|
|||
۳۵ Se7en |
| حمیدرضا رفعتنژاد |

یکی از مسائل محوری که فیلم دربارهاش صحبت میکند، به شکل کلی، مسئلهی ایمان است.این که در درجهی اول ایمان چیست، و در درجهی دوم، تا چه حدی باید باشد.
جان(کوین اسپیسی) معتقد است که انسان خاص و برگزیدهای نیست، این در حالی است که با این وجود خود را مسئول در برابر اصلاح جامعه و عامل اجرای قوانین الهی میداند. و به مسیری که در آن پای گذاشته، به قدری اطمینان دارد که خودش را هم به کشتن میدهد، چرا که معتقد است او هم گناهکار است. جان، دنیا را کاملا منحط میداند، این را از اقداماتش، و از روی دفترچهی خاطراتش و مطالبی که در آن نوشته میتوان فهمید. معتقد است که یک زندگی عادی ندارد، مسئول است، و خود را جلوهای از خدا در زمین میداند. بی آن که حتی نشانهای از سمت خدا برای او آمده باشد. او از حدود ایمان، البته آنطور که در عرف مطرح است، فراتر گذاشته، و یکتنه سعی در اصلاح دنیا میکند. کاری شبیه به آنچه "تراویس بیکل" در "راننده تاکسی" انجام میدهد. با این تفاوت که او ادعایی دربارهی شیوهی مذهبی اعمالش ندارد. اما در ناخودآگاهش، شخصیتی ضد اجتماع است و خودش را مصلح میداند. شاید این احساس برای همهی مردم قابل درک و احساس باشد. و خیلی بیشتر و فراتر از انسانهایی مانند جان یا تراویس، وجود دارند که به این امر معتقدند و دربارهی خود چنین احساسی دارند.
در این میان، کسی که بیش از همه جان را درک میکند، سامرست(مورگان فریمن) است، او هم مانند جان، معتقد است، نسل بشر به پایانش نزدیک است، و روزنههای امید به رستگاری را لحظه به لحظه، کوچکتر و کوچکتر میبیند. در تمام طول فیلم، سامرست پا به پای جان حرکت میکند، ذهنش را میخواند، و از همه مهمتر، او را درک میکند و حتی میتوان گفت که به او حق میدهد. او هیچوقت مانند میلز(برد پیت) که از او سوال پرسید: چرا آدمای بیگناه رو کشتی؟، این سوال را نمیپرسد. چون عینا مانند جان معتقد است که همهی آن افراد گناهکارند. حتی هنگامی که قرار است میلز خشماش را نشان دهد، او شروع میکند به موعظه کردن او، و سعی میکند او را منصرف کند، همینطور وقتی که در اولین برخورد ناخودآگاه با جان، در سکانسی که میلز با او که آمده تا عکس بگیرد دعوا میکند، به او تذکر میدهد که خشماش را ترک کند. و یا وقتی که از او میپرسد در دوران نجام وظیفهاش، تا به حال به کسی تیراندازی کرده یا نه و او پاسخ میدهد که یکبار این کار را انجام داده، سامرست غمگین میشود، چون معتقد است، همکارش میلز هم، مرتکب یکی از هفت گناه کبیره است.
در تمام طول فیلم، سعی میکند تا میلز را با چیزهایی که تا قبل از آن برایش مهم نبوده آشنا کند، کاری میکند که او کتابهایی مثل حکایات کانتربری، کمدی الهی، لغتنامهی کاتولیکها و ... بخواند، و میلز را با چیزی به نام ادبیات مذهبی، که پیشتر خود سامرست با آن آشنا بوده، آشنا کند. و در طول فیلم میتوان شاهد تاثیرپذیری میلز و تغییر شخصیت او بود. البته نه به شکل کامل، چون قوهی خشماش در پایان فیلم، او را نابود کرد.
جان شخصیت عجیبی دارد، در قسمت بازجویی، هنگامی که دربارهی اطلاعاتی گفته میشود، مبنی بر این که در خانوادهای ثروتمند رشد کرده، و تحصیلکرده است، اما مشکلات روحی عمیق دارد و دیوانه است، و این جا است که سامرست مخالفت میکند. چون او اصلا دیوانه نیست، کاملا به کاری که میکند آگاهی و اشراف دارد، به علاوه، فوقالعاده باهوش است، و البته منصف، جایی که احساس نمیکرد دستش را بخوانند، و در واقع شکست خورد، میلز و سامرست را تحسین کرد.
