pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
کلیپس دائماً روی سن
امیرحسین هاشمی
شروع کرد نفس‌های آخر را کشیدن... داشت تمام می‌کرد... به‌ام گفته بودند، اما باورم نمی‌شد. ولی واقعیت داشت، روش به طرف جایی بود که ازش خاطره داشت، از آن جایی که آمده بود، از شمال، دانمارک، پوزه‌ش به طرف شمال بود، سر به طرف شمال... سگی که به تعبیری وفادار مانده بود، وفادار به جنگل‌هایی که فرار می‌کرد آن‌جا، جنگل «کورسور»، آن بالابالاها... همین‌طور وفادار به زندگی مشقت‌بارش... جنگل «مدون» براش مفهومی نداشت... با دو سه سکسکه مُرد... خیلی ملایم... بدون این‌که هیچ ناله کند... به تعبیری بدون هیچ شکایتی... در یک وضعیت واقعاً خیلی زیبا، انگار در حال خیز، در حال فرار... اما به پهلو، درهم‌شکسته، تمام... پوزه به طرف جنگل‌هایی که توشان می‌شد فرار کرد، آن بالا، آن جایی که ازش آمده بود، آن جایی که رنج کشیده بود... خدا می‌داند!
من خیلی احتضارها دیده‌ام... اینجا... آنجا... همه‌جا... اما هیچ‌کدام نه به این زیبایی، نه به این بی‌سروصدایی... وفاداری... چیزی که به احتضار آدم‌ها لطمه می‌زند تظاهر است... بشر همیشه در هر حال انگار روی صحنه‌ست... خیلی ساده...

[قصر به قصر، لویی فردینان سلین، ترجمه‌ی مهدی سحابی]

خیلی‌ها را می‌شناسم که همیشه فکر می‌کنند دارند در یک فیلم بازی می‌کنند. می‌شود حدس زد که در بعضی از صحنه‌های زندگی روزمره‌شان، آهنگ زمینه‌ای هم در ذهنشان پخش می‌شود. تعداد این آدم‌ها واقعاً زیاد است. شاید همه‌ی ما در سطحی از همین طرز تفکر قرار داشته باشیم. بعضی از چیزهایی که در وبلاگ‌هایمان می‌نویسیم (کاش دوربینی آن‌جا بود تا لازم نمی‌شد من این را در وبلاگم بنویسم)، مصداق همین فکر تخریب‌گرند. در داستان سلین هم سگ‌بودن موجود محتضر از همه‌چیز دردناک‌تر است. اگر به جای آن انسان بود، سعی می‌کرد با فیلم بازی کردنش به دنیا پیام بدهد (حس می‌کنم بعضی از کسانی که خودکشی می‌کنند، در آن لحظه فکر می‌کنند سکانس خوبی از آب در خواهد آمد...).
نظرات (۱۰)