pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Cast Away
حمیدرضا رفعت‌نژاد



تمدن، شاید نخستین واژه‌ای باشد که بعد از دیدن فیلم به ذهن متبادر می‌شود. اتفاقی را که در طول فیلم رخ می‌دهد، می‌توان به این شکل خلاصه کرد:
انسانی فوق‌العاده دقیق، در اوج امکانات رفاهی و از نظر مالی با وضعیت مناسب، همچنین دارای خانواده‌ای خوب و منسجم، به مدت چهارسال از تمامی امکانات و شرایطی که در آن حضور دارد کاملا جدا می‌شود و باید چیزی را تجربه کند که نسل بشر از ابتدا آن را تجربه کرده است. با اساسی‌ترین نیازهایی که در زندگی‌ عادی‌اش به راحتی در اختیارش بوده روبه‌رو می‌شود. و حالا همه چیز را باید از صفر شروع کند. ابتدا این مسئولیت، یعنی مسئولیت زنده بودنش را نمی‌تواند بپذیرد،‌ به طریق دیگر می‌توان گفت که تازه با چیزی به اسم زندگی و زنده‌بودن برخورد می‌کند، مفهومی که تا پیش از آن صرفا مسئله‌ای در ناخودآگاهش بوده، اما حال به سطح خودآگاه ذهنش آمده و او را کاملا به چالش کشیده. او تازه متوجه می‌شود که انسان بودن، زنده بودن و زندگی کردن وظیفه‌ای نیست که بتواند به سادگی از پس آن برآید. به همین دلیل به فکر خودکشی می‌افتد. اما هنگامی که اقدام به این کار می‌کند، متوجه می‌شود که حتی قدرت خودکشی هم از او گرفته شده!
او برخلاف تصورش به هیچ چیز کوچک‌ترین تسلطی ندارد، و به تمام ناتوانی‌اش پی می‌برد. به همین دلیل سعی می‌کند با محیطش کنار بیاید و تمام سعیش را بکند تا فقط زنده بماند. پس از مدتی، جزر و مد برایش بسته‌های پستی را به ساحل می‌آورد. اتفاقی که شاید بتوان نام آن را تقدیر گذاشت، و یا از نقطه نظری دیگر، شانس.
حالا چاک به مبارزه با عوامل تهدید کننده‌ی حیاتش برمی‌آید. و در بخش عمده‌ی فیلم موفق می‌شود تا زنده بودنش را در جزیره به ثبات برساند.
و در نهایت موفق می‌شود و به زندگی عادی‌اش باز می‌گردد. اما خیلی چیزها تغییر کرده، همسری که تمام این چهارسال به عشق او و برای او به زندگی‌اش ادامه داده بود، با شخص دیگری ازدواج کرده و زندگی دیگری تشکیل داده و او پس از بازگشتش کاملا تنها شده. یعنی باقی زندگی‌اش چیزی به دنباله‌ی همان زندگی‌اش در جزیره‌است. تمام مدت، وابستگی‌ عاطفی او را به زنده ماندن ترغیب کرده، و این ویژگی انسان است. هنگامی که چهارسال با یک توپ والیبال صحبت می‌کند، کاملا به او وابسته می‌شود و از دست رفتنش را نمی‌تواند تحمل کند. و یا در جایی که از جزیره خارج می‌شود، وقتی برای آخرین بار به آن نگاه می‌کند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند چون به آن مکان عادت کرده است. هر چند که دائما فکر فرار از آن جا را در ذهن پرورانده! اما حالا تمام آن وابستگی‌ها تغییر شکل داده‌اند و او باید چیز دیگری برای زنده بودنش پیدا کند.



