pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نوح؛ جامانده از کشتی غروب بت‌ها
محمّد میرزاعلی
«هنرمند دیگر کسی نیست که وقت‌اش را صرفِ خلق آثار هنری کند، بل‌که کسی خواهد بود که خود را هم‌چون هنرمندان بنمایاند» - ناتالی هاینیش
×

یکی از دوستان (ـ البته نه‌چندان صمیمی‌ام) یک دوره‌ی مدیدی برمی‌داشت «غروب بت‌ها»ی نیچه را سر ِ نماز می‌آورد نمازخانه. روزهای اوّل به‌نظرم رسید که من چه‌قدر از قافله‌ی حکما عقب افتاده‌ام؛ فلسفه‌خواندنِ من تازه به سنت‌آگوستین رسیده بود و این بابایی که اصلاً نشان نمی‌داد، دارد نیچه می‌خواند. حالا بگذریم که نفسِ آوردن غروب بت‌ها در نمازخانه خودش محلّ تأمّل است.
خلاصه یک هفته‌ای گذشت؛ دیدم این رفیق‌مان هنوز کتاب را زمین نگذاشته. با خودم گفتم که نه، مثل‌این‌که جدّی‌جدی دارد نیچه می‌خواند. القصّه آخر هفته‌ی دوم که شد رفتم کنارش نشستم و گفتم: «ببینم کتابش به‌درد می‌خوره منم بخونم؟» جواب داد: «نمی‌دونم، هنوز نخوندم‌اش، ولی طرح‌جلدش و اینا که خیلی خوبه.»
×

کتاب‌خوانی هم، مثل هر امری اعمّ از دین‌داری، روشن‌فکری و تعصّب و دیگر امور دچار قشری‌گری می‌شود. «قشر» در لفظ به معنای پوست است. در لغت‌نامه‌ی دهخدا ذیل مدخل قشر آمده است که در اصطلاحات صوفیه، قشر به معنای «علم ظاهر که نگاه می‌دارد باطن را» است. حالا قشری‌گری در یک کلام یعنی ادا و اطوار درآوردن برای اثبات خود در زمینه‌ای. این زمینه می‌تواند جلب‌توجّه، راه یافتن به جمعی، استخدام در جائی و کلّی نیّت درست و نادرست دیگر باشد. امّا من می‌خواهم بحث را در لایه‌ی دیگری پی بگیرم؛ از کجا معلوم که این قشری‌گری خودش جای هسته‌ی اصلی کتاب‌خوانی را نگیرد؟ به عبارت دبگر شاید زمانی پیش بیاید که حقیقتاً (و حقیقتاً) خودِ قشری‌گری تبدیل شود به ارزشی که نه ناشی از ظاهرگرائی، بل‌که به دلیل استحاله‌ی ارزش‌ها است. اگر روزی وقتی شما متوجّه تظاهر سطحی یک کتاب‌خوان‌نما به کتاب‌خوانی می‌شدید، حتماً دیگر او را از هر هنر و فضیلت خالی می‌دیدید، حالا همان «خود را به کتاب‌خوان‌بودن زدن» را اصلاً عیب می‌دانید؟ حالا حتّی می‌توان ادّعا کرد که خودِ «کتاب‌خواندنِ» بدون آن تظاهرات جلف و کریه، یک ارزش است؟ اصلاً کتاب‌خوان کسی است که «کتاب می‌خوانَد» یا کسی ست که «با خود کتاب حمل می‌کند» یا «کتابی را از این کافه به آن‌یکی روی میز آن‌جا کنار جاسیگاری‌اش می‌گذارد.»؟
ــــــــــــــــــــــــــــ

بعدالتّحریر:
یک. در ابتدای نوشته، آورده‌ام: «فلسفه‌خواندنِ من تازه به سنت‌آگوستین رسیده بود و...»؛ حقیقت‌اش این است که من اصلاً آن‌موقع فلسفه نمی‌خواندم و اساساً نمی‌دانستم این لفظ (فلسفه) یعنی چه. این دروغ را آوردم که بگویم گاهی می‌توان با زیرکی و در لابه‌لای حرف‌های اصلاح‌خواهانه، همان قالتاق‌بازی‌های مسبوق‌الذّکر را پیاده کرد و از مظان اتّهام هم گریخت.
دو. برای جمع‌بندی -مخصوصاً برای کسانی که ذکر نتایج اخلاقی را در پایان هر نوشته خواستار شده بودند- بیتی از مولانا می‌آورم:
«چون بسی ابلیس آدم‌روی هست/ پس به هر دستی نشاید داد دست»
نظرات (۱۷)