Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Bringing Out The Dead
حمیدرضا رفعت‌نژاد



«این داستان در نیویورک و در اوایل دهه‌ی 90 رخ می‌دهد.» (نخستین جمله‌ی فیلم)

به قول «استر»، نیویورک دیگر ایالتی از ایالات متحده‌ی آمریکا محسوب نمی‌شود، کاملا با همه جای آن فرق دارد، قبل از آن که بخواهد به آمریکا تعلق داشته باشد، متعلق به کل جهان است.
اما در «احیای مردگان»، نیویورک، پیش‌تر از آن که بخواهد متعلق به جهان باشد، جزئی اصلی و مفهومی کلیدی در ذهن اسکورسیزی است، که البته قابل تعمیم است. این جا نیویورک مفهومی کلی‌تر پیدا می‌کند که می‌توان آن را «شهر» نامید، به عنوان یک بستر مناسب برای شکل‌گیری «اجتماع»، که در این جا چون صحبت از نیویورک است می‌توان مفهوم «جامعه» را به جای اجتماع به کار برد.
فیلم می‌خواهد جنبه‌ای از جامعه را به نمایش بکشد، که دو ظرف متفاوت زمانی و مکانی می‌طلبد. شب و خیابان. چیزی که بخش اعظمی از فیلم را به خود اختصاص داده. فرانک راننده‌ی آمبولانس شیفت شب است، یعنی دائما در حال حرکت در خیابان است، آن هم در شب. چیزهایی می‌بیند که شاید در ظاهر روزانه‌ی نیویورک نمی‌توان آن‌ها را به وضوح دید. مواد فروش‌ها، خلافکارها، دزدها، فاحشه‌ها و .... این‌ ها همه در شب بیرون می‌آیند. و چهره‌ای دیگر از جامعه را نشان می‌دهند. و این دائما فرانک را اذیت می‌کند.

فرانک وظیفه‌ی نجات افراد بیمار و در حال مرگ را دارد، به شکل کلی‌تر می‌توان او را یک منجی یا مصلح در نظر گرفت، اما وضع جامعه به قدری وخیم است که او چندین ماه‌ است که حتی یک نفر را هم نتوانسته است نجات دهد. و این دائما او را آزار می‌دهد، می‌تواند صدای ارواح را حس کند، حضورشان را کاملا درک می‌کند به بیان دیگر دارای نیرویی خارق‌العاده است اما هیچ کاری از دستش ساخته نیست. به همین دلیل دچار بی‌خوابی می‌شود، اوضاع روحی‌اش به هم ریخته و مجبور است به الکل رو بیاورد. به شکلی که اگر نخورد، نمی‌تواند به کارش ادامه دهد. حتی هنگامی که می‌خواهد کمی فکرش را آزاد کند و کمی به آرامش برسد، وقتی قرص‌های مخدر را می‌خورد به جای آن که همه چیز را به راحتی فراموش کند، آن‌ها را دوباره در ذهنش مرور می‌کند و به یاد می‌آورد. کابوس می‌بیند، همان‌طور که قبل از خوردن قرص‌ها کابوس می‌دید.


ساختار روایی داستان فیلم، شباهت‌های زیادی با راننده‌ تاکسی دارد، حتی به شکلی عامدانه سعی شده این شباهت‌ها در بخش فنی و تکنیکی فیلم هم رعایت شود. اما تفاوت‌های مهمی میان تراویس بیکل و فرانک پیرس وجود دارد.
شباهت‌ها بیشتر از جهت شب‌کار بودن، نارضایتی ناشی از وضع موجود و نمایش نیویورک از پشت شیشه‌ی ماشین و چشم‌های تراویس و فرانک به عنوان ناظر خارجی که در پناه ماشینشان-در این‌جا آمبولانس و در آن جا تاکسی- که در میان شهر می‌چرخند و جنبه‌های پنهان شهر را می‌بینند.
اما تفاوت‌های عمده‌ای هم وجود دارد، این جا، وظیفه‌ی فرانک اصلاح و کمک است، در حالی که تراویس هیچ وظیفه‌ای در قبال جامعه‌اش ندارد، فرانک می‌خواهد از زیر مسئولیتش شانه خالی کند، در حالی که تراویس به شکل داوطلبانه این مسئولیت را به گردن می‌گیرد و تمام تبعاتش را می‌پذیرد.