نمیتوان جان را انسانی با هوش منفی دانست، این که او را نماد "خرد تاریک" بدانیم شاید درست نباشد، پشت تفکراتش، به شدت روشن است، آرمانگراست، به دنبال چیزی میگردد که اگر بخواهیم آن را ارزشگذاری کنیم، مقدس است. تمامی جملاتش دربارهی زندگی بشر، و جهانبینیاش صادق است. اگر قربانیانش را به فجیعترین شکل ممکن میکشد، به این دلیل است که عمق گناهانشان را درک کرده، و سعی میکند صحنهی جنایتش، بازتاب بیرونی کاری باشد که آنها در طول زندگیشان انجام میدادند. چون عقیده دارد اگر بخواهی حرفی را به مردم بگویی، کافی نیست که آرام روی شانهشان بزنی، بلکه باید با پتک توی سرشان بکوبی!
او خودش را عامل میداند، اما ارزشی برای شخص خودش قائل نیست، میگوید که از نظر شخصیتی "هیچ" است و اصلا اهمیتی ندارد، تنها چیزی که باعث میشود احساس با ارزش بودن کند، کاری است که بر شانهی خود، به عنوان حامل آن دارد. یعنی صرف این که چنین کار مقدسی را انجام دهد، برایش اعتبار میآورد، به همین دلیل است که از مردن باکی ندارد و حتی مشتاق است که زودتر این اتفاق بیفتد، چون آن را بخشی از انجام ماموریتش میداند.
از طرفی دیگر، این اتفاقات را میتوان هشداری برای نسلهای بعدی دانست، سامرست فرزندش را سقط میکند چون معتقد است، دنیا جای مناسبی برای او نیست، و به تریسی(گوئنت پالثرو) هم همین توصیه را میکند، دنیا را خطرناکتر از آن چیزی که ممکن است به نظر برسد میداند، تربیت این کودک، و یا کلیتر از آن، به وجود آمدن این نسل، اصلا چیز مناسبی نیست.
همانطور که سامرست در پلان پایانی فیلم، جملهای از همینگوی میگوید، که: دنیا جای قشنگیه و به جنگیدنش میارزه، اما بعد خود سامرست میگوید که صرفا با قسمت دوم حرف او موافق است، دنیا اصلا جای جالبی نیست، اما چارهای هم نیست، باید مقاومت کرد.
از همان ابتدای فیلم، تیتراژ آن جلب توجه میکند، دوربین خنجی تصاویر اکستریم کلوزآپ از کارها و اقدامات جان میگیرد و موسیقی خشن هاوارد شور روی آن، حسی خراشنده مانند نوشتههای فیلم را منتقل میکند.
حرکات دوربین کاملا حساب شده و به جا هستند، از جمله تصویر چهرهی جان، هنگامی که در صندلی عقب ماشین، در حال موعظه و همچنین اعتراف است، که نشان دادن او از پشت توری مشبک ماشین، بیاختیار بیننده را به یاد اتاق اعتراف کلیسا میاندازد، و یا تصویر دیگری از جان، هنگامی که برای میلز توضیح میدهد که چه کار کرده، و دوربین او را از زاویهی پایین نشان میدهد، در حالی که آفتاب در آسمان دقیقاً پشت سرش قرار دارد، به وضعیت نشستن او حالتی روحانی میدهد و او را شبیه قدیسها میکند.
هیچ نامی از کوین اسپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نیست، به این دلیل که بیننده نتواند حتی چهرهی قاتل را هم تصور کند.
در عوض، پلان ورود رسمی او به فیلم، تکاندهنده است، با سر و پایی خونین، در حالی که نام بازرس را فریاد میزند!
البته قبلتر از این میتوان او را در فیلم دید، در سکانسی که خبرنگار(جان) از میلز عکس میگیرد، در یک تکپلان، که میلز دوربین جان را هل میدهد، میتوان برای یک ثانیه، چهرهی اسپیسی را دید، اما این به شرطی است که بتوان فیلم را نگه داشت، و گرنه نمیتوان متوجه آن شد.
نکتهی مثبت دیگری که دربارهی فیلم میتوان به آن اشاره کرد، بازیهای درخشان آن است، فریمن، آرامش و تجربه را به خوبی در چهرهاش به نمایش میگذارد، همچنین بازیاش در سکانسی که نظم ذهنیاش به هم میخورد و مترونوماش را میشکند و بعد با چاقو روی دیوار هدفگیری میکند. همچنین برد پیت، در سکانسی که دچار شدیدترین درگیری روحیاش در طول فیلم میشود، بین تصمیم به کشتن جان، و نکشتنش، گریههای پیاپی و مصمم شدنهای پی در پیاش که در آخر با نمایش یک تکفریم از چهرهی تریسی، او تصمیمش را عملی میکند.
