pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Heaven
حمیدرضا رفعت‌نژاد



فیلم با یک پرواز شبیه‌سازی شروع می‌شود، فیلیپو اوج می‌گیرد، و تصویر خاموش می‌شود، او نمی‌تواند در دنیای واقعی تا این حد اوج بگیرد.

شباهت زیادی میان ماجرای فیلیپو و فیلیپا با آدم و حوا وجود دارد. شاید بتوان فیلم را حرکت معکوس داستان آدم و حوا در نظر گرفت. در داستان اصلی، آدم و حوا به واسطه‌ی ترک‌ اولی‌یی که انجام می‌دهند، از بهشت رانده می‌شوند و در دو جای مختلف از زمین فرود می‌آیند، به شکلی که مدت‌ها یک‌دیگر را پیدا نمی‌کنند؛ و پس از مدتی طولانی مجدداً همدیگر را می‌یابند.
اتفاقی که در فیلم می‌افتد، هم می‌تواند معکوس روال داستان اصلی باشد و هم می‌تواند دنباله‌ی آن باشد، به شکلی که دوباره به نقطه‌ی اول خود باز گردد.

فیلیپو (جیووانی ریبیسی) و فیلیپا (کیت بلنشت)، در دو نقطه‌ی متفاوت، و با دو خاستگاه متفاوت حضور دارند، و به واسطه‌ی کاری که زن، فیلیپا، انجام می‌دهد، که نه می‌توان آن را درست دانست و نه گناه، یک‌دیگر را می‌یابند. و فیلیپو در تمام مسیر او را همراهی می‌کند، به شکلی که انگار او را از پیش می‌شناخته، به او علاقه‌مند می‌شود.
به او می‌گوید که او را به‌ جایی می‌برد که در آن‌جا بزرگ شده، در حالی که فیلیپا حتی نام او را هم نمی‌داند.

در طول فیلم، آن‌ها به هم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوند، ابتدا فیلیپو تنها کسی است که حرف و زبان فیلیپا را می داند و اوست که می‌تواند سخنانش را ترجمه کند و او را بفهمد، بعد از بی‌هوشی فیلیپا و پس از گرفتن دست او توسط فیلیپو، نزدیک‌تر می‌شوند، کم‌کم این موارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود، برای مثال، جایی که هر دو لباس‌های سفید می‌پوشند، و موی سرشان را مثل هم کوتاه‌ می‌کنند. و در سکانسی که زیر درخت قرار دارند، با استفاده از ضدنوری که وجود دارد، می‌بینیم که سایه‌های آن‌ها در هم ادغام می‌شود و یک کالبد را می‌سازد، که باز معکوس فرآیند خلقت آدم و حوا است. و در آخر، می‌توان گفت که در واقع، پیش از آن‌ که آن‌ها سوار هلیکوپتر شوند، کشته می‌شوند، اما در فیلم، مرز بین رخ‌داد فیزیکی و متافیزیکی در هم خلط می‌شود، و مرگ آن‌ها به شکل اوج‌گرفتن هلیکوپتر نشان داده می‌شود، مسیری که فیلیپو یک‌ بار آن را طی کرده‌است –در ابتدای فیلم و شبیه‌سازی پرواز- و می‌داند باید به کجا بازگردد، و در حقیقت، هر دو به جایی که به آن تعلق داشته‌اند باز می‌گردند.



فیلیپا خود را گناه‌کار و مستحق عذاب می‌بیند، اما باز هم نمی‌توان درباره‌ی کاری که کرده‌است نظر قطعی داد، چون او به نیت کشتن یک گناه‌کار بمب را کارگذاشته بود، اما بی‌ آن که بخواهد، چهار بی‌گناه را هم کشته. شخصیتی کاملاً خاکستری دارد. اما شرایط به نحوی پیش می‌رود که در پایان فیلم، انگار او مجدداً ایمانش را به دست می‌آورد.

از طرفی دیگر، فیلم داستان عشق غیرمعمول پسری را به یک زن بیوه که هفت سال از او بزرگ‌تر است مطرح می‌کند. اما چیزی که باعث می‌شود بتوان این رابطه را منطقی و باورپذیر در نظر گرفت، حالتی معنوی‌ است که ساختار داستان و سیر آن دو در طول فیلم، به آن می‌بخشد. و شاید به همین دلیل است که این عشق، اولین بار در کلیسا، از طرف فیلیپو به زبان آورده می‌شود. آن هم در حالی که در پلان قبلی آن، تصویری از اتاق اعتراف را می‌بینیم که خالی است، و پس از آن فیلیپا و فیلیپو را می‌بینیم که بدون حضور هیچ مقام کلیسایی، برای هم اعتراف می‌کنند، یعنی به نوعی این روحانیت را دارند که برای هم اعتراف کنند، بدون این که دریچه‌ و پرده‌ای میان آن‌ها باشد.
یکی دیگر از نکات مشترک آن دو، این است که به نوعی محیطی که در آن زندگی می‌کنند برایشان حالتی شبیه قفس دارد، نمای از بالای شهر و خانه‌هایی که مانند یک توری مشبک هستند، و دیزالو آن بر روی چهره‌ی هر کدام از آن‌ها به خوبی نشان‌گر این مطلب است.



