pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نوح؛ جامانده از کشتی تراژدی؛ گفتار و نوشتار
محمّد میرزاعلی
... قریب به اتّفاقِ ما، برای یک بار هم که شده‌باشد، نشده از بیانیه‌ای/ نامه‌ای/ نوشته‌ای از سروش عمیقاً مسرور نشده‌باشیم. شاید بهتر است بگوئیم جگرمان از این سجع‌ها و کنایات و استعارات (که گاه، بغض فروخورده‌مان بودند) به شکل ناباورانه‌ای خنک شده‌است. با این وجود این جادویِ واژگان گاهی به سمتِ اشخاص دوست‌داشتنی‌مان هم روانه شده‌اند؛ آن‌موقع البته خیلی خوش‌حال نبوده‌ایم. مثلاً اگر از سمپات‌های طباطبائی باشید، بعدِ آن جوابیه، لابد حسّ طرف‌داری را دارید که تیم مورد علاقه‌اش «گلِ سال» را خورده‌باشد. [نه می‌توانید از این‌که تیم‌تان عقب افتاده ناراحت نباشید، نه می‌توانید زیبائی گل (یا احیاناً لذّت‌تان از آن) را انکار کنید] امّا آیا یادداشتی که قرار است روشن‌فکری را در ترازوی نقد بگذارد، می‌تواند لب به ستایش/ مذمّتِ احساسی کسی بگشاید؟ مسلّماً نه. روشن‌فکری را نمی‌توان با تاریک‌اندیشی ِ حبّ و بغض آلود.
×

سروش در نوشته‌های‌اش، به خود رلِ زاهدِ زاویه‌گزیده‌ای را می‌دهد که اگر کسی ذنب ِ لایغفر ِ «نقدِ سروش» را مرتکب شد -که معمولاً هم، نقدهائی خارج از اسلوب، و مغرضانه‌اند-، با آهِ عارفانه‌اش، آتش در خرمن آن «ناشسته‌روی» بزند و آخرالزّمانی ترسیم کند چنین هایل. (دیگِ غيرت بجوشد/ جامه‌ی صبر بدرد و...)؛ در جواب به مراد فرهادپور (۱) می‌نویسد: «... اوست که به قول جوان‌ها، «به من گیر می‌دهد» و حمله بر منِ درویشِ یک‌قبا می‌آورد و پا در کفش من می‌کند...» و تازه چند خط بعد، سطر ِ جالبی بر سطور پیشین می‌افزاید که: «...به منزله‌ی طبابتی فرهنگی این قطعه‌ی کوتاه را می‌نویسم».
دکتر سروش (به عنوانِ نماینده‌ای از جامعه‌ی روشنفکری)، گاه، آداب نقد را که هیچ، حتّا آدابِ ساده‌ی محاوراتِ یومیّه را رعایت نمی‌کند؛ در جواب به سخنانِ محمود دولت‌آبادی -که در در یک تجمّع انتخاباتی ایراد شده‌بود- (و اتّهاماتِ مسبوق، علیه سروش در باب انقلاب فرهنگی را در بر داشت)، جوابیه‌اش (۲) را چنین آغاز می‌کند: «... به جست‌وجو برآمدم که قصّه چیست و محمود دولت‌آباد کیست؟ خبر آوردند خفته‌ای‌ست در غاری نزدیکِ دولت‌آباد که پس از سی سال، ناگهان بی‌خواب شده و دست‌ورونشسته به پشتِ ميز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمّی به نام عبدالکريم سروش سخن رانده...».
×××

مقصودِ اصلی نگارنده از این نوشتار: آیا می‌توان نوشتار و گفتار (speech) را امری جدا از کنش‌های آدمی (acts) فرض کرد؟ می‌توان گفت که: «فلانی آدم ِ بااخلاقی‌ست، امّا خب زبانِ تند و تیزی [بخوانید بی‌ادبی] دارد.»؟ این سؤالی‌ست که نباید در «نه» گفتن به آن، تردیدی به خود راه داد. از طرفی آیا یک روشن‌فکر ذاتاً و ماهیتاً می‌تواند از زبانی بی‌آداب بهره ببرد؟ (= از مرزهای ادب تعدّی کند؟) جواب این‌یکی هم «نه» است. ناسزاگفتن و فحش بارِ دیگری کردن، در همه‌ی ممالک دنیا، سلاحی‌ست علیهِ روشن‌فکران، نه در دستِ روشن‌فکران؛ روشن‌فکر است که داغ ِ تکفیر و تفسیق را به تن می‌بیند (در بلادِ سنّتی) و یک اپوزیسیونِ بی‌رسانه است (در بلادِ متجدّد)؛ «هر کاو نظری دارد با یار کمان‌ابرو / باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها». فی‌الجمله، هم‌دردی با زخم این «پیکان‌ها» را نباید با بی‌راهه‌ی مفروض‌دانستن ِ حقّ کمان‌داری برای روشنفکران خلط کرد و اشتباه گرفت.
×

اگر لحن این نوشته، عدّه‌ای را دچار این شبهه کرده باشد که «این بابا که گفت نوشته‌اش قرار است از حبّ و بغض به‌دور باشد!»، در جواب می‌گویم که بله. نمی‌توانید جائی از این نوشته را نشان بدهید که که مصداقی از توهین یا افترا باشد؛ اگر هم به‌نظر آمده که راقم ِ این سطور دل پُری از دو نفری که ذکرشان رفت داشته و کینه‌ورزانه دست‌به‌قلم شده، در جواب می‌گویم تنها دلیلی که نویسنده این دو نفر را از میان خیل روشنفکرانِ ایرانی انتخاب کرده، اتّفاقاً علاقه‌ی شخصی‌اش به هر دو ست. امّا به قول ابوالفضل بیهقی ِ دبیر، «چون دوستی زشت کند؛ چه چاره از بازگفتن؟»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. هفته‌نامه‌ی شهروندِ امروز/ شماره‌ی ۵اُم ِ آبان ۱۳۸۷/ صفحه‌ی ۴۸/ عبدالکریم سروش/ «حضور بی‌رحم تیشه‌ی تخریب»
۲. سایتِ شخصی دکتر سروش/ «از دولت احمدی تا دولت محمودی»
نظرات (۱۰)