pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ The Wrestler
حمیدرضا رفعت‌نژاد



دنیای درون و دنیای بیرون، چیزی که از ابتدا تا انتهای فیلم، دائما در جاهای مختلف تکرار می‌شئود و می‌توان به نوعی آن را تم اصلی فیلم دانست.
دنیای درون، دنیایی است که افراد در ذهن خود می‌سازند. حقیقت ندارد، حتی بروز بیرونی هم برای آن قابل تصور نیست، به همین جهت، اعتبار ندارد، چون در برابر دنیای بیرون که حقیقت است و روی واقعی سکه است، از هیچ محلی برخوردار نیست.

دنیای درون جایی است که بیشتر باب میل است و به مذاق خوش‌تر می‌آید. چون در واقع آن چیزی است که فرد به نوعی آرزویش را داشته، یا حداقل اندکی از آن حس را با این که خود به واقعی نبودن و گذرا بودنش واقف است، در خود ایجاد می‌کند تا بتواند رنج‌های دنیای بیرون را بیشتر تحمل کند.
و این چیزی است که در جای جای فیلم دیده می‌شود. رندی رابینسون(میکی رورک) شخصیتی کاملا دوگانه دارد، حتی نامی که برای خود انتخاب می‌کند هم متفاوت است. دنیای بیرون، جایی است که او در آن یک کشتی‌گیر بازنشسته، بی‌پول، بدون خانواده و بی‌هیچ ماجرای عاطفی‌، بی‌ آن‌ که که کسی چشم‌ انتظارش باشد یا برای احترام قائل شود، در حالی که بیمار است و خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند در معرض از دست رفتن است، و به دنبال کار می‌گردد. پس از یافتن کار هم، از آن راضی نیست. این‌جا، جایی است که نام او رابین رمزینسکی است، نامی که دوست ندارد کسی با آن صدایش بزند.

از طرف دیگر دنیای درون است، دنیایی که او برای خودش ساخته، دنیایی که روی رینگ تعریف می‌شود، جمعیت به عشق او فریاد می‌زنند و منتظر حرکات منحصر به فرد او هستند و او همیشه در مسابقاتش برنده است. اما هم خودش و هم دیگرانی که به آن‌جا می‌آیند، از این مسئله مطلعند که همه‌ی این‌ها دروغ است! در کشتی کچ هیچ‌گاه افراد واقعا همدیگر را نمی‌زنند، همه‌اش نمایش است. آن‌ها وانمود می‌کنند که قهرمانند یا بازنده. چیزی که در همان سکانس افتتاحیه‌ی فیلم برای مخاطب تعریف می‌شود تا اگر به واقعیت دنیای کشتی آگاهی ندارد، از آن مطلع شود. و خود رندی هم در جایی به کسیدی صراحتا این را می‌گوید که: کشتی همه‌اش الکیه!
درباره‌ی کسیدی(ماریسا تومی) هم این مسئله صادق است، در دنیای درونی کلاب رقص، او یک رقاص است که موظف است همیشه شاد باشد، نامش کسیدی است و همه او را به این نام می‌شناسند. اما بعدتر با چهره‌ی واقعی او در دنیای واقعی روبه‌رو می‌شویم. نامش پم است، خبری از آرایش و طرز لباس پوشیدنش که شب‌ها در کلاب دیده می‌شد نیست. کاملا ساده است، و سعی می‌کند برای پسر نه ساله‌اش مادر خوبی باشد.



این قیاس در شکلی کلی‌تر هم صورت می‌گیرد. جایی که رندی و پسربچه، آتاری بازی می‌کنند و بعد از مدتی پسر به رندی درباره‌ی Call Of Duty 4 صحبت می‌کند.
بازی آتاری، بازی مسابقه‌ی رندی و آیت‌الله، رقیب همیشگی اوست. و در بازی COD4 صحبت از جنگ آمریکا و عراق است. و این جا نکته‌ی اصلی فیلم و حرفی که آرانوفسکی در صدد بیانش است روشن می‌شود. انتقادی صریح و جدی به جامعه‌ی آمریکا و یا به بیان کلی‌تر، بازی‌های سیاسی‌ای که انجام می‌شود. که می‌توان آن را به کل دنیا تعمیم داد.

در دنیای بیرون، آمریکا و جنگ عراق وضعیت به‌سامانی ندارد، اما در دنیای درون و در بازی کامپیوتری، اتفاقات به شکل دیگر رخ می‌دهد. شیوه‌، همان شیوه‌ است، فقط کمی مدرن‌تر شده. و برای همین است که رندی نمی‌تواند آن را درک کند، وگرنه با آن مخالفتی ندارد. او همچنان در دهه‌ی هفتاد و هشتاد سیر می‌کند. در کافه وقتی درباره‌ی موسیقی با پم صحبت می‌کنند، هر دو عاشق گروه‌های دهه هشتادی هستند، AC/DC , Guns’n’Roses و ... در حالی که به گروه‌های دهه نودی فحش می‌دهند. و یا پشت شیشه‌ی فروشگاهی که می‌خواهند برای استفانی، دختر رندی لباس بخرند، عبارت‌های 80’s , 70’s به وضوح دیده می‌شود.