فرانک قدرت خارق‌العاده دارد، از نظر روحی حالتی دارد که انگار می‌تواند بطن جامعه‌اش را حس کند و صدایش را بشنود در حالی که تراویس فاقد این امکانات است. تاکسی تراویس همواره پشت و پناهش است و مانند دژ محکمی او را از شهرش جدا می‌کند در حالی که فرانک از آمبولانسش بیزار است و حتی در یک پلان می‌بینیم که همکار فرانک با میله مشغول آسیب زدن به آمبولانسش است. فرانک هیچ‌کس را نتوانسته نجات دهد در حالی که تراویس بالاخره موفق می‌شود حداقل یک‌نفر را به طور کامل نجات دهد، حتی اگر به قیمت به خطر افتادن جان خودش تمام شود.
در حقیقت اوضاع از بعد راننده تاکسی، خیلی وخیم‌تر شده، نه تنها کسی قصد اصلاح ندارد، آن هم داوطلبانه، بلکه آن‌ها که بالاجبار این وظیفه را بر عهده دارند هم آن را پس می‌زنند. کاملا از محیطشان نا امیدند، هیچ راهی برای نجات و رستگاری نمی‌بینند. آن‌هایی هم که به ظاهر نجات می‌دهند، در واقع اصلا مریض نبوده‌اند که حال بخواهند نجات بیابند. اما هم‌چنان این آرزو در دل فرانک به عنوان آرمانی دست‌نیافتنی وجود دارد و دائما با آن درگیر است.
اگر تا قبل از آن، زنده ماندن به عنوان نجات تعریف می‌شود، سیر جامعه به جایی می‌رود که مرگ به عنوان راهی برای نجات و درمان جواب می‌دهد. نوئل دائما می‌خواهد که کسی او را بکشد، دوست ندارد حتی یک ثانیه‌ی دیگر زنده بماند، شیشه‌ی ماشین‌ها را خورد می‌کند، در ملاء عام اقدام به خودکشی می‌کند، آرام و قرار ندارد و باید حتما بمیرد و در پایان، هنگامی که همکار فرانک او را می‌کشد تازه نوئل به آرامش می‌رسد، روحش آزاد می‌شود و از جامعه‌اش او را برای همیشه جدا می‌کند.
یا برک، پیرمردی که عملا مرده بود و تنها به بهانه‌ی ترانه ای از فرانک سیناترا روحش مجددا در کالبدش برگشته بود، دائما از فرانک می‌خواهد که کارش را تمام کند. نمی‌خواهد به جای قبلی‌اش برگردد، مرگ را به همه‌ چیز ترجیح می‌دهد. و این چیزی است که در پایان فیلم، عذاب وجدان فرانک را نسبت به مرگ رز، پایان می‌بخشد، دیگر او را در خیابان‌ها نمی‌بیند، و آخرین باری که او را در خیالش ملاقات می‌کند، به او می‌گوید که تقصیر او نبوده. و این چیزی است که مری از زمان مریضی پدرش تا وقتی که فرانک کار او را تمام می‌کند، به آن می‌رسد. او هم نمی‌تواند تحمل کند که پدرش به این شکل دوباره به زندگی بازگردد و ترجیح می‌دهد که بمیرد. و به همین دلیل است که وقتی فرانک کودکی را در زایمان فوری نجات می‌دهد، از آن رضایت ندارد، و یا وقتی پیرمردی که قصد خودکشی داشت را نجات می‌دهند، فرانک دوباره از او درخواست می‌کند که خودکشی کند اما او می‌ترسد و فرانک از ترس او به خشم می‌آید.


