Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
زمین روابط عمومی
علیرضا زارعی
آدم‌هایی هستند که هر روز صبح می‌آیند دانشگاه و آخر شب می‌روند، حتی اگر در بعضی از روزهای هفته هیچ کلاسی نداشته باشند. یکی از دانشجوهای دانشگاه ما دو سال است فارغ‌التحصیل شده ولی هنوز هم تقریباً هر روز می‌آید دانشگاه. این‌ها معمولاً با همه سلام و علیک دارند و هیچ‌وقت تنها دیده نمی‌شوند. همیشه جمعی تشکیل داده‌اند و با چند نفر مشغول صحبت کردنند.

یکی دیگر را می‌شناسم که هر کس را برای اولین بار می‌بیند بغلش می‌کند و طوری احوالپرسی می‌کند که انگار چند سال است طرف مقابل را می‌شناسد. همین قضیه باعث شده با همه ارتباط داشته باشد. احتمالاً این آدم‌ها در زندگی اجتماعی موفق‌ترند چون دنیا برای جولان دادن آن‌ها جای مناسبی است. شوپنهاور (در باب حکمت زندگی، ترجمه‌ی محمد مبشری، نشر نیلوفر) در این‌باره گفته است:

«کسی که از نظر ذهنی پرمایه است، در درجه‌ی اول طالب این است که از رنج و ناراحتی آزاد باشد و آرامش و فراغت داشته باشد و در نتیجه، به دنبال زندگی آرام، با قناعت و در حد امکان، بدون درگیری است. از این رو، پس از اندک آشنایی با کسانی که به اصطلاح همنوع او هستند، به انزوا کشانده می‌شود و اگر شعوری در حد کمال داشته باشد، تنهایی را بر می‌گزیند.
زیرا هرچه آدمی بیش‌تر در درون خود مایه داشته باشد، از بیرون کم‌تر می‌خواهد و دیگران هم کم‌تر می‌توانند چیزی به او عرضه کنند. از این رو، بالا بودن شعور به دوری از اجتماع منجر می‌گردد. آری، اگر کمیت جامعه می‌توانست جایگزین کیفیت شود، حتی جامعه‌ی بزرگ ارزش این را می‌داشت که در آن زندگی کنیم. اما متأسفانه معاشرت با جمع صد فرد نادان، مانند معاشرت با یک فرد عاقل نیست. اما کسی که در قطب مقابل قرار دارد، به محض این‌که از چنگ نیاز بیرون می‌آید و نفسی می‌کشد، به هر قیمت در پی تفریح و معاشرت خواهد بود و با هر کس و هر چیز به آسانی درمی‌آمیزد، و از هیچ‌چیز به اندازه‌ی خود نمی‌گریزد. زیرا در تنهایی، هنگامی که هرکس به خویشتن خود بازمی‌گردد، معلوم می‌شود که در خود چه دارد.»

این آدم‌ها تحمل تنهایی را ندارند. چون در وجود خودشان هیچ چیزی نیست که سرگرمشان کند. دوران پیری آن‌ها سخت‌تر و بدتر از پیری آدم‌های دیگر است. هم سن و سال‌هایشان کم‌کم می‌میرند و جوان‌ترها هم حوصله‌ی تحمل کردنشان را ندارند. در سال‌های آخر زندگی مجبور می‌شوند کمی تنها باشند و تازه آن موقع بوی تعفن خودشان را می‌فهمند و سعی می‌کنند به هر نحوی که شده توجیهش کنند یا از دستش خلاص شوند.
نظرات (۱۲)