pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نجات‌یافتگان حقایق پشت پرده‌ی این ستون
مصطفی اوصانلوی
به نام خدا

با سلام. من صرفاً یک بنده‌ی خدا هستم و می‌خواستم که شما هم با ماجراهایی که در این چند روز اخیر خود از سر گذراندم آشناتر کنم.

وقتی از حلقه‌ی درویشی بسیار کهنی که می‌توانم بگویم بیش از دو هزار سال قدمت دارد درآمدم همه‌ش توی این فکر بودم که مرا چه می‌شود. چطور بگویم تمام افراد این حلقه‌ی درویشی را از سال‌ها پیش می‌شناختم. بعضی‌هاشان دوستان من بودند. تمامشان انسان‌هایی حریص و چشم‌چران بودند. به دینی که می‌گفتند برایش جان می‌دهیم اعتقاد چندانی نداشتند. چطور بگویم؟ فکر می کنم مناسب‌ترین کلمه برای آن‌ها نفاق بود. آن روزها که اعتقادم با آن مردان دودوزه‌باز و نان به نرخ روز خور همسو بود. نفاق را گناه بدی می‌دانستم. اما اکنون می‌دانم که شیطان نفاق را قرار داده تا ما زندگی راحت‌تری داشته باشیم. در این حلقه‌ی درویشی ما یک پیری داریم به اسم مرشد. نمی‌دانم کتاب مرشد و مارگریتا را خوانده‌اید یا نه. اما او حتی نامش را هم که تقلیدی بود از نام روی جلد همین کتاب انتخاب کرده بود. بله درست حدس زدید. او کتاب را نخوانده بود. همین‌طور که توی این فکرها بودم. پسرعمویم که قول داده بود مرا به یکی از میهمانی‌های شبانه‌شان ببرد تا راحت‌تر بتوانم تخطئه‌اش کنم، زنگ زد. قرار و مدار گذاشتیم و من با همان تیپ و چهره‌ی بسیجی به آن میهمانی رفتم. می‌خواستم نشانشان بدهم که لباس بهتر چگونه است. اما وقتی آن‌جا رسیدم دیدم که لباس و این چیزهای مادی برایشان اهمیت ندارد. خیلی زود دور من جمع شدند و با همدیگر علی رغم میل آن‌زمانم صمیمی شدیم. اصلاً یک صفای خاصی در بن بچه‌های آن‌جا حاکم بود. من دیدم که آن‌ها اصلاً نفاق ندارند. صاف و ساده و عاشق زندگی بودند. با وجود این‌که آن‌ها هم یک حلقه‌ی درویشی داشتند. خدایی را نمی‌پرستیدند. آن‌شب با دلیل و مدرک و آمار و شواهد غیر قابل انکار و نفوذ عدم وجود خدا را ثابت کردند. و گفتند که شیطان‌پرستند. بعد لباس‌هایشان را کندند و همه همدیگر را بوس کردند و دوست داشتند. آن‌روز بود که من متوجه سال‌های اشتباه خودم شدم.

درسی که از این داستان می‌گیرد. خود من هستم. من متوجه شدم لختی و پتی‌ای کار بدی نیست. و ما باید به آلت‌هایمان افتخار کنیم و آدم‌های بدی باشیم. گناه گناه گناه سه کلمه‌ی معروف من.
نظرات (۹)