pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مهمان شب‌ها و رو‌زهای ما
مهمان
من بابک هستم، بابک زمانی. نیازی نمی‌بینم بیشتر ازین در مورد خودم بگویم. مثل همه‌ی جوان‌های دیگر هستم با همان سلیقه‌ها و افکار و رفتار که همه می‌دانند. این هم یک نامه نیست، داستانی است واقعی اما کمی سخت باورپذیر. تا به حال نامه زیاد نوشته‌ام. نامه‌هایی به سبک آژانس شیشه‌ای که می‌گفت: «فاظمه! فاظمه‌ی عزیزم» و بعد خط می‌زد، اما آن‌ها جملگی برآمده از تخیلاتم بود و این بار داستان زندگی‌ام را می‌خواهم بنویسم، شاید هم زندگی همه را.

حقیقت این است که حدود 11 سال بعد دختر من به دنیا خواهد آمد. دخترم ژاله اول تیرماه 1400 متولد خواهد شد: 1/4/1400. البته کلی برنامه‌ریزی خواهم کرد تا تاریخ تولدش این‌قدر رند شود. دختر قشنگی خواهد بود، با چشمانی باریک و موهایی روشن و طلایی‌رنگ. همه خواهند گفت به من شبیه است اما خودشان نیز می‌دانند که سخت در اشتباهند. به هرحال دخترم را خیلی دوست خواهم داشت. او هم همین‌طور و همیشه به خاطر تاریخ تولدش از من تشکر خواهد کرد. دختر با هوش و ذکاوتی خواهد بود به زعم من، اما مطمئن نیستم دیگران هم همین نظر را داشته باشند. درس‌هایش را خوب خواهد خواند و به راحتی به دانشگاه خواهد رفت. تا جایی که یادم می‌آید خیلی تلاش خواهم کرد که دختر با ادب و فهیمی شود و همین طور هم خواهد شد. از همان کودکی کتاب‌هایی خواهد خواند که من در دبیرستان هم درکشان نمی‌کردم. به او افتخار خواهم کرد. به موسیقی کلاسیک علاقه ی زیادی خواهد داشت به ویژه به بتهوون و برامس. خیلی سعی خواهم کرد چیزهایی که دوست داشتم و به آنها نرسیدم را دوست داشته باشد و دنبال کند مثل نقاشی یا مثلا شنا، همیشه فکر می‌کنم فرزند من شناگری ماهر و بین‌المللی خواهد شد، اما در نهایت دختر عزیزم رشته‌ی معماری را انتخاب خواهد کرد و البته در آن موفق هم خواهد بود. در 20 سالگی ازدواج خواهد کرد، با عادل. عادل متولد 1399 خواهد بود: 5/7/1399، اگر دو ماه و 4 روز دیرتر به دنیا بیاید تاریخ تولد او هم رند خواهد بود. پدر عادل نظامی است. من زیاد در این باره کنجکاوی نخواهم کرد. همین قدر که در تحقیقاتم خواهم فهمید آدم‌های معقولی هستند برای ازدواج آن‌ها کافی است. خیلی زودتر از آنچه نرمال است بچه دار خواهند شد فکر می کنم تقریبا 6 یا 7 ماه بعد و من از این بابت از عادل دلگیر خواهم بود که دختر ساده و فهیم مرا خام کرده است. به اعتقاد من ژاله در 21 سالگی هنوز آمادگی مادر شدن را ندارد اما خودش با من مخالف خواهد بود. بعدها که نوه‌ام را می‌بینم کدورت‌ها از خاطرم خواهد رفت.آرش، نوه‌ی عزیزم. همه خواهند گفت شبیه ژاله است اما مردم ازین حرف‌ها زیاد می‌زنند. من مطمئنم شبیه من خواهد بود نه تنها در ظاهر بلکه در اخلاق و رفتار.آرش متولد تیر 1422 خواهد بود، سالی که من 56 ساله‌ام یعنی دقیقا 33 سال بعد از حالا. خیلی دوست دارم تاریخ تولد نوه‌ام رند باشد اما تولد غیر منتظره‌ی او آرزوی مرا بر هم خواهد زد، دخترم ژاله برای دلداری من قول خواهد داد در مورد فرزند دیگرش جبران کند، گرچه بعدها یادش خواهد رفت. تصمیم دارم بعد از بازنشستگی از ایران بروم اما با آمدن آرش تصمیمم عوض خواهد شد.