Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نجات‌یافتگان ماجرای عجیب بهنام و فرید و پیر
مصطفی اوصانلوی
به نام خدا

درست است که من در مطلب پیش نوشتم که حرفی ندارم، اما این مسلماً یک ملاحظه‌ی ژورنالیستی بود و یک نقطه‌ی مجازی برای پایان کلام. نامه‌های الکترونیکی زیادی، که در زمان غیبتم به من ارسال شد. خدا را گواهی می‌گیرم که زیاد بود و سبب دوباره نوشتن من شد. البته از حق نگذریم؛ در این مدت بسیار ترسیدم و خود را در معیت بسیاری چیزها دیدم که جای تأمل دارد. بسیاری در خیابان مرا تعقیب می‌کنند. و چه شب‌ها که از ترس مرد زیر چراغ، که چهره‌ی جوانانه‌ای هم داشت، خواب به چشمم نیامد. من صرفاً یک بنده‌ی عادی خدا هستم. اینجا دنیا است و من با صدای ناملکوتی‌ام با شما صحبت می‌کنم.
ما ز بالاییم و بالا می رویم.

فرید و بهنام مدت‌ها با هم دوست بودند. در واقع سابقه‌ی دوستی چندین و چند ساله داشتند. اما وقتی بهنام از فرید برای پیوستن به یک حلقه‌ی درویشی دعوت کرد، با اکراه فرید مواجه شد. روزنامه‌ها فردا از قتل مرد میانسالی به نام فرید نوشتند. دسته‌ی ساطوری که در مغزش فرو رفته بود، به چندین سانت می‌رسید. عکسی از مردی که با ساطور است در زیر می‌بینید.



غلام‌حسین که بین دوستان او را حسین صدا می‌کردیم. شبی وقتی دچار روح فرید شد. شروع به جیغ‌زدن کرد و فحش‌های رکیکی به اعوان و انصار بهنام داد. وقتی از او در مورد شب قتلش پرسیدیم حتی آدرس صحیح محل مرگ خودش را داد.

بگذارید از مدتی قبل شروع کنم. ما یک حلقه از عرفان کیهانی داریم. که روح‌هایی را که سوارمان می‌شوند پیاده می‌کنیم. یک شعور ذاتی بین همه‌ی ما در جریان است که وقتی ما بدان کیهان و منبع مراجعه می‌کنیم، صاف و آماده‌ی زندگی می‌شویم. آیا تا کنون از خودتان پرسیده‌اید که چرا بعضی روزها حالتان خوب نیست؟ بعضی کارها، مثل قتل، باعث می‌شود که روحی سوارتان شود و اصطلاحاً تناسخ را به نیش بکشد. بهنام با چنین حالی از حلقه‌ی دراویش شیطانی برید و به حلقه‌ی کیهانی پیوست. آن روز وقتی ما غلام‌حسین را از بهنام دور نگه داشتیم. پیر به ما استراحت داد. پس از مدتی بهنام هنگام صحبت با غلام‌حسین، که چیزی از ماجرا یادش نمی‌آمد، خود را از طبقه‌ی دهم ساختمانی که در آن حلقه‌هامان را برگزار می کردیم. پرت کرد و مرد. ما جسد او را برای آن که به ما مشکوک نشوند خاک کردیم و خونابه‌ها را هم شستیم. من این یک نمونه را، فقط گفتم. تا از جدی‌بودن ماجرا آگاه شوی و بدانی چرا کسی که مثلاً در بیرون کراوات می‌زند و خیلی شیک است. این فحش‌ها را الکی نمی‌دهد و از خود بی‌خود نمی‌شود. با منطق جور در نمی‌آید و این محکم‌ترین و دم‌دستی‌ترین اثبات این جریان است.

من بعد از شنیدن این ماجرا خیلی فکر کردم. به نظرم با عقل جور در نمی‌آمد. چطور بگویم؟ منطقی نبود. نه آن منطق، که هیچ منطقی نبود. چطور بهنام که چنین روح کثیفی داشت. انقدر ناراحت شد. آیا او بخشیده می‌شود؟
نظرات (۶)