Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر سانشو
آریا باقر
داخلی/ ایستگاه/ روز

ناگهان کارگری با عجله از پله‌ها پایین می‌آید.
کارگر: بچه‌ها! حواسا جمع، بازرس داره میاد.
عروه تازه متوجه حضور رزمریم و گل‌مکانی و مرد ژاپنی می‌شود.
عروه: سلام بچه‌ها!‌ برگشتین بالاخره؟
مرد بازرس بالای پله‌ها ظاهر می‌شود. رزمریم او را می‌شناسد و از ترس به خود می‌لرزد. او شوهر رزمریم است.
رزمریم (زیر لب): غیرممکنه...
مرد ژاپنی: فقط غیرممکن، غیرممکنه.

ایستگاه (قسمت هفتم از سری دوم)/ سانشو


شوهر رزمریم با انگشت اشاره رزمریم و مرد ژاپنی را نشان می‌دهد و ناگهان...
مرد ژاپنی: اوه اوه... وقت رفتنه.
تمام کارگران از زیر لباس‌هایشان اسلحه‌هایی را بیرون می‌کشند.
گل‌مکانی از ترس فریاد می‌زند. مرد ژاپنی در یک حرکت سریع، از زیر پالتویش یک شمشیر سامورایی بیرون می‌کشد و به نئون بالای سرش می‌زند. با این کارش ایستگاه روبه‌رویی در خاموشی فرو می‌رود. کارگران که جا خورده‌اند، با کمی تأخیر، بی‌هدف شروع به تیراندازی می‌کنند. عروه و بنزما و کوبایاشی شوکه شده‌اند. شوهر رزمریم از پله‌ها پایین می‌آید.
شوهر: کافیه ابلها!... برین اون‌ور و پیداشون کنین. حواستون باشه به سرورمون آسیبی نرسه... و یادتون باشه که من خنجر رو می‌خوام (ناگهان چشمش به عروه و دیگر شخصیت‌های اصلی می‌افتد). اینا کین؟
کارگر یک: از ما نیستن رئیس... ولی شاید به درد بخورن... فکر کنم این ژاپنیه یه ربطی به خنجر داشته باشه. شاید بتونیم گروگان بگیریمش.
شوهر: خیلی خب... یکیتون با من اینجا بمونه، بقیه برین دنبالشون. سریع.

داخلی/ ایستگاه روبه‌رویی بالای پله‌ها/ روز

رزمریم و مرد ژاپنی پشت یکی از باجه‌های بلیط‌فروشی مخفی شده‌اند. رزمریم در حالی از ترس به خود می‌لرزد که بچه‌اش را در آغوش می‌فشارد.
مرد ژاپنی: نگران نباش. من دخلشونو میارم.
رزمریم: ولی یکی از اونا پدر بچه‌ی منه.
مرد ژاپنی: نگران نباش! به موقعش دخل اونم میارم.
مرد ژاپنی چشمکی می‌زند، انگشتش را به نشانه‌ی سکوت جلوی لبانش می‌گیرد و از پشت باجه بیرون می‌آید. شمشیرش را می‌کشد و خود را به پشت ستونی می‌رساند و مننظر می‌ماند. صدای پای کارگران که از پله‌ها بالا می‌آیند، به گوش می‌رسد. مرد ژاپنی لبخند می‌زند. صدای گریه‌ی نوزاد رزمریم هم بلند می‌شود.

داخلی/ایستگاه/روز

بنزما، عروه، کوبایاشی و گل‌مکانی، ردیف، جلوی دیوار ایستاده‌اند و «کارگر یک» با یک یوزی جلویشان رژه می‌رود. شوهر مشغول گشتن کیسه‌ی غذای گل‌مکانی است.
کوبایاشی: باید یه کاری بکنیم.
عروه: ولش کن بابا... خودش درست می‌شه. به من اعتماد کنین، می‌دونم دارم از چی حرف می‌زنم. ما نجات پیدا می‌کنیم.
بنزما: آره... همه، به جز من، که عزرائیل رو شونه‌ی چپمه.
عروه: فعلاً که داره دور و بره اینا می‌پلکه، نه تو.
گل‌مکانی که هنوز بر خود مسلط نشده، از حرف‌های آن‌ها سر در نمی‌آورد. صدای چند گلوله در فضا می‌پیچد و آن‌ها از جا می‌پرند.
شوهر (کیسه‌ی غذا را در دستش تکان می‌دهد): اینا دیگه چه کوفتین؟ خنجر کو؟
از تاریکی ایستگاه روبه‌رو، صدایی توجه آن‌ها را جلب می‌کند. یکی از کارگران در حالی که شکمش با شمشیر دریده شده، از سیاهی بیرون می‌آید و از روی سکو به پایین، کنار ریل‌ها، می‌افتد. دستش را بلند می‌کند ولی قبل از اینکه کاری کند، می‌میرد.
شوهر: لعنت!
مرد ژاپنی شمشیر در دست، از دل تاریکی بیرون می‌آید و لبه‌ی سکو می‌ایستد. سر تا پایش به خون کسانی که کشته آغشته است. کوبایاشی بلافاصله او را می‌شناسد. روی صورت کوبایاشی آرام زوم می‌کنیم و بعد از چند ثانیه تصویر بر چهره‌اش ثابت می‌شود.

قطع به:
خارجی/ خیابان‌های کرج/ روز

کوبایاشی در خیابان در حال قدم‌زدن است. او یک پاکت شیر خریده و خوشحال به نظر می‌رسد. سه نفر که بارانی و عینک دودی پوشیده‌اند او را تعقیب می‌کنند. او به چهارراهی می‌رسد و می‌خواهد به طرف دیگر خیابان برود. خیابان در یک لحظه خالی از اتومبیل می‌شود. سکوتی سنگین حاکم می‌شود و صدای تنها اتومبیلی که در فاصله‌ای بسیار دور است، این سکوت را تشدید می‌کند. کوبایاشی پشت سرش را نگاه می‌کند: بارانی‌پوش‌ها به او نزدیک می‌شوند. تصویر آنها ثابت می‌شود و آرام روی چهره‌ی یکی از آن‌ها زوم می‌کنیم، مشخص است که او همین مرد ژاپنی است که عینک آفتابی به صورت زده است.

... ادامه دارد...

نظرات (۷)