آرش پسر زیبا و باهوش و با استعدادی خواهد بود، این را فقط من نمی گویم، همه‌ی اطرافیان از هوش او تعریف خواهند کرد و دخترم هم بنا به سفارش مادربزرگش یعنی مادر من که او نیز از مادر و مادربزرگش یاد گرفته است دائماً برای او اسپند دود خواهد کرد و من بارها خدا را شکر خواهم کرد که اولین نفر در تاریخ که اسپند را برای چشم زخم دود کرد با سلیقه بوده، زیرا اگر به جای اسپند قند یا چربی را انتخاب کرده بود همگی باید تا پایان تاریخ عذاب آن را تحمل می‌کردیم. آرش چندماه اول مثل مادرش موهای روشنی خواهد داشت اما کم کم موهایش تیره تر خواهد شد.خیلی زود شروع به حرف زدن خواهد کرد و مرا از همان ابتدا پدربزرگ می‌خواند. بیشتر مواقع با من خواهد بود زیرا ژاله و عادل هر دو بیشتر اوقات روز را در دانشگاه یا محل کارشان خواهند بود. من سخت خواهم کوشید ژاله را متقاعد کنم کمتر کار کند و بیشتر پیش آرش بماند اما با اینکه دختر فهیم و عاقلی است همیشه در مورد امکان پذیر نبودن آن با من بحث خواهد کرد. خانه‌ی من در یکی از خیابان‌های قلهک خواهد بود و چون مسیر ژاله از آنجا خواهد بود هر روز صبح آرش را پیش من می‌آورد. تا وقتی آرش 2 ساله می‌شود دخترم خیلی سختی می‌کشد و آرش هم در شرایط سختی بزرگ خواهد شد، اما کم کم که آرش از مادرش مستقل‌تر می‌شود شرایط همگی‌مان بهتر می‌شود. خانه من کوچک خواهد بود اما حیاط بزرگ و قشنگی خواهد داشت. در حیاط خانه ام گل و سبزی خواهم کاشت.آرش چند هفته ی اول حیاط را به هم خواهد ریخت و گل ها و سبزی‌ها را لگد خواهد کرد، اما کم کم به او یاد خواهم داد که در کاشتن و نگهداری از آن‌ها به من کمک کند. این صحنه ها مرا به یاد دون کورلئونه خواهد انداخت که در باغ با نوه‌اش بازی می‌کرد و پس از اینکه او را دنبال می‌کند قلبش می‌گیرد و در میان بوته‌ها روی زمین می‌افتد و می‌میرد. سخت مـتأثر خواهم شد، اما من در آنجا نخواهم مرد زیرا ده سال بعد و هم چنین بیست سال بعد از آن هم چنان آرش به خانه‌ی من خواهد آمد و با هم به گل‌ها و سبزی‌ها و درخت‌هایی که با هم کاشته‌ایم و آن موقع درختانی بزرگ شده‌اند رسیدگی می‌کنیم.در آن زمان قلهک خیلی با حالا تفاوت خواهد داشت، یعنی تهران کلا متفاوت خواهد بود و من خانه دلخواهم را که حیاط کوچکی دارد به سختی پیدا خواهم کرد. حیاط خانه‌ام در محاصره‌ی ساختمان‌های بلندی است که گرچه زیبا هستند اما آنقدر زیادند که خورشید را به ندرت می‌توان دید. 6 سال بعد از تولد آرش ژاله صاحب دختری خواهد شد، اسم او را استاتیرا خواهند گذاشت. من دخالتی در انتخاب نام او نخواهم داشت زیرا ژاله و عادل بچه های فهیم و با شعوری هستند اما با این اسم موافق نخواهم بود. این بار ژاله تصمیم خواهد گرفت کمتر کار کند، شاید به خاطر اصرا‌های من در مورد اینکه بچه‌هایش به حضور او نیاز دارند شاید هم دلیل دیگری خواهد داشت. به هر حال من استاتیرا را هم دوست خواهم داشت به اندازه‌ی آرش اما آرش خودش دوست دارد همیشه پیش من بماند و همین باعث خواهد شد تا زمانی که عادل تصمیم می‌گیرد با خانواده‌اش از ایران برود، آرش مخالفت کند و در نهایت پیش من بماند. بعد از اتفاقاتی که خواهد افتاد و تغییر و تحولاتی که در ایران به وجود می‌آید پدر عادل که نظامی است مجبور می شود مهاجرت کند و عادل هم چون تنها فرزند اوست تصمیم می‌گیرد با او برود.

