pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا سلام آقای فوکو، سلام اراده به دانستن
علی حسینی
۱
آن‌وقت این‌جوری هم می‌شود که تو بروی «خانه» و آن‌جا هُدیش (هدا) و آدا (آیدا) و یه‌یو (یحیا) را نبینی و فقط سیگاری دود کنی و کارها را ببینی و با چندتا آدم جدیدِ خوبِ دوست‌داشتنی آشنا شوی و ببینی که پرتره‌های یک نقاش معروف چقدر به کارهای خودت که برای تنهاییِ خودت می‌کشی و حتی به خانوم دال هم نشان نداده‌ای‌شان شبیه است و آن‌جا هم اتفاقن یکی یقه‌ات را بگیرد که ببخشید شما تو پرونده و فیلان و این‌ها می‌نویسید و تو هم ندانی چه جوابی بدهی و موقع برگشتن هم یک آقای نسبتن محترمی ماشین‌اش را یک‌کمی به ماشین‌ات اصابت دهد و تازه طلبکار جریمه هم باشد و تو آن‌قدر حوصله‌ات سر برود که صدهزار تومان بگذاری کف دستش و بیایی خانه – این بار خانه‌ی خودت نه خانه‌ی هنرمندان – و با خیال زیادی راحت بازی ژاپن و دانمارک را تماشا کنی و ببینی ژاپنی‌ها چقدر خوب بازی می‌کنند و خدا را شکر کنی که ما آن‌جا نیستیم تا مضحکه‌ی همه شویم و از یک طرف هم افسوس بخوری چون اگر بودیم حتمن می‌رفتی آفریقا و بعد آن‌قدر گیج شوی كه حتا ندانی جمله را چطور تمام كنی؟

۲
یكی باید بردارد و بنویسد درباره‌ی كافه‌ها و بنویسد درباره‌ی این‌كه هر كافه‌ای به درد چه موقعی از روز می‌خورد و مثلن بنویسد درباره‌ی این‌كه كافه پراگ مختص روزهای بی‌حوصلگی است و بنویسد كه چه‌همه قشنگ است كه یكی توی ایران اسم كافه‌اش را گذاشته پراگ و چقدر نشستن روی صندلی‌های چوبی و درهم شدن بوی عود و سیگار و حال و هوای پراگ را تجربه كردن لذت‌بخش می‌تواند باشد. یا مثلن درباره‌ی کافه تمدن عزیز –که کافه‌ی محبوب شخصی‌ام است– و پرسنل دوست‌داشتنی‌اش. یادم می‌آید اولین بار که با خانوم دال رفتم آن‌جا طبق معمول شروع کردم در و دیوار را نگاه کردن و به قول خانوم دال یقه‌ی جزئیات را گرفتن. چون هنوز هم معتقدم چیزی که در جزئیات زندگی هست را نمی‌توانی پیدا کنی توی کلیاتش. حالا داشتم نگاه می‌کردم که چشمم افتاد به سقف و کتاب‌های شاملوی شعر ایران را آن‌جا دیدم! هوای تازه، ابراهیم در آتش، مدایح بی‌صله، همه هم چاپ اول. شب که رفتیم خانه‌ی من، خانوم دال اول چند تا کتاب شعر محبوبم را چسباند به سقف و بعد رفت خانه‌ی خودشان. خلاصه که یکی بنویسد راجع به کافه‌ها. باور کنید این‌ها باید ثبت شود.

۳
خوش‌خوشانم می‌شود نگاه این نسل را که می‌بینم به مقوله‌ی س.ک.س و سیاست. نسل ما نشان داده که رشد کرده و به قول آلبر کامو روی شانه‌ی نسل قبل ایستاده. من قول داده بودم هربار راجع به یک وبلاگ بنویسم. حالا این‌ها را بگذارید به حساب معرفی دوتا از وبلاگ‌های محبوبم: مثلن چند وقت پیش دریم‌لند عزیز نوشته بود: «یادش بخیر سال پیش همین موقع‌ها خانم الف گفت اگر به موسوی رای ندهی باهات نمی‌خوابم! آن‌وقت آن‌قدر خندیدیم تا اشکمان درآمد.» یا چندوقت قبل‌ترش متن‌اش را این‌طوری شروع کرده بود: «پیاده‌روی در کنار سکس و فیلم دیدن از بهترین تفریحات روزهای جمعه محسوب می‌شود.» می‌خواهم بگویم که اوضاع دیگر مثل قبل نیست که دخترها عقلشان را بگذارند کف دستشان و بیایند توی رابطه. یا حتا پسرها به خاطر رسیدن به لذت جنسی کلی مرحله را رد کنند و آخر هم نرسند به آن چیزی که می‌خواهندش. حواس همه جمع شده توی رابطه‌ها و این خیلی خوب است. لازم نیست وقتی دیگر رابطه آن چیزی را که دنبال‌اش بودی به تو نمی‌داد صبر کنی و این‌طوری اوضاع را برای هر دو نفرتان بدتر کنی. و دیگر ترسی نیست از خیانت –که به نظرم جزء ذاتی هر رابطه است (دو نقطه چشمک مخصوص برای خانوم دال)– و اصولن این نسل فهمیده که: تن هیچ‌کس مال هیچ‌کس نیست.
و دوست دارم درباره‌ی «کمی بیرون قاب قدم بزنیم» بیشتر بنویسم اما برای شروع یک پست‌اش را می‌گذارم تا بعد. من چند هفته پیش بیرون قاب را کشف کردم و یک‌شبه آرشیوش را خواندم. و بیشتر از همه آن را دوست داشتم که درست وسط تظاهرات بعد از انتخابات گذاشته بود و اسمش «وی» بود: «یاد تو/ همچنان در تختخوابم/ سبز است.» بیرون قاب از قالبش گرفته تا اسمش همه بر روی «زندگی به مثابه‌ی امر ممنوعه» تأکید می‌کنند و این لااقل تا جایی که من می‌دانم توی وبلاگستان فارسی بی‌نظیر است.

۴
یک شعر می‌گذارم برای‌تان از خانوم دال:

«خیابان‌های خوابیده را
بالا می‌روی
بالا می‌روم
از لب‌های تو.
×
از سقراط شنیده بودم:
استقرای تامِ ...
تاب نیاورد دهانش!
از سقراط تا لب‌های تو
از لب‌های تو
تا خیابانی
که بالا می‌رود از من.»

د. الف. بیست و پنج خرداد هشتاد و نه – توی مترو
نظرات (۱۴)