اسپیسی، از ابتدای حضورش، آرامشی مثالزدنی دارد، سکینهای که ناشی از ایمان به کاری است که تا به حال انجام داده، و حالات چهرهاش در سکانسی که میلز را موعظه میکند، کاملا باورپذیر و معقول به نمایش گذاشته شدهاست، حالتی خداگونه در جملاتش پیدا میشود، چون به او میگوید، اگه من اینجا هستم، به خاطر اینه که خودم اومدم، و اگه تو الان زنده هستی، به خاطر اینه که من نکشتمت!
میزانسنها، خصوصا در صحنههای قتل، و همچنین خانهی جان، دقیق است، در اتاق جان، بالای تختش، صلیبی نصب شده که نور قرمز دارد، در عین حال که صلیب است، اما فعال است نه منفعل، رنگ قرمزش کاملا حالتی تهدید کننده دارد، همچنین کتابخانهی او و دفترچههای یادداشتش که همگی واقعی هستند، و واقعا نوشته شدهاند.
شخصیتهایی مانند جان، در آثار بعدی فینچر، بعضا در ابعادی دیگر تکرار میشوند، این قهرمانان، همیشه جزء دوستداشتنیها و تاثیرگذاران سینما هستند، شخصیتهایی مانند تایلر داردن در Fight Club و یا در فیلم زودیاک. به شکلی که وقتی اسپیسی به او پیشنهاد میدهد که برای سکانس حضورش در فیلم، میخواهد موهایش را از ته بتراشد، فینچر به او میگوید، اگر این کار را بکند، خود او هم به تبعیتش حتما موهای سرش را از ته میتراشد. و این کار را میکند.
فینچر با این فیلم، توانست بیش از پیش در مقام یک کارگردان سینما، و نه یک ویدئوکلیپساز یا دستیار کارگردان و مسئول جلوههای ویژه، خودش را مطرح کند، و به قول جان، داستانی را روایت کرد که مردم با شنیدنش، به سختی درکش میکنند اما نمیتوانند منکرش شوند.
imdb
نظرات (۱۳)



Se7en

«حرکات دوربین کاملا حساب شده و به جا هستند، از جمله...»
کاش نامی هم از تصویربردار این فیلم، استاد داریوش خنجی برده می شد.
"از همان ابتدای فیلم، تیتراژ آن جلب توجه میکند، دوربین "خنجی" تصاویر اکستریم کلوزآپ از کارها و اقدامات جان میگیرد و موسیقی خشن هاوارد شور روی آن، حسی خراشنده مانند نوشتههای فیلم را منتقل میکند."
به اسم ایشون اشاره کردم مخصوصا
عالی
آدم از خوندنش لذت میبره
به حسین:
حالا نامی ام برده نمی شد اتفاقی می افتاد؟ (منظورم اینه که همین؟ فقط نامی برده شه ازش که من می دونم اینجوریه؟)
به حمیدرضا:
متن خوبی بود. (من دوست داشتم یه سری برداشتِ خیلی خیلی شخصی ام توی یه سری پرانتز می نوشتی، یعنی به جز اون چیزایی که تقریبا همه موافقیم که می خواسته اینو بگه)
موزیکِ تیتراژ اول فیلم مالِ nine inch nails ِنه هاوارد شور.
اوپس، ممنون، اصلا حواسم نبود
عذرمیخوام
سلام
متن و نقد کامل بود .
چون فیلم را ندیدم نمیتوانم نظر خاصی بدهم.
با توجه به اینکه سه نقد آخر فیلم شما را خوانده ام ، اینطور متوجه شدم که فقط نظرات مثبت را ارایه میدهی و یا به تعبیر دیگر ، فقط جنبه های مثبت فیلم را بیان میکنی ، در حالیکه به هر حال ، هر فیلمی ممکن است دارای نقص یا نکات منفی باشد که مایلم و پیشنهاد میکنم آنها را هم بدون هیچگونه جانبداری بیان کنی.
ضمنا با جمله همینگوی که : دنیا جای قشنگیه و به جنگیدنش میارزه، موافق نیستم یا درست متوجه منظورش نمیشوم !!! اگر دنیا قشنگه پس نباید با جنگ ، دنیا را زشت کنیم.
دنیا خیلی بزرگه و برای زندگی کردن ، برای همه جا است . این جمله رو خودم گفتم واسه اینکه حال همینگوی رو بگیرم.
موفق باشی.
