pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Toy Story 3
حمیدرضا رفعت‌نژاد



بررسی توی‌استوری‌3 به عنوان یک اثر مستقل و بدون در نظر گرفتن دو اثر پیشینش کار بسیار دشواریست و شاید از جهاتی نشدنی‌است.
فیلم از همان ابتدا با یک بازی شروع می‌شود، شبیه شروعی که در توی استوری 2 شاهد آن هستیم، و بعد از آن به مرور خاطرات اندی می‌پردازد، پس از مدت‌ها دوری از اندی و تمام اتفاقاتی که برایش افتاده، حال نیاز است تا کمی فضا را به مخاطبش منتقل کند که این کار به خوبی انجام پذیرفته، ابتدا از دنیای ذهنی اندی در حالی که هنوز پسر بچه‌ی کوچکی است شروع می‌شود، و بعد متوجه می‌شویم که همان روایت در دل یک فیلم هندی‌کم قدیمی از کودکی اندی می‌گذرد. بعد از آن به دنیای حال می‌آید، تصویری از اندی 17 ساله نشان می‌دهد که باید به کالج برود، تصویری که شبیه آن را از صاحب جسی در توی‌استوری‌2 دیده بودیم، و بزرگترین خطر که در تمام این سه‌گانه همه‌ی اسباب بازی‌ها را تهدید می‌کند، یعنی خطر "فراموش شدن"، دغدغه‌ی اصلی تمام اسباب‌بازی‌ها می‌شود. و شاید بتوان بخش عمده‌ای از حرف فیلم را در همین خطر و در همین هراس دائم جستجو کرد.

اسباب بازی‌ها بخشی از زندگی هر انسانی را تشکیل می‌دهند، همه ‌ی ما دورانی از کودکی‌مان را با اسباب بازی‌هایمان می‌گذرانیم، اسباب‌بازی‌هایی که اولین پایه‌ی ساخت دنیاهای ذهنی ما هستند، و به کمک آن‌هاست که روابط مختلف انسانی، روابط روزمره، دغدغه‌ها و عقده‌ها و ... را بازسازی می‌کنیم. بچه‌ها تمام آرزوها و رنج‌هایشان را در بازی‌هایشان بازتاب می‌‌دهند. و به همین دلیل است که بزرگترین قاعده‌ای که فیلم از ابتدای سه‌گانه‌اش می‌شکند، به شکل خارق‌العاده‌ای باورپذیر است و آن هم این است که اسباب بازی‌ها زنده می‌شوند و کارهای انسانی انجام می‌دهند. همه‌ی مخاطبان این را باور می‌کنند، چون بارها و بارها در دنیای کودکیشان، زنده شدن اسباب‌بازی‌ها را تجربه کردند و خودشان به آن‌ها جان بخشیده‌اند.

از طرفی دیگر، اسباب‌بازی‌ها در کنار خود، مفهومی دیگر را به ذهن متبادر می‌کنند و آن هم مفهوم "گذشته" است. از یاد بردن آن‌ها معادل پاک کردن بخشی از زندگی به نام دوران کودکی است. و چیزهای دیگری جایگزین آن می‌شود. سرگرمی‌های دوران نوجوانی، گیتاری که گوشه‌ی اتاق اندی است، پوستر خواننده‌ها که به دیوار اتاقش نصب شده، حالا دیگر خبری از روتختی باز لایت‌یر نیست، همه‌ چیز شکلی بزرگانه و جوانانه به خود گرفته است، و این برای اسباب بازی‌ها به منزله‌ی مرگ است. از طرفی دیگر این مسئله معادل یک مرگ در درون اندی هم می‌باشد، مرگ تمام خاطرات و دوران کودکی اندی! فراموش کردن تمام روزهایی که عمده‌ی ساعت‌های آن را با وودی و جسی و باز و ... می‌گذراند. و در طول فیلم اتفاقی که می‌افتد این است که اندی بعد از مدت‌ها، بالاخره موفق می‌شود حس نوستالژیکی نسبت به گذشته‌اش پیدا کند و دوباره طعم تمام آن لحظات را به یاد آورد.
در سه‌گانه‌ی توی‌استوری،‌ محوریت داستان‌ها را سه فرار مختلف تشکیل می‌دهد. در قسمت اول آن فرار وودی و باز از خانه‌ی همسایه‌ی اندی، در قسمت دوم فرار وودی به همراه جسی و بولزای از دست ال، کلکسیونر اسباب‌بازی‌ها و پس از مبارزه با شخصیتی به نام معدنچی، و در قسمت سوم، فرار از سانی‌ساید.



