pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
سه‌ی شب مرگ بر ضد ولایت فقیه
حامد اوصانلوی
الآن ساعت ۵:۳۸ بامداد است و بی‌خوابی به سرم زده و این پشه هم موی دماغم (گوشم) شده. ذهنم ازار دیده است. یک‌بار بگذار به جای ژست و ادای روشن‌فکری و ادعاهای کلان تئوری‌بندی هنر، موسیقی را به شکل یک محصول ببینیم، به شکل یه پروسه‌ی اجتماعی. باید پذیرفت موسیقی هر جامعه به عنوان فراگیرترین هنر دوران مدرن به یک معنی نشان‌دهنده‌ی درونیات حسی جامعه‌ و فرهنگ غالب آن دوره است. به عبارت ساده‌تر، هنرمند موسیقی‌دان به عنوان شخصی برخوردار از حس قوی شنیداری، توان تبدیل حس خود به عامل محرک را به صورت صدا در‌می‌آورد. اجازه دهید قدری ببینیم کجای کاریم. به‌شخصه موقع شنیدن آهنگی با مطلع «چه‌جوری توقع داشتی با دیدن اون صحنه کنارت برگردم/ نمی‌دونم وقتی دیدمش باید چی‌کارش می‌کردم/ چه جوری تونستی وقتی با منی با یکی دیگه هم باشی /...»، دوست دارم با صدای بلند بخندم. خواننده، آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا را مسخره کنم و... این عمل ناشایست است و در این مورد شکی نیست، اما صادقانه در این اثر برای یک نمونه از هزاران چرندی که بسیار محبوب می‌شود:

۱. با توجه به ترانه و قافیه‌سازی (بخوانید قافیه‌بازی) نمونه‌ی علاقه به ادبیات دبیرستانی‌ست. اضافه کنید حافظ و سعدی و... به مضحک‌ترین حالت ممکن.

۲. درون‌مایه‌ی آن بیان‌گر دست‌مالی‌شده‌ترین موضوعات ممکن به شکلی عمومی‌ست. جدا از شخص، هنرمند این اثر یعنی هنرمند نوعی در جریانات دوست‌دختر دوست‌پسر بازی موجود (از دم دبیرستان دخترانه ایستادن تا بزک کردن برای زدن مخ پسر‌ها و... ناشی از دیدن تایتانیک)، درگیر یک‌ سری جریانات رایج می‌شود و حتی از ساخت ترانه‌ای قدری متفاوت در مورد آن عاجز است. بگذارید تیر خلاص را بزنم: هنرمند دوست دارد متفاوت باشد (اشاره به اصل هنرمند بودن) اما می‌خواهد هم‌رنگ جماعت هم باشد و این از مصنوعی بودن ترانه، ملودی چرند و تکراری (روی تکراری تأکید دارم)، آهنگ، صدای تکراری خواننده و... داد می‌زند. یعنی نوعی «بچه‌باحال»بودن. دردی که در جامعه گاه به شکل جماعتی که همه‌مان دیده‌ایم و چه بسا جزو آن‌هاییم بروز می‌کند: عده‌ای بچه‌ی سرتاپا مد، اتو خورده، با گویش پایین‌شهری و ساختگی آنان. این یعنی چه؟ به نظر من یعنی از همه‌چیز چیزی داشتن، یعنی ادا، یعنی تصنع و... بماند ریشه‌اش به کجا بخورد و... که در حد من نیست. اما آیا با گوش کردن به این اثر بی‌‌مقدار نمی‌توان پی به جامعه‌ی مضحک هنرمندش برد؟ می‌توان. برای نمونه برادران بسیج را در نظر بگیرید؛ آنان به عنوان موسیقی خود برای نمونه مداحی گوش می‌کنند. چیزی غالب در آن که حتی خود معترف‌اند غلو و نوعی دیوانگی در شیفتگی‌ست. این از توضیح معاف است که این چه ارتباطی با شخصیت این حضرات دارد؛ حال درست یا غلط به آنان مربوط است. ننگی دیگر می‌خواهید؟ نمی‌دانم چند بار با حضرات تکنیک‌محور ربرو شده‌اید که در جامعه‌ی هنری ما غوغا می‌کنند. در مقیاس ساده راک‌باز‌های خودمان که از کل موجودیت این موسیقی خاص تنها موی بلند، دست‌بند، مواد‌زدن و... را می‌گیرند و تکنیک عاری از هر نوع درک چیستی ‌آن. نتیجه این‌که موسیقی‌دان ما یا آن قدر پرت است که به جای آهنگ‌ساز نوازنده است، یا آن قدر پوک که عیناً موسیقی غربی می‌نوازد؛ انگار نه انگار که او که تا دست‌کم چند روز قبل از ساخت در فلات ایران بوده‌است چگونه یک‌شبه از خاطراتش برای نمونه در خیابانی مانند شانزلیزه می‌گوید و... یا در مورد دوستان سنتی‌زن، درجازدن ما در موسیقی سنتی که چند صد سال پیش هم می‌نواخته‌اند بدون کم‌ترین تغییری و طرد هر که و هر چه که نو باشد. مگر هنر علمی می‌شود؟ مگر افراد مختلف به یک چهره می‌گویند زیبا؟ یا به تعداد افراد نظر در باب زیبایی وجود دارد؟ مگر همه مانند یک‌دیگر احساسات گوناگون را حس می‌کنند؟ و...

به نظرم بد نیست قدری در خودمان تدبر کنیم و ببینیم چرا باید در سینما «کلاغ‌پر» ببینیم، در موسیقی اول آهنگ اسامی احمقانه‌ی «کامبیز خفن» «ساشا زیدزن» و... را بشنویم و چرا همه بی‌هیچ تغییری... حس تنفر سلول‌هایم را عذاب می‌دهد.
در پایان به یک آهنگ شاید خزعبل‌تر از تمام بالایی‌ها از خودم مهمان شوید و نظراتتان را کامنت کنید، مرسی!

به یک بیسیست و یک درامر علاقه‌مند به همکاری در گروه با سبک آهنگ مذکور نیازمندم. علاقه‌مندان ای‌میل بزنند به میلم. سبک کار تجربی خواهد بود با ابداعات ترجیحاً شخصی.
نظرات (۱۹)