Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
زمین پله‌برقی
علیرضا زارعی
چند روز پیش یک پیرزن از پله‌برقی مترو افتاد و چند نفر صدای دادش را شنیدند و به سمتش رفتند و بلندش کردند. مترو خلوت بود و هیچ‌کس نزدیک پله‌برقی نبود. پیرزن خودش تنهایی سوار پله‌برقی شده بود و بعد افتاده بود و داد زده بود تا کمکش کنند. طبق معمول همه‌ی مردم بعد از چند لحظه جمع شدند تا ببینند ماجرا چی بوده. یک دقیقه بعد پیرزن با عصایش از جلوی همه رد شد و روی صندلی نشست تا حالش جا بیاید. قیافه‌اش در حدی درمانده بود که نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. معلوم بود خیلی ترسیده و از طرفی هم شرمنده است. چند بار دیگر هم دیده بودم که بعضی از پیرزن‌ها از پله‌برقی می‌ترسند و یا با کمک بقیه سوار پله‌برقی می‌شوند یا قیدش را می‌زنند. مطمئناً این‌ها آخرین نسلی هستند که از پله‌برقی می‌ترسند. حداکثر تا بیست سال دیگر هم همه‌شان مرده‌اند و هیچ اثری از هیچ کدامشان نیست. ما نمی‌توانیم درک کنیم ترس از پله‌برقی چیست و هیچ‌وقت نمی‌توانیم ترس و شرمندگی آن‌ها را موقع مواجهه با پله‌برقی بفهمیم. فقط فرض کنید که هر کدام از این پیرزن‌ها هم مثل ما برای خودشان زندگی داشته‌اند و اتفاق‌های مختلف برایشان افتاده و حالا در آخر عمرشان چنین وضعیتی را تجربه می‌کنند.

مادر مادربزرگ من جلوی تلویزیون روسری سرش می‌کرده. حالا حدود سی سال است که مرده و به جز بچه‌هایش، کسی چیز زیادی از رنج‌ها و خوشی‌هایی که داشت یادش نمی‌آید. حالا فرض کنید او هم برای خودش زندگی داشته و به اندازه‌ی ما، خودش را مهم می‌دانسته. لااقل همه چیز دنیا را به واسطه‌ی حضور خودش درک کرده. همه‌ی حرفم این است که عادلانه نیست مردم بعد از مرگشان محو شوند و هیچ سهمی در دنیا نداشته باشند. البته اگر همه چیز در ذهن می‌ماند هم زندگی مسلماً قابل تحمل نبود. نتوانستم منظورم را برسانم.
نظرات (۱۴)