pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Signs
حمیدرضا رفعت‌نژاد



دشوار است که درباره‌ی «نشانه‌ها» یا به صورت کلی‌تر، فیلمی از شیامالان صحبت کرد و به تأثیر سینمای هیچکاک بر آن‌ها اشاره نکرد.
در این جا، شباهت عمده‌ از لحاظ داستانی، با «پرندگان» هیچکاک مشهود است.

تفاوت عمده هم در این است که به جای آن که در این قالب داستانی، دغدغه‌هایی در باب دنیای صنعتی و زندگی مدرن مطرح کند، آن را تبدیل به یک چالش عظیم مذهبی و یا به بیان جامع‌تر، معنوی می‌کند. از بین تمام افرادی که این واقعه برشان می‌گذرد، به سراغ خانواده‌ای می‌آید، که شخص اول آن کشیشی است که شش ماه است از مقامش دست کشیده. و دیگر نمی‌خواهد کسی او را «پدر» صدا بزند. کسی که مدت‌هاست از کلیسا و از مردم فاصله گرفته، اما به هیچ‌وجه نمی‌تواند درونیاتش را از بین ببرد. درونش همچنان کشیش است. همچنان دغدغه‌های بزرگ معنوی و روحی دارد که چون خیلی وقت‌ است موعظه را کنار گذاشته، حال به سراغ خودش آمده و خودش را درگیر کرده. چیزی که شاید در تمام این سال‌ها انتظارش را نداشته و هنوز به درک درستی از باورهایش نرسیده.

ایمانش متزلزل بوده، با این که مقام اول ترویج این امر را داشته، این در حالی است که مریل(خوآکین فونیکس) برادرش، به مراتب از او محکم‌تر است. در تمام طول اتفاقات، همه‌ی افراد خانواده‌ی او تا پای جان بر سر ایمانشان ایستاده‌اند، به جز خود او. این داستان، یا این امتحان، برای آن است که همه‌شان محک بخورند. دیالوگی که او به مریل می‌گوید، درباره‌ی گروهی که این وقایع را به از دو بعد می‌بینند، آن‌ها که به چیزی به نام معجزه معتقدند، و آنانی که صرفا به شانس عقیده‌ دارند. بعد از این امتحان است که این دو دسته کاملا از هم تفکیک می‌شوند. کسی که به معجزه معتقد است، آن را ناشی از امری عالی، با منشایی ناشی از قدرت مطلق می‌داند. اما کسی که شانس را می‌پذیرد، نمی‌تواند درباره‌ی آن اتفاق به درک واحد و مطمئنی دست یابد. همواره دارای شک است و این هیچ‌وقت رهایش نمی‌کند. نمی‌داند خوب است یا بد. اما افراد دسته‌ی اول، حتی اگر آن را کمی آزار دهنده دریابند، باز معتقد اند که در پشت آن امری مثبت وجود دارد.



به آن اطمینان دارند، همان‌طور که مریل بعد از اعلام کردن خود در دسته‌ی اول، احساس آرامش می‌کند. اما گراهام(مل گیبسن) چنین احساسی ندارد، در سکانس حمله‌ی آسم مورگان، گراهام از آن‌ چه تا به حال به آن ایمان داشته، ابراز تنفر می‌کند، در حالی که مریل دائما زیرلب ذکر می‌گوید، و گراهام باز احساس می‌کند که خودش عامل بهبودی اوضاع مورگان شده‌است.
و یا در سکانس آخرین شام قبل از حمله‌ی بیگانه‌ها، گراهام تصمیم می‌گیرد بدون دعا غذایش را شروع کند، اما نمی‌تواند با این رفتارش کنار بیاید، قلبا نتوانسته خود را متقاعد کند. دیگران نمی‌توانند حتی یک لقمه بخورند، فقط اشک می‌ریزند، چون تحمل بار از دست رفتن ایمان کسی مانند گراهام، برایشان غیرقابل تحمل است. همان‌طور که صبحش مریل به گراهام می‌گوید که نمی‌خواهد دیگر چشمان برادرش را هیچ‌گاه به آن‌ صورت ببیند، چشمانی که مانند قدیم درشان اطمینان نیست، از تمام یقین‌هایی که داشته خالی شده. و کاملا از دست رفته.



چیزی که دسته‌ی دوم آن را شانس می‌نامند، یعنی هیچ منبع مشخصی برایش تصور نمی‌کنند، دسته‌ی اول چیز دیگری تعریفش می‌کنند، و آن چیزی نیست جز «تقدیر»، تقدیر نه به معنای توجیه امر غیر منطقی، بلکه تقدیر اتفاقا به معنای وجود عوامل ثابتی که منجر به یک سیر منطقی از اتفاقات می‌شود. عواملی مانند قدرت بدنی مریل، آسم گراهام، وسواس بو نسبت به آب خوردن، همه‌ی این‌ها کنار هم جمع می‌شوند، و دنباله‌ای منطقی برای پایان‌بندی فیلم‌ می‌سازند. و دنبال کردن این سلسله علل، به جایی می‌رسد که در پایان فیلم، گراهام مجدد به کلیسا باز می‌گردد، اما این بار اتفاقاتی برایش افتاده، و از امتحاناتی عبور کرده، که خودش را بی‌هیچ تردیدی در دسته‌ی اول تثبیت کرده.