یکی از نکاتی که در فیلم کاملا یادآور 2001: اودیسه‌ی فضایی کوبریک است، شباهت بسیار زیاد بسته‌ی پستی‌ای که چاک هرکز آن را باز نمی‌کند با لوح سیاهی است که در 2001:اودیسه‌ی فضایی وجود دارد. در آن‌جا لوح چیزی کاملا نامعلوم است، نه نوشته‌ای روی آن وجود دارد و نه صدایی و نشانه‌ای از آن به مخاطب منتقل می‌شود. صرفا شیئی عجیب است که همین بی‌نام و نشان بودنش آن را خاص می‌کند و جنبه‌ای روحانی به آن می‌بخشد. بسته‌ی پستی، تنها عکس دو بال طلایی دارد، و فیلم با آن شروع می‌شود و با آن ختم می‌شود. به نوعی می‌توان آن را در حکم دو پرانتز به حساب آورد که ابتدا و انتهای فیلم را دربر گرفته است. به تفسیری، می‌توان آن را موضوعیت فیلم دانست، چیزی روحانی که نشانه‌ی بال روی بسته آن را به منبعی در بالا متصل می‌کند. و مکانی که این نامه از آن خارج می‌شود، یک کارگاه خلق مجسمه است. و هنگام حرکت آن، دوربین روی بسته نصب شده است و کاملا نقش اصلی با اوست. گویی وظیفه‌ی این بسته، این بوده که چاک، یا در نگاه کلی‌تر، یک انسان را به اصل و ریشه‌ی خودش بازگرداند و کاری کند که دوباره خودش را بشناسد. و سپس بدون آن که فهمیده و درک شود، بدون آن که باز شود و رمزگشایی گردد، به صاحب اصلی خود بازگردد. کسی که خالق بال‌های رنگارنگ و مختلف است.
در قسمت پایانی فیلم نیز، وقتی که ماشین آن مجسمه ساز را می‌بینیم، از چاک می‌پرسد که به نظر میرسد گم شده‌است و چاک تایید می‌کند. چاک هیچ مسیری برای رفتن نداشت، کاملا تنها و بی‌هدف بود و صرفا انباری از تجربه بود و یک ماشین. کجا می‌توانست برود؟ اما مجسمه‌ساز بی‌آن که برایش مقصد چاک مهم باشد، تمامی مسیرها را برایش تبیین می‌کند، شرق، غرب، جنوب. و هنگامی که به سمت شمال می‌رسد، مسیری که خودش هم به همان سمت می‌رود، با خوشحالی و شعف می‌گوید که این مسیر تو را به هیچ‌جا نمی‌برد و تمام مسیرت به سمت کاناداست. این مسیر، و راهی‌ است که به جایی شاید از نظر مادی نخواهد رسید، اما به سمت شمال می‌رود، نه شرق و غرب و جنوب.
به نوعی شاید بتوان تمام این چهارسال را برای چاک در حکم یک مکاشفه دانست، تا بالاخره مسیری که باید در آن راه قدم بردارد را پیدا کند و به آن سمت برود. البته پس از آن که به اصل و ریشه‌اش پی برد و کاملا مجرد شد.



تمام جزئیاتی که در فیلم‌نامه قید می‌شوند، به شکلی در طول فیلم به کار می‌آیند، تک‌تک اجناسی که در بسته های پستی وجود دارد کاملا حساب شده‌اند و به خوبی به کار می‌روند. حتی این که در یک نمای کوتاه در ابتدای فیلم، عکس‌های چاک را در حال قایق‌رانی و سپس تقدیرنامه‌ی او در قایق رانی را می‌بینیم، برای توجیه مهارت او از ساخت و نحوه‌ی قایق‌سواری است.
فیلم را می‌توان به نوعی بهترین موقعیت برای ارائه‌ی بهترین بازی از تام هنکس دانست. حالات چهره برای نمایش دائمی دندان‌درد در سکانس‌هایی که محوریت آن درد دندانش نیست و یا نشان دادن احساسش نسبت به ویلسون، از نکات قابل ذکر بازی اوست.
با این که تمامی سکانس‌های شب در جزیره، در حقیقت در روز فیلم‌برداری شده‌اند، اما جلوه‌های ویژه‌ی فیلم به شکلی‌است که حالت شب بدون آلودگی نوری را به خوبی اجرا کرده‌است.
زمان موسیقی فیلم به نسبت طول زمان کل فیلم، اندک است، اما استفاده‌ی آن در حساس‌ترین نقاط دراماتیک داستان، آن را بارز کرده است. برای مثال در همان سکانسی که چاک برای آخرین بار جزیره را نگاه می‌کند و یا جایی که ویلسون را از دست می‌دهد قابل رویت است.
در قسمت پایانی فیلم جایی که در هواپیما چاک دو لیوان یخ و یک دکتر پپر سفارش می‌دهد، اشاره‌ای مستقیم به فارست‌گامپ، پروژه‌ی قبلی هنکس و زمه‌کیس دارد. و این تجربه هم بر خلاف فارست گامپ که از تعدد پرسوناژها و پیچیدگی داستانی زیاد برخوردار بود، نتیجه‌ی یک همکاری موفق است. فیلمی که در اوج تنهایی پرسوناژش، روایت‌گر مکاشفه‌ی انسان است برای پیدا کردن و یافتن راهی که باید به آن قدم بگذارد و به همین منظور، تمدنش را به امید دستیابی به آن شکل می‌دهد.

imdb
نظرات (۴)