این بازی عینا برای نسل بعد هم رقم می‌خورد، فقط کمی شکل و شمایلش زیباتر می‌شود.
کار به جایی می‌رسد که افراد نمی‌تواندد بدون وجود این دنیاها زندگی کنند، چون آن‌ها خود را در چنین محیطی تعریف کرده‌اند، هویت اصلیشان را متعلق به آن فضا می‌دانند و به محض این که مدتی در دنیای واقعی زندگی می‌کنند، ناگزیر باز به جایی که آن را دوست دارند بازمی‌گردند. همان‌طور که رندی در آخرین مسابقه‌اش به مردم می‌گوید که متعلق به این‌جا است و این آن‌ها یعنی تماشاچی‌ها هستند که به او معنی می‌دهند. حاضر است حتی جانش را به خطر بیاندازد.
سیاست‌ها، تبدیل به سیاست‌هایی شده‌اند که دولت‌ها مجبورند برای هم دشمن تعریف کنند. و این محدود به یک‌ کشور مثل آمریکا نیست، اگر دشمنی وجود نداشته باشد آن‌ها تعریف نمی‌شوند. آیت‌الله که مثلا رقیب دیرین رندی‌است، جزء یکی از بهترین دوست‌های اوست، خارج از رینگ آن‌ها فوق‌العاده با هم دوستند، حتی داخل رینگ هم می‌توان این را دید. در جایی که رندی احساس ناراحتی می‌کند، آیت‌الله دائما نگران حال فیزیکی اوست. و این بازی‌ایست که در دنیا و در الگوی بزرگتر دارد رخ می‌دهد و این میان کسانی که بازی می‌خورند، تماشاچیانی هستند که به دیدن مسابقه آمده‌اند و خیلی‌هایشان آن را باور می‌کنند. چیزی که کل فیلم استعاره‌ای از آن است.

حتی برای این که شائبه‌ی توهین به ملیت خاصی در فیلم پیش نیاید(خصوصا ایرانی‌ها که به هیچ‌وجه سابقه‌ی خوبی در این زمینه‌های سینمایی ندارند!) یک مورد از کسانی که از سطح فرهنگی و طبقاتی بالایی در فیلم برخوردار است، ایرانی است و آن هم دکتر جراح قلب رندی‌ است. یعنی پرسوناژ آیت‌الله، هیچ ربطی به هیچ قومی ندارد، چه از دیدگاه مذهبی و چه از نظر ملیتی و قومی. صرفا بازیگر یک تئاتر غلو شده‌ی سطح پایین است!
اوضاع این جامعه کاملا بلاتکلیف است، معلوم نیست به کجا می‌رسد و این برداشت از پایان نسبتا باز فیلم به دست می‌آید، رندی از قاب خارج می‌شود اما معلوم نیست چه به سرش می‌آید. تنها چیزی که روشن است، این است که او رو به مرگ است و دیگر قادر به ادامه‌ی زندگی نیست و این هشداری است که فیلم می‌خواهد بگوید.



تکنیک فیلم‌برداری فیلم، به شدت شبیه فیلم‌برداری در مسابقات کشتی‌ است، دوربین روی دست است و حرکات جسته، گریخته دارد، زوم‌های ناگهانی، دنبال کردن طولانی مدت سوژه، همچنین چرخش‌ به دور اشیاء و حرکت آزادانه در محیط که به شدت یادآور همان شیوه‌ی تصویربرداری در مسابقات کشتی کچ است.
تدوین فیلم بسیار ساده‌است، خبری از قاب‌ها و کات‌های عجیب و غریب که در پی، مرثیه‌ای برای یک رویا و چشمه شاهدش بودیم نیست، بلکه کاملا سعی شده فضایی رئال و ملموس خلق شود که کاملا با درون‌مایه‌ی فیلم سازگاری داشته باشد.
تنها جایی که اندکی بازی زمانی انجام می‌شود، جایی است که رندی به رختکن آمده و در حال مداوا است و بعد تصاویر مسابقه‌ی چند دقیقه قبلش پخش می‌شود با ذکر "چهارده دقیقه قبل" که بتواند به خوبی قیاسی میان وضعیت حین مسابقه و بعد از آن ایجاد کند.
در دو قسمت فیلم، صداگزاری قابل تحسین است، یکی هنگامی که رندی حالت سکته دارد، که صدای سوت ممتدی روی تصویر قرار شنیده می‌شود و دیگری هنگامی که رندی به فروشندگی در سوپر مارکت مشغول شده و قبل از این که پرده را کنار بزند تا پشت دخل برود، ناخودآگاه صدای تشویق جمعیت توی گوشش شنیده می‌شود که بعد از کنار زدن پرده و مشاهده‌ی فضای سوپرمارکت، تمام صداها قطع می‌شوند.

موسیقی مینیمال کلینت منسل در تمام فیلم، آرام و محزون است، ریتم پیچیده‌ای ندارد و تنهایی آزار دهنده‌ی رندی را همراهی می‌کند و تاثیرگذاری فیلم را صدچندان می‌کند. همان‌گونه که در آثار قبلی آرانوفسکی هم شاهد آن بودیم.
شاید در نگاه اول، فیلمی متفاوت از آثار دیگر آرانوفسکی شاهد باشیم. اما این نکته شاید صرفا در مسئله‌ی ساخت و تکنیک‌های فیلم‌سازی او صدق کند. درصورتی که درون‌مایه‌های مشترک و جنس دغدغه‌های او در سینما این‌جا هم تکرار می‌شود. و او بار دیگر توانایی‌اش را در خلق تراژدی به رخ می‌کشد.

imdb
نظرات (۱۳)