البته پدربزرگ همه چیز را نگفت. او آدم محترمی است، یعنی محترم ترین کسی که من در تمام زندگی دیده‌ام. به خاطر همین روحیه‌اش، در مورد مسائل تنها صورت خوش آن‌ها را بیان می‌کند. از وقتی بچه بودم پدرم همیشه مأموریت بود و من در ماه 5 یا 6 روز بیشتر او را نمی‌دیدم، فکر می‌کنم او اصلا مرا دوست نداشت به خصوص که تولد من کمی ناخواسته بود. او هیچ وقت مرا بغل نمی‌کرد، کودکی من با پدربزرگ گذشت، در خانه‌ی او در قلهک و در کنار او. زمانی که من کودکی نوپا بودم پدربزرگ مردی جا افتاده بود. در ششمین دهه‌ی زندگی‌اش مثل جوانی که تازه صاحب فرزند شده به من عشق می‌ورزید. مسلما من پدربرزگ را تنها نمی‌گذارم که با پدرم فرار کنم. برخلاف پدربزرگ معتقدم که پدرم فرار کرد زیرا در جایی کار کرده بود و برای کسانی کار کرده بود که الان برای او گران تمام می‌شود. گر چه آن زمان خودش اعتقاد داشت که به کشور خدمت می‌کند. هرچه که بود الآن با پدرش به همراه مادرم و استاتیرا در برزیل زندگی می‌کنند.

آرش حق خواهد داشت از پدرش متنفر باشد، من می‌دانم در مورد عادل کمی اشتباه خواهم کرد اما گاهی اوقات روزگار طوری رقم می‌خورد که آدم مجبور می‌شود کارهایی که می‌داند غلط است را انجام دهد. آرش از 18 سالگی برای همیشه پیش من خواهد ماند. خیلی دوست دارم که با او از ایران بروم اما آن موقع در 70 سالگی با خاطره‌ها زندگی کردن ساده‌تر از شناختن جاهای جدید و عادت کردن به شرایط تازه است. من هر روز به آرش خواهم گفت بعد از مرگ من از ایران برود، البته او نظرات خودش را خواهد داشت ولی من باز هم اصرار خواهم کرد.

