pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost I love you, brother
محدثه
قرار بود که در این ستون، فعلن، از gretest hits بگوییم و لذت لحظه‌های به‌یادماندنی لاست را دوباره به یاد آوریم. بنجامین لاینس چنان عزیز بود که نشد به نامش شروع نکرد و از او ننوشت و ادامه داد. برای من، لااقل یکی دیگر در لاست آنقدر عزیز هست که دلم بخواهد پیش از نوشتن از «لحظه‌های به‌یادماندنی» از او بنویسم. بقیه‌ی gretest hits باشد برای شماره‌ی بعد، فعلن وقت نوشتن از «دزموند دیوید هیوم» است.

در حوزه‌های مختلف علایق هر آدم، همیشه یکی هست که می‌شود خدا. یکی که لزومن بهترین‌ و کامل‌ترین و مهم‌ترین نیست، ولی قطعن و حتمن شخصی‌ترین است و نزدیک‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین و احتمالن تأثیرگذارترین. این «یکی» برای من در بین نویسنده‌ها، یوساست و به این «یکی»‌های خودم در هر حوزه‌ می‌گویم «یوسا»ی آن‌جا. مثلن یوسای رمان‌ها می‌شود «گفت‌وگو درکاتدرال» یا «شب مادر» یا «آزاده خانم»، یوسای درس‌ زندگی می‌شود «چنین گفت زرتشت»، یوسای شاعرها می‌شود رضا براهنی، یوسای فیلم‌ها می‌شود «مالهالند درایو» یا «آبی»، یوسای خواننده‌ها می‌شود «لئونارد کوهن»، یوسای هنرپیشه‌ها می‌شود «آل پاچینو»، یوسای آهنگسازها می‌شود «یان تیرسن»، یوسای شخصیت‌های کارتونی می‌شود «اریک کارتمن»، یوسای عاشقی‌کردن می‌شود «آملی پولن»، یوسای عطرها می‌شود «استی‌لادر پلژر»، یوسای غذاها می‌شود «اسکالپ گوشت زرچ»، یوسای میوه‌ها می‌شود آلبالو، یوسای قاقالی‌لی‌ها می‌شود m&m... خلاصه که از حالا تا فردا صبح می‌شود یوسا نام برد، درزمینه‌های باربط و بی‌ربط.
همه‌ی مقدمات برای گفتن این بود که یوسای عشق برای من «دزموند» است، جایگاهی که تا پیش از او به پرنس میشکین تعلق داشت و هیچوقت فکر نمی‌کردم که کسی بهتر از داستایفسکی بتواند نمونه‌ی تمام و کمال موجودی را که ممکن است عاشقش شوم، نشانم دهد. دزموند هم مثل خیلی چیزهای دیگر لاست برای من یک غافلگیری بود، یک پدیده‌ی شگفت‌انگیز، یک هدیه، یک شاهکار...

دقیقن برعکس بن، تقریبن از همان ابتدای حضور دزموند می‌شود حدس زد که این آدم قرار است یکی از دوست‌داشتنی‌های لاست باشد. از همان‌جا که دارند با جک در ورزشگاه می‌دوند. اصلن انگار قرار است که در همان چند دقیقه، حضور دل‌نشین دزموند و چهره‌ی معصوم و مهربان و تأثیرگذارش و صدای دل‌نشین‌اش و لهجه‌ی فوق‌العاده شیرین اسکاتلندی‌اش و نگاه‌های درخشان و پراعتمادش، راهی باقی نگذارند جز اینکه به او علاقه‌مند شویم. عکس‌العمل‌های دزموند وقتی در شرایط پرتنش قرار می‌گیرد، مدل پریشان‌شدنش و تند‌حرف‌زدنش و تکیه‌کلام‌های منحصربه‌فردش واقعن دیدنی‌ست. من عاشق جایی هستم که جک پیچ‌و‌مهره‌هایش را می‌گیرد و تهدیدش می‌کند تا داستان اعداد را برایش تعریف کند و شروع می‌کند به تعریف‌کردن داستان به شیوه‌ی دزموندی، مخصوصن آن آخرش که می‌گوید the end! یا وقتی در جواب جک که با لحن تمسخرآمیز می‌پرسد توی خر هیچوقت فکر نکردی که داستان برعکس باشد و شاید تو سوژه‌ی آزمایش باشی، می‌گوید every single day. حضور دزموند در سه قسمت اول آنقدر تأثیرگذار هست که وقتی دوباره در پایان فصل ۲ با قایق به جزیره برمی‌گردد، با دیدنش لبخند بزنیم و از حضور دوباره‌اش خوشحال شویم.
