pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه عسکر (عسگر)
آرش آرین
کاری از: ادیب-آرش

کاش مچ دستم شکسته بود و آن تن ماهی گران قیمت را نخریده بودم. (این نحوه‌ی شروع مختص مرحوم جلال آل احمد است که در داستان گل‌دسته‌ها و فلک از فن غافل‌گیری استفاده کرد. شما را نمی‌دانم اما من در شروع خواندن آن داستان مانند یک خر غافل‌گیر شده بودم).

وقتی ژست پدر را نزدیک چاپ‌ها دیدم با خود گفتم: «باز هلکوپتری خواهد زد». بارها به پدر گفته بودم وقتی دمپایی‌ات نزدیک چاپ‌ها است دیگر لازم نیست هلکوپتری بزنی تا چاپ‌ها در هوا پخش شود و بر روی اعصاب من فرود آید. اما پدر با جود اینکه می‌توانست خیلی آرام چاپ‌ها را از دایره خارج کرده و مال خود کند، باز هم هلکوپتری زد. به طوری که تمامی چاپ‌ها در هوا پخش شدند و چند تای آن‌ها به خانه‌ی همسایه‌ها رفتند. پدر خوشحال در حال جمع‌آوری چاپ‌هایش از خانه‌ی این و آن بود که عسکر (عسگر) از راه رسید و گفت: چه نشسته‌ای که خربزه تبدیل به آب شده است. گفتم: چه شده؟ چه نشده؟ گفت: «تا خودت نیایی و با چشم خودت نبینی به درد نمی‌خورد». جلوی مغازه‌ی آقای جعفری که رسیدیم دیدم بله. اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاده است. روی کاغذ با خط نستعلیق نوشته بود: «آن کسی که بدهی دارد هرچه سریعتر بیاید و بدهی‌‍اش را صاف کند و گرنه اسمش متعاقباً در این صفحه درج خواهد شد. خودش می‌داند با چه کسی هستم». عسگر گفت: «ظاهراً شر خوردن آن تن ماهی از خیرش بیشتر بوده است. اگر اسمت را روی این کاغذِ بزرگ با خط درشت و خوانا بنویسد در محل پاک آبرویت خواهد رفت و دیگر حتی چاپ بازی هم نمی‌توانی بکنی؛ از هلکوپتری گرفته تا خودِ غیر هلکوپتری». تحمل این وضع دیگر غیر ممکن بود. اوضاع مالی تعریفی نداشت و مدت‌ها بود که جیب ما پر از خالی شده بود (کنایه از فقر و تنگدستی). دست به هر کاری که می‌زدیم آب در هاون کوبیدن بود. (کنایه از کار بیهوده کردن). اما من و پدر مانند کوه در مقابل مشکلات می‌ایستادیم. (کوه نماد استقامت. مثال‌های مشابه: سرو نماد آزادگی، باران نماد سخاوت، چَشمه نماد جریان و زندگی). از آن‌جایی که تمام کاسبی‌های محل کساد بود یکراست رفتم خدمت آ سِد مُشتبی و گفتم حقوق یک ثقة‌ مزنه ماهی چند است؟ گفت: برادر، ثقه دیگر چه صیغه‌ای است؟ گفتم: همان ثقة‌الاسلام را می ‌گویم. گفت: «برادر، ثقه‌الاسلام شدن حسابی و کتابی دارد. همین‌طور نیست که هر کس از روی باد شکم بیاید و در کسری از ثانیه تبدیل به یک ثقة‌ شود. اول خود را به پایگاه بسیج محل معرفی کن. سپس زهد پیشه کن و مدتی زاویه‌نشین باش. پس از آن تقوا پیشه کن. تقوا را که خوب پیشه کردی، دو‌مرتبه زهد پیشه کن. گیریم که زهد دوم را هم پیشه کردی. فکر کردی ثقه شده‌ای؟ حاشا و کلاّ. پس از زهد دوم نوبتی هم که باشد نوبت مناعت‌طبع است. اما اگر نوبتی نباشد سر از ناکجاآباد در می‌آوری. پس به نفع همه است که حالتی را در نظر گیریم که در آن نوبتی است. پس از مناعت‌طبع باید کار بر روی اعمال ما‌تقدّم و ماتاخّر را آغاز کنی. خیلی‌ها به این‌جا که می‌رسند فکر می‌کنند که دیگر یک ثقه هستند. اما قسم به خدا که در نزد من ثقه‌ای که زهد سوم را پیشه نکرده باشد پقه هم نیست. تازه این‌ها همه مراحل پیش‌ثقگی هستند که به دوران پیشا‌ثقه نیز معروفند». آن طور که از لابلای حرف‌های آ سِد فهمیدم این کار آینده‌ی خوبی داشت. اما من فعلاً گیر آن سه هزار تومان بودم که پول تن ماهی بد مصب را بدهم و نگذارم که آن یک قاشق آبرویی هم که به دلیل بازنشدن پایمان در کلانتری بین اعضای محل جمع‌آوری کرده بودیم روی زمین بریزد. پس اهدافم را به دو دسته تقسیم کردم. هدف کوتاه مدت در دست گرفتن نبض پایگاه بسیج محل و متعاقب آن درآمدزایی و هدف بلند مدت تبدیل شدن به یک ثقه‌ی شش دانگ بود.