آب در این‌جا به تنهایی راه حل نیست، چیزی که پشت آب قرار دارد، باعث می‌شود که بیگانه‌ها زمین را ترک کنند. آب صرفا حالت دفع فیزیولوژیک دارد، اما بیگانه‌ها همان‌طور که در فیلم گفته‌شد، افکار انسان‌ها را می‌خواندند. و سعی می‌کردند که بهتر از آن‌ها عمل کنند، و همیشه راه حلی بهتر پیدا می‌کردند، اما، به قول مریل، هر کس نقطه ضعفی دارد، و نقطه ضعف آن‌ها این بود که در جایی که دانستن افکار پیش می‌رفت، به یک حوزه نمی‌توانستند وارد شوند، و آن وقتی بود که مریل زیر لب ذکر می‌گفت، یعنی حساب همه چیز را می‌کردند جز چیزی به اسم ایمان، و این در حقیقت نقطه‌ی ضعف آن‌ها بود، و باعث شد که زمین را ترک کنند. این چیزی است که مختص ماهیت انسان است، همان چیزی که در سکانس پایانی فیلم، گوینده‌ی تلویزیون می‌گوید که گویا برخی از مردم راه مقابله با آن‌ها را فهمیده‌بودند، اما خود گوینده از آن روش ابراز بی‌اطلاعی می‌کند. این همان چیزی است که در سکانس آخر، وقتی بو می‌خواهد از پدرش بپرسد که چه اتفاقی برای مورگان افتاده، و تصمیم دارد درک خودش را از واقعه توضیح دهد، گراهام از او می‌خواهد که هیچ چیز نگوید و فقط گریه می‌کند.



فیلم‌نامه، به همان دلیل که بالاتر گفته‌شد، ساختاری کاملا نظام‌مند و محکم دارد، برای کوچکترین اتفاقات هم در پایان فیلم، توجیهی منطقی پیدا می‌شود، که آن را می‌توان همان تقدیر نامگذاری کرد، تقدیری که شیامالان فیلم‌نامه‌نویس به عنوان قادر مطلق فیلم‌نامه، و به نمایندگی، آن را شکل داده و تعیین کرده.
قاب‌های دوربین، در بسیاری موارد، شباهت زیادی با آثار هیچکاک دارند، برای مثال در پلان‌هایی که دوربین خانه‌ی آن‌ها را از دور نشان می‌دهد، زاویه، فاصله و حتی معماری بیرونی خانه، شباهت بسیار زیادی با تصاویر خانه در فیلم‌های هیچکاک، به خصوص «روانی» و «ربه‌کا» دارد. آن را به عنوان محلی پر ابهت و با اهمیت نشان می‌دهد، که در عین حال، آبستن حوادث فیلم است و روی آن تمرکز شده، زاویه‌ی پایین اهمیتش را نشان می‌دهد، نماهای بی‌حرکت و ثابت تمرکز را نشان می‌دهد و زاویه‌ی عمدتا از کنار، خانه را روبه‌روی حوادث پیش‌رو و یا اتفاقات محیط بیرون قرار می‌دهد. شکلی که به وضوح در نقاشی داخل کتاب مورگان قابل رویت است.
تکنیک‌های ایجاد دلهره در این فیلم، با این که قبلا در آثار هیچکاک و اسپیلبرگ تجربه شده‌اند، اما در این فیلم، کاملا بی‌نقص و به‌جا اقتباس شده‌اند، نماهایی که صرفا یک فضای خالی را به مدت طولانی نشان می‌دهد و هر لحظه امکان رخداد اتفاق وجود دارد، مثلا بعد از رفتن بیگانه‌ها، هنگامی که مریل برای اولین بار و به عنوان اولین نفر از زیر زمین بیرون می‌رود، در بالای پله‌ها می‌پیچد تا داخل خانه‌را ببیند، اما دوربین ثابت است و فضای خالی را نشان می‌دهد تا این که مریل باز می‌گردد و خبر می‌دهد که خانه امن است.
شکل دیگر آن در نشان ندادن کامل عامل ایجاد دلهره است، که پیش‌تر در «آرواره‌ها»ی اسپیلبرگ شاهدش بودیم، به این صورت که در سیر فیلم، هربار بخشی از آن را نشان می‌دهد، این‌جا هم به همین شکل بود، ابتدا فقط پای آن را نشان می‌دهد، یک‌بار هم دست آن را نشان می‌دهد، سپس تصویر نامفهوم از پیکره‌اش نشان می‌دهد و در سکانس پایانی و در نقطه‌ی اوج دلهره، تازه او را تمام و کمال نشان می‌دهد.
در تدوین فیلم، یکی از نکاتی که به تعلیق آن کمک کرده، استفاده از سیاهی و نبود نور است، سیاهی بین دو پلان، در جایی مانند سکانس زیرزمین، کاملا به ریتم فیلم کمک کرده و باعث افزایش تعلیق آن شده. و یا تدوین ماجرای آخرین صحبت گراهام و همسرش در لابه‌لای سیر داستان، هم باعث ایجاد تنوع داستانی شده و هم از آن مهم‌تر سبب شده که در سکانس‌های پر استرس، بیننده را بیشتر در آن دلهره نگاه دارد.
موسیقی فیلم شباهت بسیار زیادی به موسیقی برنارد هرمن برای سرگیجه دارد، به خصوص در تیتراژ ابتدایی فیلم.
قطعات ارکسترال از سازهای زهی و پیانو با ریتمی تند که از همان ابتدا در بیننده ایجاد دلهره و ناامنی می‌کند.

شیامالان با استفاده از ساختارهای کلاسیک ژانر، و رعایت دقیق آن‌ها، اثری با معیارهای ذهنی و دغدغه‌های اصلی‌اش خلق کرده که به عنوان یک اثر درخشان در کارنامه‌ی سینمایی‌اش ثبت شده. هر چند که شاید بعداً نتوانست کاری به کمال «نشانه‌ها» از خود نشان دهد.

imdb
نظرات (۷)