دزموند که برمی‌گردد، انگار دیگر دزموند سابق نیست. تبدیل شده به آدمی که دقیقن همه‌چیزش را از دست داده، و انگار دیگر هیچوقت قرار نیست شیشه‌ی الکل را از دستش زمین بگذارد. موضوع «جدال شک و ایمان» در لاست برای من بخش چندان جذابی نیست، جز وقتی که سوژه‌اش دزموند باشد. اصلن بخش عمده‌ای از جذابیت شخصیت دزموند، آرامش عجیبش در سایه‌ی عشق و ایمان، و از‌هم‌پاشیدنش به‌محض قرارگرفتن درمقابل کمترین عدم قطعیت است، همان که همه ناجوانمردانه به آن cowardiness می‌گویند.
دزموند به‌وضوح شخصیت بسیار محبوبی برای نویسنده‌هاست. نماینده‌ی خوبی اجتناب‌ناپذیر و بی‌ادعا، صداقت معصومانه، ایثار و گذشت برای هر چیز کوچک و بزرگ، عاشق‌شدن و عاشق‌ماندن تا پایان دنیا... هر اپیزودی از لاست که به دزموند می‌پردازد عملن یکی از بهترین‌هاست. گذشته‌ی دزموند کم‌نظیر پرداخت شده. به‌هم‌زدن ازدواجش که به‌وضوح داستان کی‌یرکه‌گور را به ذهن می‌آورد، داستان راهب‌شدن و اخراجش از دیر، عشق منحصربه‌فرد او و پنی، تصمیمش برای solo race دور دنیا، کتاب our mutual friend که برای قبل از مرگش نخوانده باقی گذاشته، هر کدام به‌تنهایی برای تبدیلش به یک شخصیت استثنایی کافی‌ست. دز هم مانند بسیاری از لاستی‌های دیگر، و شاید بیش از همه‌ی آن‌ها، بی آن‌که بداند و بخواهد با آمدن به جزیره به‌کل تبدیل به آدم مهمی شد. آدمی که نجات دنیا هر 108 دقیقه یک‌بار عملن بر عهده‌ی او بود، و نهایتن هم او بود که با ذکر معروفش، "I love you penny"، جهان را از نابودی نجات داد. ولی بخش عمده‌ی قهرمانی‌های دزموند عملن بعد از آن شروع شد، از جایی که flashهای آینده را می‌دید و تا زمانی‌ که معلوم نشده بود دلیل آن‌ها چیست، و حتی بعد از آن، هواداران لاست به او لقب des the prophet داده بودند، لقبی که با وجود همه‌ی شک‌ها و ترس‌ها و ضعف‌ها، به‌خاطر چهره‌ی مسیح‌وار و رنج‌ها و تنهایی غریبانه‌اش شدیدن به او می‌آمد. فصل ۳ فصل قهرمانی دزموند بود، قدیس جذاب دوست‌داشتنی ازجان‌گذشته‌، نمونه‌ی اریجینال و درست‌وحسابی از موجودی که در فیلم‌های دفاع مقدس، انواع حال‌به‌همزن‌شان را هزاران بار تماشا کرده‌ایم...