در چند روز اول در پایگاه فهمیدم که دو عامل اساسی موجب پیشرفت افراد و ارتقای آن‌ها به درجه‌ی سرگروهی می‌شود: یکی داشتن سبیل نرم (هر چه نرمتر بهتر) و دیگری تبحر داشتن بر روی شوخی‌های بسیجی. از لحاظ نرمی سبیل الحق و الانصاف کمی از بقیه نداشتم و مورد دوم هم که دیگر خوراک من بود. یک بار همگی در مسجد محله نشسته بودیم. منتظر نهار بودیم و انتظارمان بسیار طولانی شد. من گفتم: «نکند نهار گشنه پلو باشد». همه بسیار خندیدند. وقتی هم که نهار را آوردند عدس‌هایش کمی صفت بود و من از این فرصت استفاده کرده و گفته: «عدس پلو است یا ساچمه پلو؟». یک بار هم وقتی سر گروه حضور و غیاب می‌کرد به من که رسید گفت: شما برادرْ آرش هستید؟ گفتم: برادرش نیستم، خودش هستم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که همه می خندیدند. روز سوم بود که عسگر آمد و گفت: تا به حال برای تو پیش آمده است که روغنی را بر روی یک سینی بریزی و بتوانی دوباره آن را به جای اول خود برگردانی؟ گفتم: ای عسگر، قسم به خدا که تا به حال برای من چنین پیش نیامده است. گفت: آبروی تو نیز مانند روغنی ریخته است و دیگر جمع نمودن آن کار حضرت فیل و رفیق‌های نزدیک او است. گفتم: چه می‌گویی؟ یعنی اسمم را به عنوان بدهکار روی در مغازه‌اش زده است؟ گفت: «نه، اما عدد یک را پایین نوشته‌های قبلی اضافه کرده و جلوی آن چند نقطه گذاشته است. همان‌طور که می‌دانی او در مسابقه‌ی درشت و خوانا نویسی در ناحیه مقام دارد و اگر با آن خط درشت و خوانا و نستعلیق اسمت را به عنوان بدهکار درج کند دیگر نمی توانی داخل محل سر بلند کنی». دیگر نمی‌شد دست روی دست گذاشت. همین امروز فردا بود که جای خالی را با کلمه مناسب که اسم من باشد پر کند. من باید تا قبل از آن به سرگروهی می‌رسیدم تا بتوانم از حقوق و مزایای آن استفاده کرده و بدهی بدمصب را بدهم. نرم کننده را از خانه برداشتم و بر روی سبیل‌هایم مالیدم، بلکه کمی نرم‌تر شوند. حدسم درست بود، سبیل‌هایم چنان نرم شدند که به محض ورود به پایگاه و در اثر برگرداندن سرم شروع به تاب خوردن روی هوا کردند و همه‌ی اعضا روی این موضوع صحه گذاشتند. البته چند بار که باد وزیدن گرفت اثر نرم‌کننده کمتر شد. چند نفری هم شک کردند و چپ چپ نگاه می‌کردند. اما من به هوای گشت و گذار در اطراف مسجد می‌رفتم و از نرم‌کننده که در جیبم تعبیه کرده بودم استفاده کرده و بر‌می‌گشتم. خلاصه به هر زوری بود همان روز توانستم با رأیی قابل قبول به عنوان سرپرست گروه انتخاب شوم و با تکیه به جایگاه جدید توانستم مبلغ سه هزار تومان، دستی سه روزه، از یکی از اعضای دون‌پایه‌ی گروه غرض بگیرم.

وقتی دم مغازه‌ی اوست جعفر رسیدم دیدم قلم و دوات را آورده و دارد اولین حرف اسمم را به جای نقطه‌چین می‌نویسد. از همان‌جا داد زدم: ننویس، پول‌ها پیش منه. گفت: بالاخره اومدی پسرم. گفتم: پسر چی کشک چی؟ برای سه تومان کم مانده بود بکشیمان بالای چوبه. گفت: «نه پسرم. این طور عجولانه قضاوت نکن. این پول یادگاری از دایی خدا بیامرزم بود و گرنه خدا به سر شاهده که اسمش را هم نمی‌آوردم». برگه را از پشت در برداشت و من را تعارف کرد توی مغازه و یک چایی برایم ریخت. گفتم نمی‌دانید برای به دست آوردن این سه تومان چه کارها که نکردم. گفت: «سه تومان نه. سه هزار و دویست تومان». این را که گفت قلبم شروع کرد به تند تند زدن. گفت: «پس نیاورده‌ای؟ بنویسم؟». سریع شروع به گشتن جیب‌هایم کردم. آقای جعفری هم هی قلمش را می‌کرد توی دوات و بیرون می‌آورد. سه تا جیبم را گشتم و دیدم چیزی نیست. جعفری باز قلمش را زد توی دوات و این بار به سمت صفحه برد. جیب چهارم هم که خالی از آب در آمد جعفری یک بسم الله الرحمن الرحیم گفت و حرف دوم اسمم را هم نوشت. وقتی داشت نقطه‌های حرف آخر اسم را می‌گذاشت دلهره‌ام به جایی رسید که به یکباره از خواب پریدم و متوجه شدم که تمام این‌ها تنها یک رویای بسیار شیرین بوده است. بعد از این تا مدت‌ها سعی می کردم از این خواب یک نتیجه گیری بکنم تا بتوانم در زندگی از آن استفاده کنم اما متأسفانه میسر نشد. در واقع تمام کارهایی که من در خصوص تعبیر آن خواب انجام داده بودم آب در هاون کوبیدن بودند. (کنایه از کار بیهوده کردن)

پایان
نظرات (۱۳)