به خاطر شرایطی که به وجود آمد ترجیح دادم دانشگاه را ترک کنم و مشغول کاری شوم که از بچگی دوست داشتم. پدربزرگ فراموش کرد در مورد کا‌ر‌های دیگری که در خانه‌اش وقتی که بچه بودم انجام می‌دادیم بگوید. ما با هم نقاشی می‌کشیدیم، من و پدربزرگ. یادم می‌آید آن زمان اتاقی بزرگ در طبقه‌ی بالای خانه‌اش را خالی کرده بود و آن را پر کرده بود از کاغذ و بوم و رنگ و مداد و همه چیز و من از 5 سالگی آنجا رنگ بازی می‌کردم. هر سال با قد کشیدن من ارتفاع بیشتری از دیوا‌رهای اتاق با نقاشی‌هایم پر می‌شد و پدربزرگ مرتباً رنگ سفید روی آن‌ها می‌زد تا باز نقاشی کنیم. بعدها که مدرسه رفتم دوست پدربزرگ به آنجا می‌آمد و به من درس نقاشی و طراحی می‌داد و سال‌ها من در خانه‌ی پدربزرگ نقاشی می‌آموختم و می‌کشیدم. شاید این تنها دوست پدربزرگ بود که من در طول زمانی که با او زندگی کردم دیدم. خیلی عجیب بود که او با آن همه جذابیتی که داشت همیشه تنها بود. حتی در 70 سالگی آنقدر جذاب و پر انرژی بود که دوستان من وقتی به خانه‌یمان می‌آمدند بیشتر ازینکه با من صحبت کنند و گپ بزنند در کنار او بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. بعد از اینکه دانشگاه را ترک کردم همه‌ی وقتم را صرف نقاشی می‌کردم و خیلی زود موفق شدم همراه دوستانم نمایشگاهی برپا کنم. مشکلاتی هم برای برپایی آن داشتم، مشکلاتی که پدربزرگ می‌گفت همیشه بوده و هست. اما به کمک دوستانم آن‌ها را حل کردیم و بالاخره نمایشگاه برپا شد.

آرش نقاش خواهد شد، نقاشی خوب و ماهر. همیشه برای افتتاحیه‌ی نمایشگاه‌هایش مرا خواهد برد. در 24 سالگی او پسری زیبا و خوش لباس خواهد بود اما تمایلی به ازدواج نخواهد داشت. دوستان زیادی خواهد داشت و کم کم مرا فراموش خواهد کرد و بیشتر وقتش را با دوستانش می‌گذراند. من شکایتی نخواهم داشت اما چندی بعد او همه‌ی وقتش را در عرق‌فروشی‌ها و بارها و جاهای این چنینی می‌گذراند که این مرا آزرده و نگران خواهد کرد. هم‌چنان به او اصرار خواهم کرد که از ایران برود. با دیدن وضعیت بد آرش روز به روز حال من بدتر خواهد شد. یک شب آرش به خانه نخواهد آمد و این به خانه نیامدن سه شب به طول خواهد انجامید. من از نگرانی دیوانه خواهم شد و کسی را هم نخواهم داشت که کمکم کند. روز سوم به سختی در خیابان‌ها دنبال او خواهم گشت، به سختی و آرام راه می‌روم و چند بیمارستان و درمانگاه و یک پاسگاه پلیس را که توان رفتن به آن‌ها را دارم خواهم گشت اما هیچ چیز نخواهم یافت. شب وقتی از ناراحتی و درد روبروی در نشسته‌ام آرش خواهد آمد با لباس‌های پاره و بدن زخمی.خواهد گفت او را به خاطر قیافه‌اش گرفته اند و کتک زده‌اند، به خاطر اینکه ریش‌هایش بلند بوده است. من یاد رضا خان خواهم افتاد و یاد زمانی که کراوات را قیچی می‌کردند و پسرانی که به خاطر موهای بلندشان کتک می‌خوردند و یاد زمانی که به زور چادر سر زنان می‌کردند و آرش را خواهم دید که کتک خورده و خسته به حیاط خواهد رفت و زیر درخت خواهد نشست. به حیاط خواهم رفت و از او قول خواهم گرفت بعد از مرگ من پیش مادرش برود و در کنار او روی زمین خواهم نشست و بدن لاغرم را به درختی که او با دستان کوچکش کاشته و آن موقع تا آسمان می‌رسد تکیه خواهم داد.

