pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خربزه خربزه آب است
شایان جاهد
یادداشت زیر در بعضی ایده‌ها وام‌دار این نوشته است.

چند وقت پیش، کتابی را که یکی دو سال قبل خوانده‌ام، دست دوستی دیدم و متوجه شدم که تقریباً هیچ چیز از آن یادم نمانده است. آن روز یا فردایش، کتاب را از کتابخانه‌ام برداشتم و دست گرفتم. خوشبختانه ته هر فصل، خلاصه مطالب آن فصل آمده بود و من با نیم ساعت این طرف و آن طرف کردن کتاب، احساس کردم که دوباره محتوای آن به ذهنم برگشته است. این اتفاق که افتاد، با آسودگی خاطر کتاب را سر جایش گذاشتم.
کارها از نظر ما دو دسته است. دسته‌ی اول، کارهایی است که بعد از مدتی، می‌توانی به‌سادگی فراموششان کنی. برای اینکه دو روز بعد، واقعاً فرقی نمی‌کند که آن‌ها را انجام داده باشی یا نه. این که سر راه خانه یک لیوان آب‌طالبی بخوری یا نه، از این دسته است.
دسته‌ی دوم کارها، کارهایی است که وقتی انجام دادی، مشخصاً چیزی درباره‌ی تو فرق کرده است. چیزی که برای همیشه همان‌طور خواهد ماند. اگر تو توی کنکور ارشد قبول شوی، دیگر قبول شده‌ای. می‌توانی تصمیم بگیری که ثبت‌نام نکنی، اما در آن صورت هم توی کسی هستی که قبول شده و ثبت‌نام نکرده؛ یعنی قبول شدنت را نمی‌توانی عوض کنی. یا اگر چیزی توی یک مجله چاپ کنی، این اتفاقی است که افتاده. و بعد از این دیگر کسی هستی که یک مطلب توی مجله چاپ کرده است.
کتاب خواندن، علی‌القاعده از دسته‌ی دوم است. شما یا «دن کامیلو» را خوانده‌اید، یا نه. وقتی این کار را کردید، برای همیشه جزو دسته‌ای می‌شوید که آن را خوانده‌اند. برای همین بود که وقتی متوجه شدم چیزی از کتابی که حرفش را زدم یادم نیست، رفتم سراغش و با مرورش احساس آسودگی کردم.
می‌شود این نوشته را این‌طور ادامه داد که خیلی از کارهایی که ما از دسته‌ی دوم می‌دانیم -به عکس کتاب خواندن- ذاتاً چنین ویژگی‌ای ندارند. آن‌ها صرفاً به خاطر قواعد اجتماعی چنین جایگاهی پیدا کرده‌اند. کارهایی که بعداً می‌توانند جزو «رزومه»‌ی آدم حساب شوند معمولاً از این دسته‌اند. هرچند خیلی چیزها هم این طور نیست. خانه داشتن یا نداشتن، ذاتاً از دسته‌ی اول است هرچند از نظر اجتماعی هم دارای اهمیت است.
مسأله واقعاً این نیست که آیا کسی می‌تواند همه‌ی کارهای دسته‌ی دوم را که صرفاً ارزش اجتماعی دارند کنار بگذارد، یا نه. به نظر من نه کسی می‌تواند به طور کامل چنین کاری کند و نه اصلاً این مسأله دغدغه‌ی اصلی‌ام است. اگر واقع‌بین باشیم می‌بینیم که ما همه در زندگی ترکیبی از هر دو دسته کار را انجام می‌دهیم. کارهای لذت‌بخش آنی، تقریباً همیشه از دسته‌ی اول‌اند و ما هنگامی که مشغول این کارها هستیم، از زندگی لذت می‌بریم. سؤال من این است که پس چرا خیلی وقت‌ها احساس بدبختی می‌کنیم؟ چرا همیشه نمی‌رویم سراغ بعضی از این کارها تا به ما خوش بگذرد؟
ما می‌خواهیم وقتی به پشت سرمان نگاه می‌کنیم، مجموعه‌ای از کارهای دسته‌ی دوم را ببینیم. این طوری احساس می‌کنیم که زندگی‌مان به بطالت نگذشته است. وقتی هم این طور نباشد، حرف‌هایی مثل این می‌زنیم که دو سال گذشت این جایی، آخرش که چی؟ کجا را گرفتی؟ من نمی‌خواهم این طرز فکر و رفتار را تحقیر کنم. این مسأله ناشی از ضرورت است و آدم اگر کمی واقع‌گرایی داشته باشد، می‌داند که فقط توی سر نوجوان‌هایی که تازه «انجمن شاعران مرده» خوانده‌اند، کنار گذاشتن همه‌ی این‌ها و به هم زدن همه‌ی دنیا به وقوع می‌پیوندد.
من فکر می‌کنم که مشکل ما این است که تا وقتی مشغول کاری از دسته‌ی دوم نباشیم، به خودمان اجازه‌ی رفتن به سراغ کارهای دسته‌ی اول را نمی‌دهیم. برای مثال، وقتی ما در حال گذراندن درس‌های دوره‌ی لیسانس هستیم، می‌توانیم کتاب‌های مورد علاقه‌مان را بخوانیم، توی کتابفروشی دست دوم چرخ بزنیم، گاهی برویم تئاتر یا کافه و چیزهایی مثل این. اما وقتی فارغ‌التحصیل شدیم، دیگر چون بهانه‌ای نداریم، چون مشغول کار مهم‌تری، کاری از دسته‌ی دوم نیستیم، به خودمان اجازه نمی‌دهیم برویم آن جا و کارها را انجام دهیم. در حالی که احتمالاً وقت و پول این‌ها اجازه‌ی این را به ما می‌دهد.
ایراد کار به نظر من همین جاست. ما باید به خودمان اجازه بدهیم، کارهای لذت‌بخش دسته‌ی اول را انجام دهیم، بدون اینجا برای توجیهش وانمود کنیم مشغول کار مهم‌تری هستیم.
نظرات (۴)