pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه کارگاه تند نویسی گُل‌ها
آرش آرین
داستانی از آرش و ادیب.

از امتحان فاینال تندنویسی سر بلند بیرون آمده بودم و می‌خواستم این خبر را فوراً به پدر برسانم. اما پدر گویی آب شده بود رفته بود داخل زمین. به عمه کتی بزرگ فامیل زنگ زدم و از او خواستم فوراً به خانه‌ی ما بیاید. عمه کتی تجسم تجربه بود. یک تجربه‌ای من می‌گویم، یک تجربه‌ای شما می‌شنوید. بارها افراد مختلف فامیل گم شده بودند و عمه کتی در یک چشم به هم زدن و صد البته با استفاده از تجربه اش آن‌ها را پیدا کرده بود. تا جریان را به او گفتم در فکر فرو رفت، معلوم بود دارد از تجربه‌اش استفاد می‌کند. طبق معمول در یک چشم به هم زدن گفت: حتماً رفته سر خاک آن مرحوم. گفتم مگر تجربه‌ی شما یک کاری بکند وگرنه که... بُگذریم. همان‌طور که عمه گفته بود پدر را سر خاک مادرم مشغول گریه و زاری پیدا کردم. تا من را دید اشکهاش را پاک کرد. گفتم: پیاز خورد می‌کردین؟ گفت: پسر جان، دیگه زمان خنده و تفریح تموم شده. ده سال رفتی دنبال تندنویسی و خط کوفی و حبشی و هزار زهر مار دیگه هیچی نگفتم. خوب گوش کن ببین چی می‌گم. دیشب مادرت اومد به خوابم. من دیگه مدت زیادی زنده نمی‌مونم. نوشته‌هایی دارم که از تو می‌خوام پیداشون کنی و طبق اون‌ها راه من را ادامه بدی. گفتم: «پدر جوری حرف می زنید انگار دقیقاً می‌دونید کی قراره بمیرید». بی‌اعتنا به حرف من ادامه داد: «زیر پل منوچهری یک اتاق نیمه کاره هست که یکی از دیواراش از بقیه کوتاه‌تره. زیر اون دیوار نوشته‌ای هست که سرنوشت این مملکت را عوض می‌کنه». همین را گفت و چشمانش را آرام‌ فروبست و مرد. در راه رفتن به پل منوچهری فکرهای زیادی ذهنم را مشغول کرده بود. نمی‌دونستم پدر از کدوم نوشته حرف می‌زد. رفتار پدر روزهای آخر در نان‌وایی خیلی مشکوک شده بود. همه‌اش با یک عده ناشناس پشت تنور نانوایی‌مان برگه‌هایی رد و بدل می‌کرد. من راستش از این نوشته‌ها سر در نمی‌آوردم. از شما چه پَنهان، ممکن نیست از خدا پَنهان باشد، من از بچگی فقط به تند‌نویسی علاقه داشتم. به‌رغم فشارهای خانواده که مسلماً دوست داشتند پسرشان یک آدم درست و درمان از آب در بیاید من رفتم طرف تند‌نویسی. وقتی اعلامیه‌ی کارگاه تند نویسی گُل‌ها (تندنویسان گمنام) را تصادفاً روی دیوار دیدم انگار تمام رویاهایم به حقیقت پیوسته بود. در همان جلسه‌ی اول کلاس با ایرِج آشنا شدم. تعریف از خود نباشد هنوز چند جلسه‌ای نگذشته بود که دست من و ایرج بسیار تند شد و از هم کلاسی‌های دیگر فاصله گرفتیم. بُگذریم... درست است که من فقط یک تندنویسم و نه چیز دیگر، اما خوب می‌فهمیدم که از وقتی پدر وارد آن فعالیت‌ها شده بود کار ما هم کمی کساد شده بود و عده‌ای سعی داشتند نان ما را تبدیل به آجِر کنند. نانی که ما به هزار جان کندن به دست می‌آوردیم، آن از خدا بی‌خبران در چشم به هم زدنی تبدیل به آجِر می‌کردند. در همین افکار بودم که خودم را روبروی دیوار مورد نظر در حال بیل زدن پیدا کردم. با آخرین ضربه‌ی بیل دست نوشته‌ی پدر هم بیرون آمد. کاغذ را تمیز کردم و نوشته را خواندم: «اصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً». ترجمه اش هم زیرش نوشته شده بود: «صبح بود در حالی که امیر بودم، در حالی که شب شد گرفتنمون». هیچ سر در نمی‌آوردم که منظور پدر چه بوده است. حال عجیبی داشتم و وقتی به خانه رسیدم کف هال دراز کشیدم. کاغذ را بالای سرم گرفته بودم و نگاه می‌کردم که زنگ در را زدند. ایرِج بود. احوال دستش را پرسیم. گفت: «الحمدلله بسیار تندتر شده است». اوضاع پریشانم را که دید مجبور شدم قضیه‌ی مرگ پدر و دست نوشته‌ی مدفون را برایش بگویم گفت: این طوری نمی‌شود. باید از این حال و هوا بیرون بیایی. گفتم می‌خواهی چه کار کنی. گفت: خانه‌ی شما که دیگر خالی شده است. من هم که یک پراید 141 ب‍ژ دارم. گفتم: از چه حرف می‌زنی؟ گفت: چرا متوجه نیستی؟ یک حال درست و حسابی تو را از این وضعیت در می‌آورد . بهتر هم می‌توانی روی پیام پدر فکر کنی. خانه خالی است. 141 من هم که خدا را شکر بژ است. هر دختری در خیابان ببیند تک‌بوقه سوار می‌شود. وقتی رفت از بالای پنجره داد زدم که نری یک زشتش را پیدا کنی بیاری‌ها. گفت: «تو چی کار به قیافه‌ش داری؟ عکس گوگوش بگذار رو صورتش علی یارت.» آنقدر زود برگشت که فکر کردم دست خالی آمده است. اما وقتی دیدم یک نفر هم از صندلی سمت شاگرد پیاده شد فهمیدم کار خوب پیش رفته است. تا بروم پایین در را باز کنم دیدم کارشان به درگیری کشیده و ایرج دستش را گرفته بود و روی زمین می‌کشید. رفتم زیرش را گرفتم و دوتایی انداختیمش وسط پذیرایی. یکدفعه چشمش در چشمم افتاد و دیدم که ای دل غافل، عمه کتی خودمان است. پس بگو چرا وقتی فهمیده بود خانه کجاست مقاومت کرده بود. گفتم: عمه کتی، شما هم؟ شما که آوازه‌ی تجربه‌اتان گوش فلک را کر کرده است دیگر چرا؟ گفت: «تجربه جای خود، مسائل جنسی هم جای خود. متأسفانه ما ایرانی‌ها عادت بدی که داریم همه‌ی مسائل را با هم قاطی می کنیم». گفتم: هر که نداند شما باید خوب بدانید که به حکم تجربه، لذات دنیوی زودگذر و سراب‌گونه هستند. گفـت: «بلی، زود می‌گذرد، اما حال می‌دهد». سرتان را درد نیاورم. آب پاکی را که روی دست عمه‌کتی ریختیم، ردش کردیم رفت پی‌کارش. اما حالم هیچ بهتر نشده بود. احساس می‌کردم به پدر خیانت کرده‌ام. اما به قول ایرج ما که کاری جز تند نوشتن بلد نبودیم، تصمیم گرفتیم هرچه تند‌تر از روی نوشته‌ی پدر صد‌ها بار بنویسیم. بلکه این وسط ذهنمان جرقه‌ای بزند و چیزی از مقصود پدر دستگیرمان شود. در اثنای کار سرعت دست ایرج به حدی رسید که یکی از کاغذ‌ها آتش گرفت. در هول و ولای خاموش کردن آتش بودیم که دست من به نوشته‌ی پدر خورد و کاغذ پشت و رو روی زمین افتاد. پدر جمله‌ی دیگری را پشت کاغذ نوشته بود که از دید ما پنهان مانده بود: «گربه‌ی هفت هزار ساله مرده است». یک دفعه همه چیز دستگیرم شد. گربه نماد ایران ماست. در زمان کوروش ما امیر بوده‌ایم اما اکنون اسیرتر از خودمان خودمان است. شوری سراسر وجودم را گرفت و فریاد زدم: «پدرم کوروش، پیامبرم زرتشت، وطنم پرشیا، خانه‌ام تخت جمشید...». اما ایرج وسط حرفم پرید که دیگر زمان این عقاید گذشته است. دوره دوره‌ی وحدت نوع بشر است و این عقاید دیگر سنتی و قدیمی است. گفتم یعنی تو می گویی مدرنیته از سنت بهتر است؟ گفت: سه برابر. گفتم: پس می‌گویی با راه پدر چه کار کنم؟ گفت: «پدرت که دیگر مرده است. با مرگ پدر هم خانه‌ی شما خالی شده است. من هم 141ی دارم که رنگ بژی دارد. می‌ماند عمه‌ات که در چشم به هم زدنی می‌آورمش تا دوباره حال و هول بکنیم.» من هم تا آمدن ایرج و عمه تصمیم گرفتم داستان رابطه‌ی خود با عمه‌ام را بنویسم و در اینترنت منتشر کنم. خدا را شکر داستان پر کشش و خوبی از آب درآمد و تا آمدن ایرج و عمه نزدیک یک میلیون و سیصد هزار بازدیدکننده داشت.

پایان
نظرات (۲۳)