Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری بی‌غمی.
الف.میم
«افسوس چه‌قدر دیر فهمیدم که پول برای زندگی ئه نه زندگی برای پول».
تیتر روزنامه‌ها روی تصویری از چاپ‌خانه می‌چرخد و خبر از ناتوانی پزشکان در درمان بیماری قارون «ثروت‌مند افسانه‌ای» می‌دهد. قارون از لیموزین‌ش پیاده می‌شود و در قصرش پای میزی بزرگ، ناهاری مختصر و مسخره می‌خورد. پزشکان تجویز کرده‌اند که برای بیش‌تر زنده‌ماندن مجبور است غذاهای مخصوص بخورد و خیلی کم آب بنوشد. چند صحنه بعد، قارون پس از گفت‌وگویی تلفنی برای پیش‌کارش از این می‌نالد که چرا توی زندگی این‌قدر به پول اهمیت داده و این‌قدر آدم بدی بوده است.
تمام شد. همین ابتدا فیلم میخ‌ش را می‌کوبد که خبری از لطف و ظرافت در داستان نیست. داستان، مثل ماجراهای خاله زنکی‌ای است که این و آن توی اوقات علافی و بی‌کاری برای هم تعریف می‌کنند. مثل هزارها قصه و روایت و حکایت پندآموز دیگر. قارون دیالوگ بالایی را همان اول‌های فیلم می‌گوید و تکلیف ما را با فیلم یک‌سره می‌کند. قاعدتن این‌جا باید بزنیم یک کانال دیگر که دارد آهنگ پخش می‌کند یا اصلن ول کنیم برویم پی کارمان. کی حوصله دارد بنشیند پای این حرف‌های صدتا یه غاز. ولی این کار را نمی‌کنیم. شنیده‌ایم گنج قارون فیلم خوبی ست . پای فیلم می‌نشینیم. شاید هم فقط برای دل مادر، که دارد روزهای نوجوانی اش را می‌بیند توی این تلویزیون.
«-راستی شوم چی داریم؟
- چی می‌خوای داشته باشیم؟ آب‌گوشت ننه جون»
علی بی‌غم و حسن جغجغه قارون را از زاینده‌رود می‌گیرند و می‌برند خانه‌شان. به خیال این‌که از بی‌نانی جان به آب زده، می‌نشانندش پای سفره‌ی آب‌گوشتی که ننه درست کرده. اول‌ش قارون ناز می‌کند و لب به غذا نمی‌زند. حسن جغجغه می‌گوید: «علی جون…یه دهن واسه‌ش بخون» و علی بی‌غم می‌زند زیر آواز. هر قدر هم توی قیافه باشی، هرقدر هم حالت از این سرخوشی‌های عوامانه به هم بخورد، مگر می‌شود آوازِ علی‌بی‌غم سرِ جا ننشاندت و لب خند نیاورد روی لبت؟ از این‌جاست که گنج قارون، پرتماشاچی‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، شروع می‌شود. علی‌بی‌غم قارون را دعوت می‌کند برقصد و خوش‌حالی کند. نون و چایی تعارف‌ش می‌کند و به حسن جغجغه می‌گوید کفش‌های‌ش را دربیاورد و دم‌پایی بدهدش. و یک جایی توی تحریرِ آوازش آن شاه‌بیت زندگی به شیوه‌ی علی‌بی‌غم را می‌خواند.
«ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی داره
بزن بر طبل بی‌عاری که آن‌هم عالمی داره»




علی، هم‌چین هم بی‌غمِ بی‌غم نیست. زندگی‌اش از اول توی ناز و نعمت نبوده. مادرش رنج کشیده و دست تنها به سر و سامانی رسانده‌اش. خودش هم حالا هرروز توی مکانیکی روغنی می‌شود. حسن جغجغه هم اسباب‌بازی‌فروش دوره‌گردی ست که روزی سی‌وپنج زار که دربیاورد، کلاه‌ش را می‌اندازد هوا. ولی یک‌چیزی هست. یک ارزشی که هیچ سختیِ زندگی نمی‌تواند خدشه‌دارش کند. « دل، خوش داشتن». علی و حسن دل‌شان خوش است. به خوشی‌های ساده‌ی زندگی احترام گذاشته‌اند. کافه رفتنِ آخر شب و مست کردن و آواز خواندنِ دورِ هم و جغجغه فروختن و خندیدن، دلِ گنده‌شان را از هر غم و غصه‌ای خالی می‌کند. غصه بخورند که چی؟ اصلن غصه‌ی چی را بخورند؟ غصه‌ی پول؟ مگر قارون با آن همه ثروت چی‌کار می‌کند با پول‌های‌ش؟ آبِ خوردن هم که از گلوی‌ش پایین نمی‌رود. این‌ها اگر پول نداشته‌باشند، هم‌دیگر را دارند که جان‌شان برای هم می‌رود و از هزارتا گنج قارون توی زندگی بیش‌تر به درد می‌خورد و بیش‌تر می‌ارزد. پس واسه چی دل، خوش ندارند؟
واسه ما یه گوشه‌ی کوچیکِ این دنیا بسه/ لقمه‌ای نان و گلیم پاره‌ای ما را بسه…غم نخور دنیا دور روز ئه/ این دو روزم روزبه‌روز ئه [این را علی‌بی‌غم شبی که سه‌تایی از کافه آمده‌اند بیرون می‌خواند]
«ترمز کن آبجی ترمز کن...ما واسه خاطر پول این کارا رو نمی‌کنیم. من تازه یه آدم پول‌دار پیدا کرده‌م که به یه آدم بی‌پول محتاج ئه...اون‌وخ بیام از شما پول بگیرم؟ نه آبجی این‌جارو کورخوندی»
«دختره»ی فیلم از علی‌بی‌غم می‌خواهد کمک‌ش کند که بتواند از شر خواستگارِ مزخرفِ سمج و اصرار مادر و پدرش خلاص شود. از قضا دختره ادعا کرده پسر قارون می‌خواهد بگیردش. قرار می‌شود علی‌بی‌غم نقش پسر قارون را بازی کند که از هند، به عشق شیرین آمده. رگ مرام و معرفتِ فردینیِ علی‌بی‌غم می‌زند و می‌پذیرد. هیچ توقعی هم از دختره ندارد. همین‌جوری…دقیقن همین‌جوری می‌خواهد به‌ش کمک کند. یک آدمی می‌خواهد همین‌جوری به یکی دیگر کمک کند. قهرمان گنج قارون جور دیگری نمی‌تواند باشد. باید خوب باشد. خوب‌ترین. این‌قدر خوب که آدم‌های دیگرِ فیلم توی دیالوگ‌های‌شان هم این را بگویند. آدم‌هایی هم که قرار است قهرمانِ فیلم الگوشان باشد نباید دربرابر کمک از دیگران توقعی داشته‌باشند. همه باید به هم کمک کنند. با مردمان خوبی بکن/ هرکاری خوب‌ش بهترئه [این را حسن جغجغه توی آوازی که برای بساط اسباب‌بازی ‌فروشی‌اش می‌خواند، جار می‌زند]
«برو این لباساتم عوض کن خوب نیست یه دختر نجیب از این لباسا بپوشه»
دختر پول‌دار عاشق پسر فقیر می‌شود. پسر که هیچ وقت دل به پول و این جور چیزها نبسته، دختر را پس می‌زند. دختر برای‌ش آواز هندی و عربی می‌خواند و می‌رقصد اما هیچ کدام از این‌ها دل پسر را نرم نمی‌کند. آخرِ آخرش دختر یک کلاه مخملی می‌گذارد روی سرش و داش‌مشدی می‌رقصد. کیف پسر کوک می‌شود. و عاشق دختر می‌شود. آره... به همین راحتی و با یک رقص و آواز علی‌بی‌غم عاشق دختره می‌شود.
آدم باید جلوی وسوسه‌های الکی بایستد و کم نیاورد. ولی وقتی دل‌ش لرزید دیگر نباید به هیچ حرفی جز حرف دل‌ش گوش بدهد. آدم باید عاشق شود و مطمئن باشد که اگر روراست بود و دوز و کلکی نبود توی کارش، همه‌چیز همان‌جوری می‌شود که او می‌خواهد. دختره حتا حاضر می‌شود خانه زندگی پول‌داری‌اش را ول کند بیاید خانه‌ی علی‌بی‌غم توی اصفهان با علی و ننه‌اش و حسن جغجغه زیر یک سقف و سر یک سفره.
