pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا شادی برای آقای نویسنده
علی حسینی
1
نشسته بودیم، من و هدیش و آدا و چندتا آدم دوست‌داشتنی جدید، و داشتیم سیگار می‌کشیدیم و حرف می‌زدیم از هر جایی که دلمان می‌خواست و حالمان خوش بود که برایم اس‌ام‌اس آمد: «بالاخره یوسا نوبل برد»
نمی‌دانید و نمی‌توانید بفهمید که چه حالی شدم و آن موقع چند نفر را بغل کردم و با چه سرعتی پینک‌فلوید را که داشت برای خودش می‌خواند عوض کردم و یک آهنگ شاد - یادم نیست چی، از این سؤال‌ها از من نپرسید خواهشن :) - گذاشتم و همه را بلند کردم و گفتم اگر حالا نرقصیم پس کی باید برقصیم؟ و گفتم چیزی بهتر از همراه شدن با شادی آقای نویسنده هم هست مگر؟ و کسی هم اگر نبود آن‌جا می‌رفتم و چند نفر که یوسا را بفهمند درست و حسابی پپدا می‌کردم و با هم حرف می‌زدیم از سور بز، یا گفتگو در کاتدرال دوست‌داشتنی یا عیش مدام بی‌نظیر و جنگ آخرالزمان و مهم‌تر از همه از اعتبار دوباره‌ی نوبل.
چیزی نیست که از یوسای عزیز و بی‌نظیر نگفته باشند این روزها. پرونده‌ی نامزد شدنش برای ریاست جمهوری را همه دوباره کشیده‌اند بیرون و درباره‌اش حرف می‌زنند، چاپ سور بز تمام شده و گفتگو را ده‌تا ده‌تا سفارش می‌دهند کتابفروشی‌های خیابان انقلاب. حالا فرض کنیم بعضی‌ها این وسط سوار موج محبوبیت آقای نویسنده شوند و بدون این‌که یک کلمه از ادبیات آمریکای لاتین بدانند کتاب‌های یوسا را بخرند و بزنند زیر بغلشان و بگذارند گوشه‌ی کتابخانه. چیزی از بقیه کم می‌شود؟ شاید توی همین پروسه‌ی ببین-من-هم-یوسا-می‌خوانم کسی هم واقعن چیزی خواند و خوشش آمد.
تا همان شب برایم بیست و خرده‌ای اس‌ام‌اس رسید. رسول (آقای قفسه‌ی کتاب) نوشته بود: «بالاخره سور بز برپا شد و در جنگی که در آخرالزمان روی داد، با آقای نويسنده در کاتدرال گفتگو کرديم و سرانجام در آند مرگ را به چشم ديديم. تنها يک سؤال برايمان باقی ماند و آن اين که واقعاً چه کسی پالومينو مولرو را کشت؟»

2
به ده پانزده نفر اس‌ام‌اس زدم و نوشتم: «حالا که آقامون نوبل گرفته فردا عصر خونه‌ی من دعوتین. دیر نکنین و هر چیزی دم دستتون بود بیارین که من غذا درست نمی‌کنم»
به خانوم دال هم اس‌ام‌اس زدم. نزدیک یک ماه بود که خبری از هم نداشتیم و ماجرا جدی شده بود دیگر. یعنی خبری از رابطه‌ی مخفیانه‌ی بعد از کات کردن - وقتی با یکی دیگر شروع کرده‌ای اما هنوز همان قبلی را می‌خواهی و رابطه برایت هم شیرین می‌شود هم عذاب‌آور - نبود دیگر و داشتیم عادت می‌کردیم به نبودن و دور شدن تن‌ها. برایش نوشتم: «من دیگه جزء کسایی که عاشقشون هستی نیستم. ولی می‌دونم یوسا هنوز تو لیستت مونده. براش جشن گرفتم. فردا عصر.»

3
پارتی اول نبود که همه‌ی وقت به معرفی کردن این و آن بگذرد. دو سه سالی می‌شد که همه همدیگر را می‌شناختیم. هر کدام عادت‌های مستی و هزار چیز دیگر آن یکی را خیلی خوب می‌دانستیم و دیگر چیزی نبود که بشود پنهان کرد و کسی هم نمی‌خواست پنهان کند چیزی را. همین را می‌خواستیم از این رابطه. همین جمع غیرمعمولی و نامتوازن و دیوانه را.

آرشام دختری را که نمی‌شناختم‌اش و کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد و لیوانش را هر چند لحظه یک‌بار - انگار که فکرش کلن جای دیگری باشد - نزدیک دهانش می‌برد نشانم داد. گفت طرف مشغول ترجمه‌ی یکی از کتاب‌های یوساست که هنوز توی ایران چاپ نشده و حالا می گوید بعد از نوبل گرفتن یوسا دیگر رمقی برای ترجمه ندارد. گفت او را آورده تا مردم را ببیند و حالش جا بیاید.
رفتم کنار پنجره و پرسیدم حال دارد چند دقیقه بنشیند کنار من و هیچ حرفی نزند یا نه. خندید و گفت: «همه می خوان به زور از من حرف بکشن. تو اولین نفری هستی که اینو می‌گی» همان‌جا نشستیم و تکیه دادیم به دیوار. او دست‌هایش را دور زانو حلقه کرد و از من سیگار گرفت. بعد از آن همان‌طور که قول داده بود حرف نزد و من هم چیزی نگفتم. ساکت نشستیم و به هیاهوی بقیه گوش کردیم. هدیش پارچ آب را گرفته بود و دنبال آرشام می‌کرد. بقیه می‌خندیدند و حرف می‌زدند. ما ساکت بودیم اما هر دو می‌دانستیم اتفاقی در حال رخ دادن است. سن جفتمان بیشتر از این بود که هیجان زده باشیم و هر دو، خیلی آرام، داشتیم به لحظه‌ای فکر می‌کردیم که تن‌هامان به هم می‌رسند.
کسی زنگ آیفون را زد و کسی در را باز کرد. کسی جلوی در رفت و کس‌های دیگری اضافه شدند به او و کم‌کم همه‌چیز محوتر از قبل شد و دیگر چیزی نبود که من بتوانم ببینم یا بخواهم ببینم... دلم خواب می‌خواست... همان‌جا هم خوابیدم. برای چند دقیقه، کنار آن دختر و تکیه داده به دیوار.
بعد صورت خانوم دال را دیدم که لم داده بود روی کاناپه و رو به من می‌خندید. چشم‌های بازم را که دید آمد طرفم و گفت نزدیک یک ربع است که رسیده و توی این مدت من نفهمیده بودم که آمده. بعد دستش را رو به دختر دراز کرد و خندید و گفت: «شما دوست علی هستین؟ خوشبختم» صدای دختر به زور شنیده می‌شد. یا لااقل من بودم که این طور می‌شنیدم صدای‌اش را. گفت: «نه. من تازه امروز با علی آشنا شدم.»

4
یادتان هست سور بز را؟ جایی که اورانیا بالاخره ماجرا را تعریف می کند. آخرش می‌گوید: «تا مدت‌ها تنها چیزی که از کاخ ماهوگانی یادم مانده بود قالی آن بود. تمام سالن را پوشانده بود و نشان مملکت را با اندازه‌ای بسیار بزرگ رویش بافته بودند.» کسی نمی‌خندد به این حرف‌ها. آن جا هم جم نمی خورد کسی. نه عمه آدلینا، نه بقیه. حالا که چی؟ این‌که تنها چیزی که یاد من مانده همان کاناپه است. آخیش، همین را می‌خواستم بگویم.
نظرات (۱۰)