتی همچون پروسه‌ی نفس‌گیر نامه نوشتن و اکلیل پاشیدنِ دختره روی برگ درخت و این‌ها، از ویدئوهای رقص هندی‌ای که در خانه‌شان داشتند و هی پُزاَش را می‌داد وَ از یک «بچه‌ی همسایه‌مون»ِ هم‌سن خودمان به نام فرهاد که ما برای این که بچه‌ها نفهمند درباره‌ی کی صحبت می‌کنیم بهِ‌ش فد می‌گفتیم... دایی هم که همون دایی می‌گفتیم.

ساناز می‌گفت مادربزرگ‌اش می‌خواسته اسم او را شهناز بگذارد و پیژامه زیر دامن‌اش می‌پوشد و همیشه این مدل کارها را که درواقع کارهای داهاتی بودند مسخره می‌کردیم و با هم می‌خندیدیم. من مامان‌اش را آخرین بار ده سال پیش تو نونوایی‌سنگکی ِ خیابان پشت کوچه‌مان دیدم که پسر هفشت‌ساله‌ای همراه‌اش بود که احتمالاً همان پسری بود که وقتی آخرین بار خانه‌شان بودم مادراَش او را حامله بود و الآن لابد هژده سال تمام را دارد. آن زمان تصور عام من این بود که ساناز باید از حامله بودن مادرش خجالت‌زده باشد ولی او نبود ولی در این باره حرفی هم نمی‌زد.
ساناز یک موقعی کلاس ژیمناستیک رفته بود ولی دوست داشته بود کلاس باله هم برود. ساناز خیلی هم صاف راه می‌رفت و سر تمام خودکارهای‌اش فامیلی‌اش را نوشته بود چسبانده بود و من یکی‌ش را تا همین چند وقت پیش داشتم.
هم‌چنین اگر کناراَش راه می‌رفتی احساس می‌کردی از بس کج ای الآن با سر می‌خوری زمین. همیشه می‌گفت دوست دارد روانشناس بشود و من هم می‌گفتم دوست دارم نقاش بشوم و مثل خانوم رفیعی کارهای ترافیکی بکشم. من هنوز آن قسمتِ ای کیو سان را ندیده بودم و نگفته بودم: «این کار ترافیکی اِه» و هنوز کسی برای‌ام ترافیک را اصلاح نکرده بود.

یک بار به من گفت: «من می‌تونم ثابت به یه جا خیره بشم و تا یک ساعت نه حرف بزنم نه بخندم نه هیچ چی.» و چند دقیقه‌ی طولانی با یک لبخند محوی که البته ثابت مانده بود به دیوار کلاس خیره شد. یک بار دیگر هم گفت: «من یاد گرفته‌م ناراحتی و خوشحالی نکنم حتی اگر هر اتفاقی بیُفته. مثلاً یه کاری بکن.» می‌گفت این حرف‌اش یک ربطی به روانشناسی دارد و این که می‌خواهد بزرگ که شد روانشناس بشود. من نمی‌دانستم چطور می‌شود چنین چیزی را امتحان کرد، و می‌دیدم که او هم اصرار داشت، بنابراین من زدم توی صورت‌اش و او یک هفته با من قهر بود با این که گفته بود ناراحتی بروز نمی‌دهد.
من صدای زیر و خاص‌اش را به یاد دارم و پوست بد و ناصاف و تیره‌ی صورت‌اش را، آب‌پرتقالی که سر اردوی شهید رجایی ریخته بود توی شیشه‌ی مربا آورده بود، حرکات‌اش را؛ مثلاً پاهای‌اش را با زاویه‌ای شصت درجه نسبت به کمر بالا می‌آورد که خیلی بود. بارها چانه‌ی سفید مقنعه‌اش را به خاطر آورده ام که با فُکُل ِ مشکی کوچکِ مثلثی‌شکل بالای سراَش یک جور چیزی بود برای خوداَش.
او دفتر نقاشی و خط اَش را می‌داد به من و برای‌اش هم می‌کشیدم و هم می‌نوشتم و او واقعاً کِیف می‌کرد جوری که من ترغیب می‌شدم باز هم اگر چنین درخواستی کرد برای‌اش انجام بدهم. یک بار من داشتم از روی صفحه‌ی سرمشق کتاب فارسی، خطِ تحریری می‌نوشتم. مداداَم افتاد زیر میز و رفتم بیارم. بالا که آمدم دیدم با هم‌دستی ِ مونا فتحعلی‌بیگی از میز پشتی، دو خط را پاک کرده ببیند مال کتاب است یا من نوشته ام.
یک بار با هم رفتیم تولد، که خیلی خوش‌تیپ کرده بود و تیپ سفید زده بود. چند بار هم رفتم خانه‌شان و او همگام با ویدئو یک کم هندی برام رقصید و موقع رقصیدن همان‌طور مثل بالرین‌ها صافِ صاف بود و گفت که تازه با لباس‌هندی و شلوار سندبادی هم یکی یک بار می‌رقصد. به جای سفره توی یک سینی روحی بزرگ غذا خوردیم که خیلی حال داد و مشتمل بر برنج سفید، خورش بادنجون و سبزی‌خوردن تازه با تربچه‌ی نُقلی بود. بعد هم من را تا خانه همراهی کرد و سر راه، انتشاراتی پدراَش را بهِ‌م نشان داد و گفت: «وایسیم این پسره الان می‌آد بار وانِت‌و خالی کنه... مهدی.»

امیدوار ام تا الآن یک روانشناس حاذق شده باشد یا مثلاً تو راه پی‌اچ‌دی یا چیزی مشابه باشد و لااقل دست از خیره شدن به دیوار و پقّی زیر خنده زدن برداشته باشد. کلاً بهِ‌ش هم می‌آمد آخراَش روانشناس بشود بشیند پشت میز، مردم را سر کار بگذارد.
نظرات (۹)