« من اونو بخشیدم برای این که بخشیدن لذتی داره که انتقام گرفتن نداره»
آخر فیلم علی‌بی‌غم که فهمیده قارونْ همان پدرش بوده که توی بچگی او و ننه را ول کرده و خودش تک و تنها چسبیده به پول، بدجوری دل‌خور می شود. علی‌ای که غم نداشت عصبانی می‌شود و حسابی به پدره می‌توپد. قارون پشیمان است. خیلی دیر فهمیده چه بد کرده اما بالاخره فهمیده و خب همین مهم است و دیگر هیچ‌چی مهم نیست. مادر، قارون را می‌بخشد و از علی هم می‌خواهد همین کار را بکند. علی داد و بی‌داد می‌کند. قارون و شیرین (دختره) قهر می‌کنند و می‌روند می‌نشینند توی همان کافه‌ای که یک شب علی و حسن، قارون را برده بودند. و همان‌جا بود که قارون فهمیده بود زندگی کردن یعنی چی. خواستگار پول‌پرست سمج با نوچه‌های‌ش می‌ریزند توی کافه و گروگان می‌گیرندشان. می‌افتند به جان قارون و تا می‌خورد می‌زنندش. علی که همان دور و برها پرسه می‌زده صدای جیغ و فریاد را می‌شنود و می‌آید توی کافه. قارون را می‌بیند که افتاده زیر چک و لگدِ آدم بدها. افکت‌های صوتی معروفِ کتک زدن با نماهای بسته‌ای از صورت علی که در هم کشیده می‌شود و تن و بدن قارون که کتک می‌خورد، می‌آمیزد. قارون فریاد می‌زند «پسرم». علی جواب می‌دهد «پدر». علی آدم بدها را له و لورده می‌کند و می‌تاراند. پدر را در آعوش می‌کشد و زیر بازوی‌ش را می‌گیرد که ببرد خانه. دختره هم به آن‌ها می‌پیوندد. هرسه در کوچه‌ی تاریک سلانه سلانه راه می‌روند. فیلم تمام می‌شود.
«این زندگی ئه... بخور بخواب بگرد کیف کن... دنیا همین ئه... سلامتی و دل خوش می‌خواد... فقط»
اندرزهای گنج قارون، همه‌ی آن چیزهایی ست که توی فرهنگ ایرانی، برای یک آدم خوب و درست حسابی، برای یک زندگی ایده‌آل پیش‌نهاد شده است. مرام داشتن و کمک کردن، هوای ضعیف بی‌چاره‌ها را داشتن، احترام به مادر. بخشش...و از همه‌ی این ها مهم‌تر خوش بودن.«دل، خوش داشتن» اساسی‌ترین پندی ست که گنج قارون می‌دهد. می‌گوید ‌این‌همه گرفتاری و اعصاب‌خوردی را اگر به‌شان پا بدهی، ریشه می‌دوانند توی روح‌ت و یک هو به خودت می‌آیی و می‌بینی خودت هم شده‌ای یک گرفتاری، یک اعصاب‌خوردی. شده‌ای مثل قارون که هم خودت را می‌خوری و هم دیگران را می‌رنجانی. اما اگر علی‌بی‌غم و حسن جغجغه باشی، روزگارت می‌گذرد. بد هم نمی‌گذرد. غم و غصه را یک جوری زیرسبیلی رد می‌کنی اگر بلد باشی بخندی و آواز بخوانی و آبگوشت‌ت را با لذت بخوری. آدم‌های گنج قارون این‌جوری اند. حواس‌شان به مهم‌ترین وظیفه‌ی زندگی هست. حواس‌شان هست که «باید» حال کنند. فیلم هم حواس‌ش به حال کردن‌ها هست. توی گنج قارون کسی نمی‌میرد. کسی از کسی جدا نمی‌شود. همه به هم می‌رسند و دنیا فراموش نمی‌کند که حالِ آدم بدها را بگیرد و به آدم خوب‌ها حال بدهد.
آدم دل‌ش می‌خواهد به دنیای گنج قارون امیدوار باشد. دل آدم خوشی می‌خواهد...بی‌خیالی... مست کردن و زیر آواز زدن و از یاد بردن هر چیزی که شادی نباشد. مگر نه این که می‌گویند مردم توی سینما دنبال چیزی می‌گردند که ندارند. مردم، در گنج قارون آن چیزی را که سال‌هاست ندارند پیدا کرده‌بودند. کرور کرور رفتند فیلم را تماشا کردند و تماشای گنج قارون شد یکی از بهترین خاطره‌های همه‌ی عمرشان. چندسال پیش توی مجله فیلم یکی که یادم نیست کی، نوشته‌بود آن شب‌های موشک‌باران، آن شب‌های ترس و خاموشی و آژیر، وقتی وضعیت سفید می‌شد و صدای تیر و ترقه می‌خوابید خانواده دور هم می‌نشستند و توی ویدئوی بتامکس، گنج قارون را می‌دیدند. بارها و بارها.

« اگه آدم د‌ل‌ش خوش باشه و یه‌خورده هم‌چین درویش و عشقی باشه ها... به اون خدا اگه تمام دردای عالم روش هوار بشن هیچ عیبی نمی‌کنه»
نظرات (۵)