اگر بخواهیم درون‌مایه‌ی «بهشت» را با آثار دیگر کیشلوفسکی مقایسه کنیم، به خصوص آثاری که با همکاری پیه‌شیه‌ویچ نوشته شده‌است، بیش‌ترین شباهت را با «بی‌پایان» دارد، به خصوص پایان‌بندی فیلم و حرکت پرسوناژها در پلان پایانی، در «بی‌پایان»، اورسولا و آنتک با هم به سمت نقطه‌ی انتهایی جنگل حرکت می‌کنند. و در «بهشت»، این حرکت، فقط شکلی عمودی پیدا می‌کند و به نقطه‌ی پایانی آسمان ختم می‌شود؛ و این نمایش استعاری او از مرگ است که در این فیلم‌نامه هم تکرار می‌شود.
فیلم از لحاظ روایت بصری، نه دارای ساختار آثار کیشلوفسکی است، و نه کاملاً شبیه کارهای تیکور، بلکه اشتراکات و افتراقاتی در هر دو شکل وجود دارد که باعث شده یک شکل مستقل به ساخت آن بدهد، که نمی‌توان آن را دسته‌بندی کرد، و میان بخش‌های آن مرزبندی قائل شد: هم المان‌هایی از سینمای کیشلوفسکی در آن حضور دارد و هم ویژگی‌های تصویری سینمای تیکور که تجربه‌ی قابل تأمل و زیبایی را خلق کرده است.

نماهای عمودی در فیلم بسیار زیاد است، و حضور عوامل غیرمادی را دائماً متذکر می‌شود. یکی از این نماها، جایی است که فیلیپا می‌خواهد برای بمب‌گذاری وارد ساختمان شود، و تصویری کاملاً عمود از ساختمان را می‌بینیم که شباهت زیادی به نمایی مشابه در «سرگیجه»‌ی هیچکاک دارد، خصوصاً که بعد از آن، فیلیپا به جای استفاده از آسانسور، از پله‌ها بالا می‌رود و در آخر، همانند سرگیجه، متوجه می‌شویم که او به قصد کشتن کس دیگری به بالای ساختمان رفته، اما بعداً متوجه می‌شود که کس یا کسان دیگری را به اشتباه کشته است.

یا تصویر شهر از بالا و یا هنگام بی‌هوش شدن فیلیپا در بازجویی که این POV مجدداً تکرار می‌شود.
سکانس‌های تاریک در فیلم بسیار اندک است، عمدتاً در روز، و کاملاً روشن است، نور موضعی خیلی کم است، اما نور پخش حالتی غلو شده دارد که ایجاد سایه نمی‌کند و ابعاد کامل را نشان می‌دهد. همچنین رنگ سفید بسیار در فیلم تکرار می‌شود، ابتدا در بحث نور آن که بیشتر رنگ سفید دارد، و بعد اشیاء دیگر، خصوصاً آن‌ها که مرتبط با فیلیپو و فیلیپا هستند؛ مانند رنگ‌ لباس‌های آن‌ها، و همین‌طور برادر فیلیپو.



حتی در پلانی که تمام تصویر تاریک است و فقط یک ‌نقطه‌ی روشن وجود دارد، که آن‌ هم دهانه‌ی تونل است، نقطه کم‌کم بزرگ می‌شود، و آن‌ها را از این تاریکی به سرعت خارج می‌کند و مجدداً در برابر نور کامل قرار می‌دهد.

بازی بلنشت ستودنی‌است، همین‌طور ریبیسی، آن‌ها در انتقال احساسات بدون دیالوگ مهارت دارند؛ به‌خصوص بلنشت. و نمونه‌ی بارز و درخشان آن در طول فیلم، جایی است که فیلیپا متوجه می‌شود به جای یک‌ نفر، چهار نفر را کشته. دگرگونی کامل چهره‌ی او از حالتی محق به حالتی درمانده با احساس گناه شدید، واقعاً زیباست و او به خوبی توانسته آن را اجرا کند.
موسیقی آروو پارت، به این فیلم هم، مانند Gerry و Banishment، حس و حال دیگری بخشیده، قطعات مینیمال او برای پیانو، که با تم زیر و سردی که دارند، بار دراماتیک فیلم را منتقل می‌کنند.
جسارت تیکور در به دست گرفتن فیلم‌نامه‌ای از کیشلوفسکی قابل ستایش است، به‌خصوص که سعی نکرده قواعد فیلم‌سازی او را عیناً تکرار کند، بلکه با وام‌گیری از سینمای او، اثری را خلق کرده که مخلوطی از زیبایی‌شناختی و دید هنری هر دو کارگردان است، که البته شباهت‌های زیادی هم دارند.
نظرات (۲)