pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خون‌دماغ سرگرمی؟!
زهرا غمناک
چند بچه را تصور کنید که در یک مکان رسمی هستند و البته به زور رفته‌اند. حوصله‌شان هم تا حد مرگ سر رفته است. احتمالاً هم مامان-باباهایشان یک کاری دارند که این بدبخت‌ها را هم با خودشان برده‌اند. این کارها هم که می‌دانید، خیلی طول می‌کشد تا تمام شود (به لطف بوروکراسی و کاغذبازی) حالا این‌ها را در ذهنتان نگه دارید. به یک روزِ نحس بارانیِ مزخرف فکر کنید که بچه‌های دبستان از ترس این که خیس بشوند و سرما بخورند، مانده‌اند توی سالن مدرسه؛ یا حتی تصور کنید ناظم‌ها آن قدر خنگ هستند که نگذارند بچه‌ها در چنین روزی به حیاط بروند. این ها را هم در ذهنتان نگه دارید. موقعیت بعدی، مراسمی مانند عروسی است. بچه‌ها قاعدتاً نباید هیچ علاقه‌ای به چنین محیط خطرناک و دروغ‌پردازانه‌ای داشته باشند و قطعاً حوصله‌شان سر می‌رود. البته این از روی قاعده است، اگر بچه‌ای پیدا شود که از چنین جایی خوشش بیاید (آن هم زمانی که جلوی درِ تالار هیچ بادکنک‌فروشی نایستاده) بر خلاف قاعده عمل کرده است و ما به او کاری نداریم. خودش اگر عقل درست و حسابی داشت می‌فهمید خیر و صلاحش را. چند تا بچه را در نظر بیاورید که بهترین لباس‌هایشان را پوشیده‌اند و موهایشان را (معمولاً) ژل زده‌اند یا برس کشیده‌اند و سشوار؛ و یا درست کرده‌اند، و کسالت و نکبت از چشمانشان می‌بارد.

تمام این مکان‌ها یک نقطه‌ی اشتراک دارند که بعداً می گویم. اما جداً خب یک بچه چه‌طوری می‌تواند در چنین جاهایی خودش را سرگرم کند؟ تازه به این لیست می‌شود فرودگاه (برای بدرقه یا استقبال، یا چه بسا انتظار رفتن به سفر؛ اما واقعاً مکان عذاب‌آوری است با آن همه گلِ پلاسیده‌ی روی زمین)، بیمارستان (اتاق انتظار البته، همان جا که تلویزیون هم دارد و خیلی کم کارتون پخش می‌کند و همان‌جا که بچه‌ها منتظرند مامان-باباهایشان از عیادت فک و فامیلشان بیایند و هی چشمشان به کمپوت و آب‌میوه‌هایی می‌افتد که دستِ بقیه‌ی عیادت‌کنندگان است و بهانه می‌گیرند و نق می‌زنند)، هتل (افتضاح است آقا! با مامان-باباهایشان می‌روند سفر و فرضاً می‌روند هتل. بعد چه؟ مامان-باباها می‌خواهند حتماً در مسافرت هم خواب بعدازظهری‌شان را داشته باشند و صبح‌ها هم تا دیروقت بخوابند... تکلیف بچه این وسط چه می‌شود؟) و مسجد (فرضاً مراسم ختم یک نفر است و بچه‌ها جداً عذاب می‌کشند از بودن در جایی که صدای ناله و مویه از همه‌جایش می‌آید و آدم‌ها دماغشان آمده و صورتشان خیسِ اشک است؛ بدتر از همه مردی با صدای انکرالاصواتش از پشت بلندگو با صدای خیلی خیلی بلندتری ناله می‌کند، گریه می‌کند و دماغش را می‌کشد بالا.) را هم اضافه کرد.
این‌جا است که بحثی پیش می‌آید مبنی بر این که آدم چطور می‌تواند بدون آن که مامان-باباها را کلافه کند یا سرشان نق بزند، یک جوری سرِ خود را گرم کند.

من راهِ چاره‌اش را می‌دانم. یک بازیِ خیلی جالب و تا حدودی خشن که تمام نمی‌شود و ساعت‌ها می‌شود ادامه‌اش داد. ولی الآن اگر بخواهم بگویم مطلب خیلی طولانی می‌شود و از حوصله‌ی شما خارج؛ و چه بسا سردبیر محترم حسابی حالم را بگیرد. این را می‌گذارم برای شماره‌ی بعدیِ پرونده، الآن شما می‌توانید حدس‌هایتان را این‌جا بنویسید و به برنده، به قیدِ قرعه جایزه‌ای تعلق می‌گیرد. باور ندارید از سردبیر بپرسید؛ من به هر حال سرِ حرفِ خودم هستم...
نظرات (۸)