یکی از مسائل مهمی که در این سه‌گانه به شکل پیوسته مطرح می‌شود و حضور دارد، مسئله‌ی صاحب دار بودن است، همه‌ی آن‌ها تلاش می‌کنند که به نزد صاحبانشان بازگردند، اما صاحبی که قدر آنان را می‌داند و با آن‌ها بازی می‌کند. یکی از نقاط عطفی که در این سه قسمت می‌توان شاهدش بود، نوشته شدن نام اندی کف پای اسباب‌بازی‌ها است. در لحظات اوج دراماتیک داستان این نوشته وسط می‌آید و آن‌ها را به همه‌ی گذشته‌شان بازمی‌گرداند. گذشته‌ای که به نوعی خودشان ساخته‌اند. در واقع اسباب‌بازی بی‌صاحب، هویت ندارد!

هویت اساب‌بازی‌ها، چیزی نیست که به دست خودشان رقم بخورد. این صاحبان اسباب‌بازی‌ها هستند که اسباب‌بازی‌هایشان هویت می‌بخشند. وودی، قطعا نسخه‌ی مشابهی نخواهد داشت، چون این وودی‌ای است که اندی به آن هویت بخشیده و اخلاق و رفتارش مطابق اخلاق اندی است. خیلی چیزها را از اندی یاد گرفته. و یکی از سکانس‌های تاثیرگذار و در عین حال ناراحت کننده‌ی قسمت سوم، جایی است که باز را از حالت بازی، به حالت دمو برمی‌گردانند. این دقیقا موید فرآیندی است که در تمام این سال برای باز اتفاق افتاده است. او از وودی که خود تربیت شده‌ی اندی‌ است، آموخته است که حقیقت یک اسباب‌بازی چیست و برای چه کاری ساخته شده‌است، او در اتاق اندی آموخته است که فلسفه‌ی وجودی اساب‌بازی چیست و نظام فکری‌اش را بر مبنای آن تصحیح می‌کند. متوجه می‌شود که برای ماموریت سری از یک سیاره به سیاره‌ی دیگری نرفته‌ است و همه‌ی آن‌ها زاییده‌ی دنیای فکر‌ی‌ای است که کارخانه به صورت ماشینی و پیش‌فرض برای آن تعیین کرده. و این مسئله به وضوح در شماره‌ی دو و در جایی که باز به قسمتی می‌رود که کلیه‌ی محصولات باز‌لایت‌یز به فروش می‌رود و وقتی همتای خودش را می‌بیند، متوجه می‌شود که در ابتدا خودش چگونه رفتاری داشته و این میان وودی چه کمک بزرگی به او کرده تا برایش تعریف کند که او صرفا یک اسباب‌بازی است و برای این ساخته شده که بچه‌ای با آن بازی کند و نه حتی مانند وودی در قسمت دوم به موزه برود! و حالا این ارزش تعریف شده برای او باعث می‌شود که جهان‌بینی‌اش دگرگون شود و تبدیل به یک باز دیگر بشود.

اکنون این هویت تعریف شده جا افتاده است، هر کدام از کارکترها برای خودشان استقلال شخصیتی پیدا کرده‌اند و خود را تعریف کرده‌اند، بدقلقی‌های آقای سیب‌زمینی، بلاهت رکس، مظلومیت بولزای، هوش و خاصیت رهبری وودی بین همه‌ی اسباب‌بازی‌ها که در واقع ویژگی‌ای است که اندی به او داده، وودی همراه همیشگی اندی است، لحظات خوشی و غم خود را با وودی گذرانده، و وودی باوفاترین اسباب‌بازی اندی هم محسوب می‌شود. غیرتی که وودی روی اندی دارد، هیچ اسباب‌بازی‌ای در دنیا ندارد. و همین ویژگی است که وودی را از باقی اسباب‌بازی‌ها جدا می‌کند و آن را در مرتبه‌ی بالاتری قرار می‌دهد.



اما این هویت و این جهان‌بینی که اسباب‌بازی‌ها برای بازی کردن‌اند، کم‌کم در معرض خطر و تهدید قرار گرفته، و این‌ خطر هم‌زمان با بزرگ شدن اندی است. اندی اسباب‌بازی‌هایش را و به تعبیری جامع‌تر گذشته‌اش را فراموش‌ کرده و این به نوعی معادل مرگ یک اسباب‌بازی‌ است. تا این که در طی این داستان، اندی که در واقع مجددا اهمیت اسباب‌بازی‌هایش را درک می‌کند، و این جهان‌بینی که آن‌ها برای بازی کردن بچه‌ها هستند، برای اندی هم جا می‌افتد و آن‌ها را به صاحب جدیدی می‌سپارد. و این مسئله برای مخاطب قابل درک است، چرا که در قسمت دوم، تجربه‌ی پیدا کردن صاحب جدید را برای جسی و بولزای دیده‌ بودیم و با آن همذات پنداری کرده بودیم، حالا این اتفاق برای تمام اسباب‌بازی‌های اندی رخ داده، و آن ها انگار دوباره جوان شده‌اند و به روزهای اولیه‌شان بازگشته‌اند.

