Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نجات‌یافتگان این دغل دوستان
مصطفی اوصانلوی
به نام خدا

امروز که از کنار مرد جوانی که چهره‌ی زیبا و زرنگی هم داشت رد می‌شدم، با لبخندی رو به من گفت: قربت یوم الحرب برادر! من در آن لحظه چیزی نتوانستم بگویم. او دستی به شانه‌ام زد و رفت و من از فکر پیراهن سفید و محاسنش بیرون نیامدم. حس عجیبی به من دست داده بود. یک جور حس روحانی خاص. به اولین مسجدی که رسیدم گفتم دعا و نیایش کنم بلکن این راز بر من مکشوف شود. در مسجد بسته بود.

من صرفاً یک بنده‌ی عادی خدا هستم شما این را می‌دانید و بسیاری دیگر که هم که به توانایی‌های ویژه‌ی من آگاهی دارند با من در این هم‌عقیده‌اند. اما می‌خواهم امروز شما را با درویشی آشنا کنم که از بندگان عادی خدا است ولی توانایی‌های ویژه‌ای دارد که او را از بندگان عادی خدا جدا می‌کند. من این داستان را از جوانی شنیدم که سابقه‌ی کارهای آن‌چنانی هم با دخترکان داشت و در مراسم و میهمانی‌های مختلط به انواع لهب و لعو آشنا و آلوده شده بود. در شماره‌ی پیش که نوشتم «قربت یوم الحرب» دوستان فکر کردند که جنگ ما صرفاً یک فیزیکی است. در حالی که دشمن از کودتای نرم تا موشک نرم در چنته دارد و قصد دارد تا قلوب جوانان ما را از آن خود کند. من با خودم گفتم در این حال نباید میدان گسترش فرهنگ درویشی را خالی کنم.



با دوستی از دوستان دخترم در خیابان ولیعصر پیاده می‌رفتیم و دنبال دفتری می‌گشتیم تا مردی را ببینیم که زیدم اعتقاد داشت درویش بزرگی است و باید توسط او صیغه شویم. لازم به ذکر است که هرچند در گذشته من با انسان‌های زیادی ارتباط داشتم اما این دختر با ملاحت و حجب و وقار خود مثل صدفی بود که من در جستجوی مروارید درون آن داشتم دیوانه می‌شدم. بالاخره دفتر او را پیدا کردیم و این عجیب بود چون در آدرسی که در دستان ظریف و باوقار و حاکم آن دختر بود تنها یک کلمه نوشته شده بود: ولیعصر. هنوز درست پشت در جاگیر نشده بودیم که در باز شد و ما توسط یکی از شاگردان آن درویش که دختر خوش‌برورویی بود وارد دفتر شدیم. از همان ابتدا فضای روحانی آن دفتر من را گرفت. دخترکان زیادی آن‌جا بودند که همه با تعجب به من و با اشتیاق به مردی با ریش انبوه که در انتهای هال بزرگ دفتر روی چهارپایه‌ای به صورتی چهارزانو نشسته بود نگاه می‌کردند. دختری که تا پیش از بازشدن در می‌شناختم ناگهان چنان به ریش‌های کثیف آن مرد نگاه می‌کرد که انگاری می‌خواهد آن را در بر بگیرد. او به من گفت تمام این دختران را درویش به راه آورده و نفس او حق است. بسیاری از دخترانی که آن‌جا بودند هم حق بودند. درویش حرف‌هایی زد راجع به این‌که باید خوب باشیم و علائق جنسی جزو واجبات زندگی‌ست و ما باید صیغه کنیم و این حرف‌ها. در این حین یکی از همان خانم‌های به‌راه‌آمده با من آشنا شد و دوتایی از دفتر خارج شدیم و دختری که پیش از این به من ابراز علاقه می‌کرد را با ریش‌های درویش تنها گذاشتیم. در راه به سخنان آن درویش فکر کردم و دیدم پر بیراه نمی‌گوید. پس تنهایی تاکسی‌ای به مقصد منزل گرفتم و تاکنون به راه آورده شدم و گناه نمی‌کنم.
درسی که از این واقعه می‌گیریم چیست؟
چه چیزی باعث به راه آورده شدن پسر شد؟
درویش واقعی چه کسی بود؟
درویش واقعی کیست؟
اینها سؤالاتی است که پس از متن‌های پیشین انتظار جواب را از شما دارم.



نظرات (۱۳)