pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
زمین رنج‌های دنیا - دو
علیرضا زارعی
یکی از شعرهای کتاب «سوختن در آب، غرق شدن در آتش» (چارلز بوکفسکی، ترجمه‌ی پیمان خاکسار، نشر چشمه) این است:
خوب‌ترین آدم‌ها بیشتر به دست خودشان می‌میرند
فقط برای این‌که از بقیه فرار کنند
و آن‌ها که باقی می‌مانند
هیچ‌وقت درست درک نمی‌کنند
که چرا کسی
باید از دست آن‌ها فرار کند

چند سال پیش ساندویچی هایدا خیلی معروف و پرطرفدار شد و در همان دوران رستوران‌های مشابهی با اسم‌های هایداک، هایدار، هایدای و... افتتاح شدند. تابلوهای همه‌ی آن‌ها قرمز و زرد بود و بیشترین شباهت ممکن به هایدای اصلی را داشت. بیشتر این ساندویچی‌ها هنوز هم وجود دارند و اکثراً هم خلوتند. بعضی از مردم با دیدن صندلی‌های فرفرورژه‌ی خالی و مهتابی سفیدی که برای جلب مشتری جلوی در زده شده اذیت می‌شوند. احتمالاً این احساس دوام زیادی ندارد. بدبختی‌های خیلی بزرگ‌تر و عمیق‌تری برای کل مردم دنیا وجود دارد و یک مغازه‌ی تقلیدی خلوت نباید تاثیر زیادی روی حال و اوضاع آدم بگذارد. اما در این‌جا قضیه‌ی مهم، تصور کردن کل فعالیت‌ها برای راه‌اندازی رستوران است. از همان زمانی که تصمیم گرفته‌اند همه چیز را شبیه مجموعه رستوران‌های هایدا کنند تا وقتی تابلو ورودی را سفارش داده‌اند و اسم مغازه‌شان را روی یخچال حک کرده‌اند و... مردمی که این‌ها را تصور می‌کنند، احتمالاً بیشتر ناراحت خواهند شد. این یکی از صدها موقعیتی است که هر روز در آن قرار می‌گیریم. می‌شود به بیشتر موقعیت‌های روزانه از این منظر نگاه کرد.
دیدن دختر و پسری که توی تاکسی نشسته‌اند و حرف‌های بامزه می‌زنند و می‌خندند یا گروه دخترهای دبیرستانی که تازه از مدرسه تعطیل شده‌اند و سعی می‌کنند هر جور که شده جلب توجه کنند یا مجری تلویزیون که با بیننده‌ای تماس گرفته و سعی می‌کند حرفی برای زدن پیدا کند، همگی یک احساس را ایجاد می‌کنند. توضیح این احساس سخت است و مثال‌های بیشتر، معمولاً نگاه از بالا را به همراه دارد. اما گروه‌بندی خاصی وجود ندارد و نگاه از بالا هم خیلی مطرح نیست. بهترین آدم‌ها لزوماً کسانی نیستند که دنیا را غیرقابل تحمل می‌دانند و اگر هم کسی مانند آن‌ها فکر کرد وارد گروه جالب و مهیجی نشده. اکثر اوقات، تجربه‌ی غیرمستقیم این احساس‌ها لذت‌بخش است، (مثلاً خواندن حرف‌های هولدن کالفیلد یا شخصیت‌هایی در همین مایه) اما تجربه‌ی مستقیمشان موفق و لذت‌بخش نیست.
اگر از من بپرسند چرا از اوضاع دنیا ناراضی هستی نمی‌توانم جواب قانع‌کننده‌ای بدهم. احتمالاً شروع می‌کنم به آوردن همین مثال‌ها و تا جایی که بتوان مثال‌ها را ادامه می‌دهم، تا بالاخره یک نکته‌ی مشترک در همه‌ی آن‌ها پیدا شود. این نکته‌ی مشترک، همان احساسی است که با دیدن مغازه‌ی خلوتی که خیلی هم پر زرق و برق تزیین شده یا پیرمردی که سعی می‌کند روحیه‌اش را نبازد و با همه شوخی کند و یا خیلی موارد دیگر ایجاد می‌شود.
نظرات (۹)