با مرگ چارلی، پرونده‌ی قهرمانی‌های دزموند هم انگار بسته شد. دزموند در فصل ۴ تقریبن دیگر حضور نداشت تا اپیزود طوفانی ۵، اپیزودی که می‌شود لاست را به دو بخش قبل و بعد از آن تقسیم کرد.اپیزودی که شوک‌های پی‌در پی‌اش مجال نفس‌کشیدن نمی‌داد، معلوم نبود باید سعی کنی مفهوم time travel و constant را درک کنی، یا نگران حال دزموند باشی که لحظه‌به‌لحظه وضعیتش نگران‌کننده‌تر می‌شد... نگه‌داشتن داستان و فکر‌کردن هم که عملن غیرممکن بود، با آن‌همه هیجان مگر می‌شد لحظه‌ای درنگ کرد... تنها چیزی که یادم می‌آید این است که از جایی که بینی دزموند شروع به خونریزی کرد، بغض من هم شروع شد. فکرم دیگر کار نمی‌کرد و مطمئن بودم نویسنده‌ها برای اینکه هیچوقت یادمان نرود وقتی کسی در زمان معلق شود و لنگر نداشته باشد چه اتفاقی برایش می‌افتد، مثل الوییس و مینکاوسکی، یک short circuit هم به مغز دزموند می‌دهند. داشتم دیوانه می شدم وقتی پنی شماره تلفنش را نمی‌گفت، و قلبم توی دهنم بود رسمن، وقتی سعید شماره را گرفت و دزموند منتظر بود که پنی گوشی را بردارد. موسیقی آن قسمت، که تم موسیقی دزموند و پنی هم هست، رسمن دیوانه‌کننده بود، التماس می‌کردم که پنی گوشی را بردارد و اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شده بودند. حتی یادم هست که دعا می‌کردم و به‌طرز احمقانه‌ای از خدا می‌خواستم که اگر لازم است کل جزیره و آدم‌هایش را به هوا بفرستد، ولی پنی گوشی را بردارد و دزموند زنده بماند. وقتی موسیقی کمی اوج گرفت و پنی سرانجام گوشی را برداشت، دیگر رسمن داشتم زار زار گریه می‌کردم... این چند دقیقه واقعن دیوانه‌کننده بود، وحشتناک‌ترین صحنه‌ی لاست، جایی که معلوم نبود باید بخندی، گریه کنی، عصبانی باشی، خوشحال باشی... موسیقی رسمن دیگر روح آدم را نابود می‌کرد، وقتی دز با آن لحن آشنای همیشگی به پنی گفت I love you penny, I've always loved you... و من دیگر نمی‌دانم در چه حالی بودم. وقتی دزموند سرانجام سعید را به‌جا آورد، و همه چیز آرام شد، همچنان می‌لرزیدم...
اگر کمی باهوش بودی، باید از همین‌جا به یاد می داشتی که پنی در راه است، چیزی که من وسط همه‌ی هیاهو و هیجان فصل ۴ فراموشش کردم و عجیب نبود که در پایان آن‌همه شوک شدم، جایی که پنی سرانجام پیدایشان کرد و رمانتیک‌ترین صحنه‌ی لاست در چند دقیقه‌ی بعد از آن جلوی چشمان ناباورمان اتفاق افتاد...

بعضی وقت‌ها باورم نمی‌شود وقتی می‌بینم شدیدن نگرانم... نگران اینکه ویدمور، دزموند را پیدا کند، نگران اینکه بن، پنی را بکشد... مدام فکر می‌کنم مگر می‌شود این دو جانور قسم‌خورده در این چند ماه بیکار نشسته باشند... و دعا می‌کنم که خدا دز و پنی را از شرشان حفظ کند... و گاهی هم دعا می‌کنم برای خودم، که اگر نه به‌زودی، لااقل در پایان لاست من هم حالم بهتر شود!
نظرات (۸)