البته در کنار این حرف، شاخه‌ی دیگری هم پدید می‌آید و به چالش کشیده می‌شود و آن هم رویکرد الهیاتی نسبت به امر مرگ و زندگی است. این که هر انسانی تا کجا و چرا حق زندگی دارد. تا جایی که خودش می‌خواهد یا تا حدی که خدا برایش تعیین کرده است. روح برک جدا شده‌بود، اما با اعجاز صدای سیناترا به زندگی برگشت، اما گویی نباید این اتفاق می‌افتاد و او خودش نمی‌خواست. اما تا آخرین لحظات در بیمارستان دوام آورده بود و نفس می‌کشید. این یکی از چالش‌های جدی در این مورد است که باز هم نمی‌توان جواب قاطعی را برایش یافت. از طرفی از نظر ارزشی، انسان نبایستی برای مرگ و زندگی‌اش تصمیم بگیرد، اما از طرفی دیگر آن‌چه بالاتر ذکر شد هم حقیقت دارد. جایی که باید به آن بازگردد و در آن به زندگی‌اش ادامه دهد، ارزش هیچ چیز را ندارد، پس از نظر دیگر مرگ بهترین گزینه است و نجات و احیا کاملا متدی پوسیده و مستهلک است و معنایش را از دست داده.




حرکات دوربین و بسیاری از قاب‌ها، نوعی پیشرفته‌تر و با کیفیت‌تر راننده تاکسی است، سکانس‌های نمایش خیابان‌های نیویورک در شب، با استفاده از بازتاب نور نئون‌ها در کف خیس خیابان، نمایش مینیمالیستی از اجزاء مختلف ماشین، از جمله نماهای بسته از آژیر و چراغ خطر و ... که شبیه نماهای بسته از آینه و انتهای تاکسی در راننده تاکسی است.
پلان ابتدایی فیلم به شدت شبیه قابی است که در ابتدای راننده تامسی شاهد آن هستیم. نماهای بدیع و جدیدی هم وجود دارد، از جمله چهره‌ی فرانک که سایه‌ی شیشه‌ی باران‌خورده‌ی آمبولانس روی آن افتاده، و یا نمایش برعکس خیابان، به شکلی که خط افق در عرض مستطیل قاب قرار می‌گیرد که جالب توجه است.
استفاده از نورهای فلورسنت و رنگ‌های متفاوت، فضای شب نیویورک را به خوبی منتقل می‌کند، خصوصا بازتاب آن‌ها روی صورت فرانک در ابتدای فیلم. در تمام طول فیلم، رنگ‌های سفید بازتاب و شفافیتی دو چندان دارند. خصوصا هنگامی که لباس سفید فرانک و همکارانش زیر نورهای موضعی قرار می‌گیرند. که همچنان حالتی روحانی به آن‌ها می‌بخشد.
تدوین شونمیکر از همان ابتدا با ریتم موسیقی ون موریسون همراه است، تدوین ضرباهنگ‌دار در تمام طول فیلم، کات‌های پیاپی و استفاده از فست موشن‌ها ، حس اضطراب و حساسیت کار آن‌ها را منتقل می‌کند. دیزالو دو پلان، در حال پن با سرعت مساوی به طرزی که بیننده در درجه‌ی اول متوجه تغییر پلان نمی‌شود، از ویژگی‌های خلاق تدوین فیلم است.
نیک کیج بازی قابل و قبول خوبی ارائه می‌دهد، نریشن ابتدایی فیلم و دیالوگ‌های شریدر، کاملا یادآور راننده تاکسی و جمله‌های تراویس است. با این تفاوت که در احیای مردگان، کمی بار کمیک وجود دارد که در راننده تاکسی اصلا شاهدش نیستیم، بازی جان گودمن و وجود کارکتر پلیس در بیمارستان به نام گریس، کمی بعد طنز را در فیلم تقویت می‌کند.
احیای مردگان، روایتی ناامیدانه از جامعه‌، به زبان اسکورسیزی است، که از نظر فرم و تکنیک کارگردانی هیچ کم و کاستی ندارد. به نوعی بازسازی راننده تاکسی و تکرار همکاری اسکورسیزی-شریدر است که این‌ بار زبانش لحنی متفاوت نسبت به راننده تاکسی دارد، با وجود این که خیلی از جملاتشان، از کلماتی واحد تشکیل شده‌اند. اما متاسفانه در کارنامه‌ی اسکورسیزی، مانند «سلطان کمدی» یا «دیروقت»، کمی مهجور مانده.

imdb
نظرات (۷)