pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خربزه جور
شایان جاهد
آدمیزاد نیازمند این است که فکر کند کاری که می‌کند درست است. طوری که زندگی می‌کند. اگر جیگرکی می‌رود، اگر کافی‌شاپ می‌رود، اگر بارت می‌خواند، اگر فهیمه رحیمی می‌خواند، اگر با اتوبوس این طرف و آن طرف می‌رود، اگر با تاکسی، به هر حال نیازمند این است که فکر کند این طور زندگی، جور درستش است.

زمانی بود که من طور دیگری زندگی می‌کردم. طور دیگری شوخی می‌کردم، طور دیگری وقت می‌گذراندم و وقتی می‌خواستم بیرون بروم جاهای دیگری می‌رفتم. می‌توانم توی این چند سال گذشته، چند تا از این شکل‌ها ببینم که به‌مرور کنار گذاشته‌ام. اما هر کدام را در زمان خودش، کار درست می‌دانستم. شاید فکر کنید دارم زیادی به قضیه اهمیت می‌دهم. ولی باور کنید اغراق نمی‌کنم. حالا وقتی مثلاً به سال 86 فکر می‌کنم می‌بینم که آهنگ‌هایی که گوش می‌کرده‌ام، اینکه روی چمن می‌خوابیده‌ام و کتاب می‌خوانده‌ام، خود کتاب‌هایی که می‌خوانده‌ام و آدم‌هایی که باهاشان وقت می‌گذرانده‌ام همه عوض شده‌اند و... مگر چه چیز حال و هوای زندگی ما را تعیین می‌کند؟ حالا وقتی مثلاً آهنگی مربوط به آن زمان را که مدت زیادی است گوش نکرده‌ام گوش می‌کنم، تنها برای چند لحظه‌ی فرّار، آن حال و هوا در ذهنم زنده می‌شود. راه دیگری برای تجربه‌ی دوباره‌ی آن حال و هوا نیست.

داشتم می‌گفتم که شکل زندگی آدم‌ها را، مجموعه‌ای از این چیزها درست می‌کند و آدم‌ها نیاز دارند که احساس کنند دارند درست زندگی می‌کنند؛ که آن‌های دیگر باحال‌تر یا کاردرست‌تر از او نیستند. اوست که درست است. من توی این چند سال شکل‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام. حالا هم کم‌کم دارد توی ذهنم مشخصات شکل فعلی جا می‌گیرد. اما دیگر آن حس قبلی را ندارم. دیگر مطمئن نیستم که من دقیقاً در جای درست قرار داشته باشم. مطمئن نیستم زندگی درست همینی باشد که من دارم از سر می‌گذرانم. چون وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که هر کدام از از آن شکل‌های قبلی، چیزی نه چندان بد، و نه چندان خوب بوده‌اند. چیزی کمابیش معمولی. و این آزارم می‌دهد. این فکر که الان، می‌شود با همین امکانات جور دیگری زندگی کرد، که بهتر باشد، که درست‌تر باشد، لذت‌بخش‌تر باشد، ولی من بلد نیستم. البته شکل زندگی فعلی‌ام را به همه‌ی آن حالت‌های قبلی ترجیح می دهم. درواقع چیزهایی را هم از آن‌ها حفظ کرده‌ام. آدم همه چیز را که دور نمی‌ریزد. درواقع حالا دارم به یک جور زندگی متکثرتر فکر می‌کنم. یک جور زندگی که چیزی از همه‌ی قبلی‌ها را دارد، با خیلی چیزهای جدید، اما یک چیز کم دارد. اطمینان به این که راه درست است.

پ.ن. می‌توانستم برای اشاره به این شکل، راه، حال و هوا و جور از اصطلاحاتی استفاده کنم. اما هرچه فکر کردم دیدم همه موجب بدفهمی است. اگر می‌گفتم «هویت»، ذهن خواننده می‌رفت به سمت چند تا تیپ کلیشه‌ای بالاشهری پایین‌شهری. اگر می‌گفتم «گفتمان»‌هایی که به زندگی معنی می‌دهد، اولاً انگار به زور می‌خواستم اصطلاح قلمبه به کار ببرم و ثانیاً ذهن می‌رفت به سمت چیزهایی مثل دین. بهترین معادل «فاز» بود که آن هم برای خواننده فضای بچه‌باحالی را تداعی می‌کرد.
نظرات (۲)