pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
صندلی عقب نور صبح
آیین نوروزی
«این‌که کدامشان صبح زودتر از خواب بیدار شود، برای هر دو پیرمرد مایه‌ی روکم‌کنی شده بود. هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند ماجرا از کجا شروع شده. شرمن که سه سال کوچک‌تر بود، تازگی‌ها عادت کرده بود ۳۰ :۴ صبح از کیسه خوابش بخزد بیرون. در تاریکی محض، با قدم‌های کوتاه، کف پارکت قرمزرنگ اتاق راه می‌رفت؛ مراقب بود پاشنه‌هاش را زیاد بلند نکند تا از پاهاش هیچ صدای چسبنده و بشکن‌واری درنیاید. به سوییچِ زنجیریِ مهتابیِ بالای روشویی تکه کهنه‌ای می‌بست که ویزویزش را خفه کند. مهتابی که روشن می‌شد، پرتوِ لرزانِ سبزش می‌افتاد روی صورت همخانه‌اش، «دین»، همخانه ی سال‌های سالش، که هنوز داشت خواب می‌دید. شرمن خودش هم چندان نمی‌دانست این رضایت عمیقی که از برنده شدن در مسابقه‌ی «سحرخیزی» پیدا می‌کند، از کجای وجودش برمی‌آید. هیچ پولی در کار نبود. هیچ جور جایزه‌ای. اغلبحتی به روی همدیگر هم نمی‌آوردند. اصلاً یادش نمی‌آمد که تا به حال آن را به عنوان مسابقه به رسمیت شناخته باشند. ماجرا در طول سال‌ها، در طول شب و روزهای بی‌شماری که با هم داشتند شکل گرفته بود. با این‌حال، بی‌بروبرگرد، حسی از برد و باخت در کار بود. تردیدی وجود نداشت. گاهی آن را توی پاهاش حس می‌کرد – گرمایی بود که آهسته آهسته، تا نرمه‌ی ساق‌هاش و بین زانوهاش بالا می‌آمد. گاهی آن را توی سینه و سدت‌هاش حس می‌کرد – و یک صبح پرهیجان، آن را توی کله‌اش هم حس کرده بود. همه‌ی سرش روشن شده بود. یادش می‌امد. به شدت شبیه نور همان مهتابی بالای کاسه‌ی دستشویی بود – نوری درخشان که به کاسه‌ی سرش هجوم برد و گردن و مهره‌های پشتش را شست و رفت پایین؛ بعد انگاری سرتاسر تنش را روشن کرد. نوری بود کمه تا آن وقت ندیده بود. فقط می‌توانست با خوابی مقایسه‌اش کند که توی ده یازده سالگی، از بهشت دیده بود. در آن خواب هم نوری شبیه همین دیده بود؛ و یادش می‌آمد که حس کرده بود مستقیم به نیرویی وصل شده به قوت و قدرتِ خودِ خورشید».

داستان خواب خوب بهشت (سام شپارد، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی) با این جملات شروع می‌شود. احتمالاً افراط در تعریف و تمجید از این شروع باعث می‌شود چند وقت بعد پشیمان باشیم. اگر شروع کردن داستان با همچین شرایطی، صرفاً یک شگرد داستان‌نویسی باشد. منظورم از شرایط، سعی در توصیف حالتی است که معمولاً نمی‌شود توضیحش داد. کمتر کسی می‌تواند احساس آن پیرمرد را توضیح دهد، چون ابزاری هم برای آن در اختیار ندارد. این‌جور احساس‌ها معمولاً برای خود آن فرد هم مبهمند چه برسد برای بقیه. اما بهترین راه برای توضیح این حالت، استفاده از تصویرهای منحصر به فرد است. مثلاً توصیف نوری که در سر پیرمرد می‌چرخد و شبیه نور همان مهتابی بالای کاسه‌ی دستشویی است. مسئله این‌جاست که این تلاش، یکی از مفیدترین کارهایی است که هر داستان‌نویس می‌تواند انجام بدهد. او با این کار – اگر مثل سام شپارد موفق شود – درصدی از خواننده‌ها را با این احساس پیوند داده است.
نظرات (۲)