چند وقتی بود که نقاشی آموزش می دادم و یک شب بعد از کلاس خواستم پیش دوستانم بروم تا با هم کمی عرق بخوریم و حرف بزنیم اما خسته بودم و ترجیح دادم زودتر به خانه پیش پدربزرگ بروم، چند هفته‌ای بود که بیمار شده بود. در راه نزدیک دوراهی قلهک حدود ساعت 11 شب بود که پیاده می‌رفتم، پسر و دختری دست در دست هم آرام جلوتر از من راه می‌رفتند از آن‌ها که رد شدم از پشت سرم صدای فریاد و دعوا شنیدم، خواستم اعتنایی نکنم اما ناخودگاه برگشتم نگاه کردم. سه جوان که یکی از آن‌ها چیزی شبیه چوب بیسبال در دست داشت زن جوانی را وحشیانه می‌زدند و زن به سمت ما فرار می‌کرد و از درد جیغ می‌زد و ناله می‌کرد. جلوتر یک بشکه‌ی بزرگ بود که در آن آتش روشن کرده بودند و صدای قرچ قرچ سوختن چوب‌ها خیلی واضح به گوشم می‌رسید، دختر و پسر جوان ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. نزدیک بشکه زن جوان به من رسید و روی زمین افتاد و سه جوان دنبالش می‌آمدند، من بی اعتنا راه خودم را ادامه دادم. اما نمی توانستم عقب را نگاه نکنم. نزدیک آتش به او رسیدند و شروع کردند به زدن. من نه جرأت دخالت داشتم و نه قدرت دعوا کردن با آن‌ها. ناگهان زن چوب را از دست جوان گرفت و با چابکی آن را پرت کرد وسط خیابان و به سختی از دست دو نفر دیگر فرار کرد و از من عبور کرد. آن دو نفر عجله‌ای در دنبال کردن او نداشتند. به من که رسیدند جلویم را گرفتند و شروع کردند به فحش دادن و کتک زدن من. از کودکی هیچ استعدادی در دعوا کردن و زد و خورد نداشتم و از پدربزرگ یاد گرفته بودم که مسائل را بدون دعوا حل کنم، بنابراین در آن موقعیت فقط از دست آن سه نفر گریختم تا اینکه از درد روی زمین افتادم و آن‌ها مرا بلند کردند و با ماشین به جای نامشخصی بردند. آن جا با رفتارهای عجیب از من بازجویی شد و بعد از سه شب بازداشت و کتک مرا آزاد کردند. تنها سوالی که یادم مانده این بود که چرا ریش هایم را بلند کرده‌ام و ربط‌های بی ربطی که بین ریش و همه چیز برقرار می‌کردند. بعد از سه شب که به خانه بازگشتم روبروی در نشسته بود و لپ تاپش روی پاهایش بود و مثل همیشه عکس‌های کودکی من و مادر را نگاه می‌کرد. بلند شد و مرا در آغوش گرفت و بوسید و گریه کرد و از من قول گرفت پیش مادرم بروم. من هم که قبل از این ماجرا راضی نبودم پدربزرگ و دوستانم را رها کنم و بروم به او قول دادم. با هم زیر درخت گردوی 20 ساله‌ای نشستیم که هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست از برج‌ها بالاتر برود و او از شیطنت‌های من تعریف کرد و می‌خندیدیم. گفتم: «پدربزرگ! چرا به من دعوا کردن یاد ندادی؟» و با هم زدیم زیر خنده، خنده‌اش را خورد و گفت: «آرش! یه آهنگ بذار گوش کنیم» و ساکت شد.

پدربزرگ در 17 خرداد 1446 چند ماه قبل از تولد 80 سالگی‌اش زیر درخت گردوی من و کنارم مرد. بعد‌ها که تقویم را نگاه می‌کردم متوجه شدم تاریخ فوت او 7-6-2067 است و با خودم فکر کردم پدربزرگ چه تاریخ فوت رندی دارد.

حسام موسوی
نظرات (۱۲)