پدر
اعمال جان و اعتقاداتش به هر حال صحه گذاشتن روي قضاوته اون هم از ديدگاه ايدئولوژيكش. اين نوع برخورد با دنياو چنين نگاهي و چنين قضاوت هايي من رو دچار ترس هيستريك مي كنه. بيرون ريختن زشتي ها و نشون دادنشون به اين شكل فقط دامن زدن به اونهاست. اين طور نيست؟ و اميدي باقي نمي ذاره. بلكه آدم باور مي كنه كه هر چه كه خواهد بود، بدتر از اينيه كه الان هست.زشت تر و كريه تر. تاريكي مطلق. جهنم ِ مسلم
به حمیدرضا: درسته، حق با شماست. من نئیده بودم.
به آریا: بلی، اگه نامی ازش برده نمی شد اتفاقی می افتاد. چون نمی شه شما نقد فیلمی رو بنویسی، (اونم مثل سون) و حرفی از تصویربردارش نزنی( اونم مثل خنجی). خود نام بردن ازش، واسه خواننده ای که شاید اطلاعاتش درین زمینه کم باشه، شاید جالب توجه باشه؛ که چه طور تصویربردار این فیلم یه ایرانیه. یه سرنخی بشه، بره یه سرچی راجع بش بکنه دوزار مطلب جدید کاسب شه. نمی دونم اطلاعاتت در زمینه ی عکس و تصویر چقدره، اما بدون که طرف خیلی از فیلماشو با Z1 ساخته. (محض اطلاعت می گم که ) Z1 دوربین نسبتن قدیمیه و منوهاشم خیلی کمه. اما خنجی نورشناس قهاریه و چون نور رو خوب می شناسه، کاراش در حد دوربینای حرفه ای از آب درمیان.
منظورت رو اما از این جمله نفهمیدم :"فقط نامی برده شه ازش که من می دونم اینجوریه؟"
ینی چی من می دونم این جوریه؟ خب معلومه که من میدونم این جوریه.
به حسین:
اتفاقا من حرفم دقیقن این بود که آدم کفایت نکنه به این که اسم یکیو بگه و تموم. ینی دونستن اسمش باعث نمی شه فک کنیم خیلی چیزا می دونیم همونجوری که خیلیا فک می کنن همینه.
نه من این چیزایی رو که راجع به دوربینی که خنجی استفاده می کنه گفتی نمی دونستم. مرسی.
در مورد اون جمله ام منظورم تقریبن همون چیزی بود که خودت گفتی: دوزار مطلب جدید کاسب شدن.
اونجوری که میشه حدس زد خیلی از مخاطبای پرونده قطعا می دونن که خنجی فیلمبردار این فیلمه (از ژانر آدمایی که به اینجا سر میزنن به هر حال یه چیزای دستگیر آدم میشه) ولی حدس من اینه که اغلبشون اطلاعات دیگه ای راجع بهش ندارن مث خود من.
حالا وقتی یه نقدی می خونیم از یه کسی که به نظر میاد فیلم رو بهتر از ما می بینه و یا حداقل همچین قصدی داره و بیشتر از ما وقت می ذاره رو این موضوع، وقتی یه چیز بدیهی میگه (اینجا؛ اینکه صرفاً اسم خنجی گفته بشه و همین) آدم حال خوشی بهش دست نمی ده.
به نظر من گاهی اوقات وقتی داری یه چیزیو توضیح میدی نیازی نیست بعضی چیزا رو نشون بدی که می دونی (چیزایی که به نظر میاد بدیهی ان) اگه از مرحله ی بعدی شروع کنی (یعنی با فرض اینکه چیزای اولیه ی مربوط به اون موضوع رو همه می دونن ادامه بدی) اتفاق خلاقانه تری میفته. آدم کسل نمی شه و تازه اون کسی که مرحله ی اولو نمی دونه بهتر و بیشتر ترغیب میشه بره دنبال موضوع چون احساس میکنه یه چیزی رو که خیلیا میدونن نمیدونه.
اگه میگی این فرض که خنجی رو اغلب مخاطبای پرونده میشناسن غلطه اون یه حرف دیگه س. اونجا اشتباه از منه.
من از متن حمیدرضا اونجاهایی رو بیشتر از همه دوست داشتم که نکات ظریف تری داشت. چیزایی که من بهشون دقت نکرده بودم. مث اونجا که راجع به تیتراژ اول فیلم توضیح میده که اسم کوین اسپیسی نیست که حتی نتونیم بفهمیم قاتله چه شکلیه.
خیلی خوب نوشته بودی
اما از اینکه مقدمه به بحث و نتیجه گیری منفصل نداشت خوانند اذیت میشه.
یکهو ورود شده و یکهو خروج.
ولی در کل خیلی خوب بود.