pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا وقتی این تفاوت‌ها باعث خیلی چیزها می‌شود و تو نمی‌دانی این خوب است یا بد یا هر چی
علی حسینی
من اصولن آدم لانگ‌دیستنس حالا-که-از-دستت-در-رفته نبودم. نه که نبودم ها... اصلن آدمی که تا حالا آب ندیده از کجا بداند شناگر خوبی است یا نه؟ خلاصه این طوری شد که الآن هست. یعنی آن آقاهه‌ی دوست‌داشتنی... اصلن بگذار این طور بگویم که یک وقتی بود که نه آقاهه‌ی دوست‌داشتنی‌ای وجود داشت نه رابطه‌ای نه پارتنری نه... نه اصلن این طوری هم نه. بگذار این طور بگویم که من آدم عاشقی کردن نبودم، شاید هم بودم... این طوری هم نه. دلم می‌خواهد این طوری بگویم: [...] (دو نخطه دی)
یادم می‌آید آن موقع‌ها که اتفاق تنانه‌ای بین من و «عین» نیفتاده بود هنوز، یوزر و پسوورد این‌جا را داد به من. آن موقع چیز زیادی از هم نمی‌دانستیم. من نمی‌دانستم چه شکلی می‌شود موقع مست کردن یا عادت دارد سیگار را کجای دو انگشتش بگذارد، بعد از عاشقانه‌ترین حرف‌ها دلش سکوت می‌خواهد یا بغل، اصلن چه می‌دانم، هیچ چیزی نمی‌دانستم. فقط می‌خواستم‌ش (می‌خواست‌ام؟). نه این که عاشق‌ش شده باشم. یک حس دیگری بود که تا توی رابطه نباشی درکش نمی‌کنی. به قول عاطفه بعضی‌ها آن موقع هم نمی‌فهمند، مثل عین.

گفتم شاید بردارم هر چی از دهنم درآمد به جایت بنویسم. دلم دیوانه‌بازی می‌خواست. دلم نمی‌خواست بغلم کند و بگوید هانی تو هر چی بنویسی بهترینه. نه، دلم این‌ها را نمی‌خواست. چند بار، نه دزدکی، طوری که خودش بفهمد، رفتم سراغ کامپیوتر. وقتی داشت اصلاح می‌کرد یا روی تخت ولو شده بود هیچ چیزی نمی‌گفت. وقتی لوده‌بازی‌اش تمام شده بود و از بس هر دو خندیده بودیم و پخش شده بودیم کف اتاق هیچ کداممان حوصله‌ی هیچ کاری نداشتیم. (بهترین توصیفش همین است. ما آن روزها کلن پخش بودیم.) هیچ چیزی ننوشتم به جایش. نمی‌خواستم از خودم نشانه بگذارم. وقتی شعرم را گذاشت این‌جا سه چهار روز پشت سر هم دعوا کردیم و دعوا مثل همیشه بهترین راهی بود که می‌شد عین را از حصاری که دور خودش کشیده بود بیارد بیرون.

به نظر من (و عین هم از یک روز به بعد با نظرم موافق شد و حتا همین‌جا هم نوشت‌ش) خیانت جزء ذاتی هر رابطه است. نمی‌دانم هنوز هم این‌جا خواهد نوشت یا نه. دوست دارم فکر کنم می‌نویسد هنوز. حالا یا مثل همیشه سه‌ی نصفه‌شب با مدام از صندلی بلندشدن‌هاش و جلوی تراس رفتن‌هاش و سیگار کشیدن‌هاش و غرغرهای من که دیگر در کار نیست، یا هر ساعت دیگر، هر پوزیش دیگر. خودش می‌داند که بهتر بود ماجرا این‌طوری تمام شود (حالا واقعن تمام شده؟) و خودش گفت هر بار خواستم می‌توانم این‌جا بنویسم. شاید یک رابطه‌ی جدیدی درست شد. یک پارتنر اینترنتی که با همه‌ی پارتنرها فرق دارد. مثل همیشه.
نظرات (۸)