شخصیت‌های منفی بین اسباب‌بازی‌ها، یکی معدنچی در قسمت دوم است و یکی لاتسو در قسمت سوم، که از نظر روحیات و شخصیت شباهت بسیار زیادی به هم دارند، و هر دو از بعد از ترک شدن توسط صاحبانشان کم‌کم در درونشان تبدیل به یک هیولا شده‌اند. و این اتفاقی است که نه برای یک اسباب‌بازی، بلکه برای یک انسان رخ می‌دهد. انسانی که دنیای کودکی‌اش را فراموش کند، تشنه‌ی قدرت می‌شود و به تدریج تبدیل به یک هیولا می‌شود و سر انجامی مانند لاتسو و معدنچی پیدا خواهد کرد.

شیوه‌ی پرداخت نقشه‌های فرار اسباب‌بازی‌ها همیشه بی‌نظیر و فراتر از حد انتظار است، به شکلی که به فکر هیچ‌کس نمی‌رسد که نقشه‌ی دقیق آن‌ها به چه شکل است. همچنین یکی از نکات قابل ذکر درباره‌ی داستان، این است که هیچ‌گاه تصور نمی‌شد که باز‌لایت‌یر پتانسیل فانتزی شدن و بار کمیک پیدا کردن تا این حد را داشته باشد، اما خلاقیت ستودنی سازندگان فیلم، پای چیزی را وسط می‌کشد به عنوان بعد اسپانیولی باز، و به شدت در شکل دهی روابط او و جس در طول فیلم کمک می‌کند.
چون در ابتدای قسمت سوم، باز از این که ابراز علاقه‌ی جس را پاسخ دهد خجالت می‌کشد و هول می‌شود و باید در قالب عاشق‌پیشه‌ی اسپانیولی در بیاید و بالاخره به جس ابراز علاقه کند، آن هم یک ابراز علاقه‌ی عاشقانه‌ی کاملا کلاسیک!



و اما پس از همه‌ی این‌ها، یکی از ابعاد مهمی که می‌توان به آن پرداخت، در حقیقت کاری است که توی‌استوری با "ما" می‌کند!
واقعا خوشحالم که متولد سال‌هایی هستم که تقریبا معادل سنین اندی است. یعنی هم‌زمان با دنیای اندی دنیای ذهنی خودم را پیش برده‌ام. و حالا اندی به سنی رسیده که من به تازگی و دوسال است که آن را پشت سر گذاشته‌ام و کاملا او را می‌فهمم. باعث مباهاتم است که در نسل همسالان خلق سه‌گانه‌ی توی‌استوری زندگی می‌کنم.

توی‌استوری داستان زندگی ماست، بخش عظیمی از خاطرات کودکی ما با آن گره‌ خورده است و نمی‌توان انکارش کرد. هر کدام از ما، بعد از دیدن توی‌استوری یک و دو، شکل جدیدی به اسباب‌بازی‌های واقعی خودمان دادیم، آن‌هایی که بیشتر دوستشان داشتیم را معادل وودی و باز می‌گذاشتیم و توی‌استوری‌ها همیشه آیینه‌‌ای از دنیای عظیم رویاها و آرزو‌های ما بودند. به همین خاطر است که از دیدن این سه‌گانه هیچ‌گاه سیر نمی‌شوم. در تمام این سال‌ها وودی و باز و جس و خیلی دیگر از اسباب‌بازی‌ها در ناخودآگاه ما زندگی کرده‌اند و حالا که می‌بینیم در کوره قرار است بسوزند، برایشان اشک می‌ریزیم. از ته دل گریه می‌کنیم چرا که سوختن آن‌ها، معادل سوختن کودکی ماست، کودکی‌ای که این کارکترها صاحب بخش عظیمی از آن هستند و نمی‌توان آن را نادیده گرفت. و این خود باعث می‌شود که این سه‌گانه، بر خلاف خیلی از چندگانه‌ها، سیری صعودی داشته باشد. چون همزمان با ادامه نیافتنش، شخصیت‌های آن همواره در ناخودآگاه ما بیشتر تعریف می‌شوند و جا می‌افتند. و فرآیند شخصیت‌پردازی به قدری قدرتمند انجام شده، که فراموش کردن آن‌ها و خاطراتشان غیر ممکن است.
و این گونه است که زندگی ما، بخش عظیمی از کودکی ما، دنیاهای فانتزی و ذهنی ما به دیزنی و پیکسار، مدیون است.

imdb
نظرات (۴)